داستان کشف هویت میراکلسی

     همچنان زمان به سوی جلو می شتافت و کتنوار برای به دست آوردم لیدی باگ، خود را به در و دیوار می کوبید، اما همیشه با یک جواب نه محکم رو به رو میشد! بنابر این تصمیم گرفت که قهر کند!

      بعد از اینکه یک آکوماتیز را نجات دادند، کت نوار گفت که من خواهم هویت تو را بدانم! اما لیدی باگ گفت که من همچین چیزی را به تو نمیگویم!

     کت نوار هم گفت: باشه باشه قبول! اما از این به بعد دیگه باید خودت با آکوماتیز ها بجنگی و اونها رو نجات بدی و دور من رو خط بکشی؟ 

لیدی باگ جواب داد: آخه تو چرا امروز اینجوری شدی؟

کت نوار: آخه دیگه صبرم بریده. می خوام که بدونم هویت کسی که عاشقش هستم، کیه!

لیدی باگ با حالتی عاقل اندر سفیهريا، به کت نوار گفت: باشه! فردا برات می گم!

کت نوار قبول کرد و رفت.

مرینت با ناراحتی با خود گفت: باید همه چیز را به آدرین بگویم! شاید او مرا قبول کرد و از شر کت نوار نجات پیدا کردم!!

روز بعد مرینت تمام احساساتش را برای آدرین گفت، اما قلب آدرین به لیدی باگ تعلق داشت! پس به مرینت گفت که تو فقط یک دوستی و قلب من به کس دیگه ای تعلق داره! خلاصه اینکه قلب مرینت به دوازده نیم مساوی تبدیل شد!

کمی بعد هم کت نوار و لیدی باگ پست هم وایستادن! کلمات تبدیل رو گفتن و  معمولی شدن! بعد از اینکه به هم نگاه کردن ، شاخ دراوردن! آدرین به کفشای مرینت چسبید و گفت که غلط کردم! ببخشید!

مرینت هم لبخندی زد و گفت: خواهشت زیباست!

 

نظر فراموش نگردد!

درخواست

     از همینجا در خواست دارم که کاترین جووون! یک موضوع باز کنه به نام:

داستانک های تک پارت

چون می وام که داستان هام داخل لیست موضوعات باشه!

داستان سوگل میراکلس

    روزی روزگاری سوگل که رئیس جمهور ایران شد،دستور حمله به فرانسه را صادر نمود. دلیلش تسخیر استودیو زگ بود تا این دو به هم برسن! بعد از اینکه فرانسه به تصرف سپاه ایران درآمد، توماس آستروک و جرمی زگ، به اتهام بازی با احساسات کودکان، به حبس ابد محکوم شدند! چند ثانیه بعد، سوگل از خواب بیدار شد!

پایان!

خوب بود؟ نظر بدید!

داستان عشق معنی ندارد

    روزی و روزگاری بود که در آن آدرین با کاگامی ازدواج نمود و مرینت با لوکا. اما فقط فکر بودند. گابریل هرگز اجازه ازدواج آدرین با کاگامی را نداد و لوکا هم توسط جناب xy کشته شد. سپس مرینت با آدرین ازدواج کرد. اما آنها هیچگاه هویت مخفی خود را به هم نگفتند و این راز را به گور بردند.

پایان!

نظرتون چیه؟

داستان پیروزی گابریل(قسمت آخر)

     گابریل خود به کت نوار تبدیل شد و با یک آکوما به کت بلانک تبدیل گشت. در مبارزه با لیدی باگ پیروز شد و گوشواره اش را برداشت. سپس سرنوشت مرینت تبدیل شدن به سنگ رقم خورد. بانیکس هم سرنوشتی همانند لیدی باگ داشت.

     گابریل حلقه و گوشواره ها را به هم چسباند و شروع به خواندن اوراد جادویی کرد اما هیچ اتفاقی پیش نیامد. تنها چیزی که پیش آمد این بود که تمام میراکلس ها به آرد سیاه تبدیل شدند و از میان رفتند. آدرین هم که یک سنتی منستر بود، به خاطر نابودی معجزه گر طاووس، از میان رفت و ناتالی هم به خاطر آرزوی گابریل ، جان خود را فدا کرد اما امیلی زنده نشد.

     گابریل از ناراحتی دق کرد و مرد و داستان میراکلس ها برای همیشه به پایان رسید و یاد مرینت و آدرین برای همیشه نابود شد.

     نظر فراموش نشه.

داستان پیروزی گابریل قسمت 2

     هاکماث با خوشحالی عصایش را به این طرف و آنطرف چرخاند تا با استفاده از نیروی پیوند پلگ و حلقه، صاحب معجزه گر کت نوار را پیدا کند. اما با کمال ناباوری متوجه شد که پسرش دارای حلقه کت نوار است. 

     شب هنگام که آدرین در خواب ناز غرق شده بود، گابریل حلقه را از دستش بیرون کشید و به زیر زمین خانه اش رفت. هیولایی از آموک ساخت که شبیه خودش بود. سپس به او معجزه گر پروانه را داد و فرمان داد که کارت را شروع کن.

داستان پیروزی گابریل قسمت 1

     چند روزی بعد از اینکه گابریل معجزه گر طاووس را تعمیر نمود، خواست تا از آن استفاده بهتری کند. او کتاب طلسم را رمزگشایی کرده بود و می دانست که پلگ یعنی کوآمی گربه سیاه، عاشق پنیر است. بنابراین هیولایی از آموک ساخت که یک کوآمی بود.

     این کوآمی بوی پنیر کممبر میداد م بسیار وسوسه انگیز بود البته برای پلگ. همین شد که پلگ گول آن بو را خورده و وارد زیرزمین خانه آگراست شد، اما به جای آنکه به پنیر برسد، در عصای هاکماث زندانی گردید.