جاده طولانی................😈پارت😈

نویسنده آرام از در ورودیه وب نمایان میشه.

مدیران وب نگاه غضبناکی به نویسنده میکنن.

نویسنده در حال دعا کردن برای نجات جانش هست.

دوستانننننننن معذرتتتتتتتتتت مامانم زد سیم کارتم و شکست منم امروز رفتم حمام بعد که اومدم بیرون آب موهام ریخت رو گوشی مامانم بعد مامانم گوشی رو برو تعمیرگاه و سیم کارتش و داد به من منم اومدم👐😃👐 


 راستی لطفا یه نظر هم بدید که دوست دارید داستان رو چجوری ادامه بدم 

متاسفانه باید  ود پارت بدم چون گوشی مامانم داره برمیگرده😥
 

ادامه نوشته

:)

 

سلام :)

میتونیم یکم با هم درمورد ی موضوع صحبت کنیم :)

وقتتو نمیگیره توجه کن :)

یادتونه آنابلو :))

اونایی که فیلمشو دیدن یادشونه :)

قسمت اول ازش چی دیدین ? :)

اونم یادتونه ? :)

اره ترسناکه زیاد نبود :)

قسمت دوم ازش چی دیدین ? :)

بزارین توضیح بدم :)

آنابل تسخیر شده یعنی یک عروسک تسخیر شده هست :) توسط یک دختر ۶ ساله که اگر در قسمت دو دیده باشین به ماشین برخورد کرد :)

یک تعوری هست که خودم کشفش کردم و میگه :)

تنهایی ، میتونه از آدم یک شیطان بسازه :)

آنابل هیچ وقت ترسناک نبود :)

ترسناکش کردن :)

از تنهاییش سو استفاده کردن :)

آنابل ترسناک نبود ، تنها بود :) 

الان میگین اینجا وب میراکلسیه چه ربطی داشت :)

خب این موضوع دقیقا به کلویی و لایلا مربوطه :)

لایلا چطوری ی شیطان شد ? :)

کمی برگردین عقب :)

کمی به قسمت های میراکلس که دیدین فکر کنین :)

پدر لایلا قول داد که برگرد پیشه لایلا اما دیگه برنگشت و به لایلا دروغ گفت :)

لایلارو تنها گذاشت :)

لایلا به پدرش وابسته بود خیلی :)

اونو تنها گذاشت رفت :)

گذاشت تنهایی داخل بدنش نفوذ کنه :)

الان لایلا به ی شیطان کامل تبدیل شده :)

مثل آنابل که تنها بود :)

یا کلویی :)

هیچ وقت مادرش وقت نمیکرد باهاش باشه :)

کلویی هم تنها بود :)

کلویی هم به مادرش وابسته بود :)

برای همین خودشیرین شد چون میخواست خودشو به مادرش نشون بده :)

و الان هم به شیطان تبدیل شده :)

هدف اصلی این تعوری من سه تا جمله ی زیره :)

آنابل ترسناک نبود ، تنها بود 

لایلا دروغگو نبود ، تنها بود 

کلویی خودشیفته نبود ، تنها بود 

:)

حتی اگر بدترین زندگی دنیا رو داشته باشین و تنهاترین باشین نزاریناین حس داخل بدنتون نفوذ کنه چون تبدیلبه"شیطان"میشید:)

به جمله زیر هم دقت کنید :)

تنهایی آدم رو به شیطان تبدیل میکنه!

به حرفام امیدوارم دقت کرده باشید و بدونید هرچقدرم زندگی بد باشه نا امید نباشید :)

امیدوارم مطلب و تعوری مفیدی بوده باشه :)

پس طرز فکرمونو درمورد آنابل ، لایلا و کلویی تغییر بدیم :))

به شخصه خیلی آنابلو دوس دارم و درک میکنم :)

تا تعوری دیگه 

بای :)))

بزغاله ها (باجنبه باشید نویسندگان و خوانندگان عزیزم😊❤)

بزغاله‌هالطفا فرم زیر رو پرکنید 

۱_اسم

۲_سن

۳_تاریخ تولد

۴_لقب

۵_چیزای مورد علاقه 

۶_چیزایی که متنفرید

۷_چجوری با میراکلس آشنا شدید

لطفا تو نظرات بگید وگرنه قبول نمیشه

اینم نمونه

اسمستایش
سن۱۰
تاریخ تولد۱۳۸۹/۸/۶
لقبستی_سم ستی
 علاقهشکلات،بستنی،آزار دادن بنده یعنی نویسنده
تنفرفقط و فقط درس و مدرسه
چجوری با میراکلس آشنا شدهبنده یعنی نویسنده بهش معرفی کردم

 

 

 

 

 

 

 

 

دقیقا مثل همین تو نظرات بگید 

خوب مال خودمم میزارم تا عقده نداشته باشم(وجی:خاک تو سر عقده‌‌ اییت /وی:اِ وجی اومدی چه خبرا خوبی خوشی سلامتی؟/وجی:اره اومدم هیچی بدبختی اره من عالیم تو خوبی؟خوشی؟چه خبرا؟/وی:خداروشکر هیچی ماهم بدبختی ۲۹ اردیبهشت که امتحاناتم تمومه🤲ماهم خوبیم خوشیم /وجی:خداروشکر خوب دیگه برو مال خودت و بنویس/وی:باش بای/وجی:بای)

خب ببخشید وجی از مسافرت تازه اومده

خب مال خودم

اسممائده
سن12
تاریخ تولد1388/3/28
لقبماری،بی‌احساس،بی‌رحم،سنگدل،مایع‌ظرف‌شویی😐🔪
علاقهمیراکلس،شکلات،مدرسه،درس،بازیگری،دوستانم
تنفراتدرس،مدرسه-_-افراد دروغگو،خبرچین،بخیل،خانوادم
چجوری با‌میراکلس آشنا شدم      وقتی۵ سالم بود و مامان و بابام طلاق گرفتن بابام دوتا سی دی آورد که یکیش میراکلس بود ولی هیچ وقت کامل اون قسمت رو ندید تاحالا کلاس پنجمم که میشه پارسال یعنی ۱۱سالگیم که رفتم مدرسه و دو نفر مراکولری بودن و منم از زبون اونا شنیدم و خلاصه شب تا صبح تو کلیپ نزدیک خونمون پلاس بودم و تونستم ادامه اون قسمت رو ببینم درست یادمه قسمت هوای طوفانی بود هعیییییییی یادش گذرا

بازم میگم

لطفاً تو نظرات بگید وگرنه قبول نمیشه 

خب برای نفر اول

اسمآدرینا
سن۱۲
تاریخ تولد ۱۳۸۷/۴/۸
لقبآدری،آدی،توله آدرینت😐(دور از جونش)
علایقمیراکلس،شکلات،بستنی
تنفراتمدرسه،درس
چجوری با میراکلس آشنا شددقیقا ۱۰ ماه پیش دختر عمم بهم معرفی کرد

 

 

 

 

 

 

 

 

اسمنیکا
سن11
تاریخ تولد1389/4/9
لقبنیک
علایقدوستام/فضای مجازی/بیلی آیلیش/میراکلس
تنفراتآدمای لوس و فضول/یکی یه چیزی رو هی تکرار کنه
چجوری با میراکلس آشنا شدیه بازی داشتم از میراکلس ولی نمی‌دونستم انیمیشنه عاشقش بودم که یه بار تو جم‌جونیور دیدمش و فهمیدم یه انیمیشنه 
پیگیرش شدم که دیگه میراکولرم😐✨
اسمباران
سن 11
تاریخ تولد نگفته_________
لقبجام جم،گریان
علایقمیراکلس،استار،هری پاتر،اینترنت گردی،خریددددددددد(موافقم)
تنفراتامتحانات پایانی،دروغ،اذیت کردنم(خداروشکر یکی هم حال منو داره😐✨)
چجوری با میراکلس آشنا شدداشتم اینترنت گردی میکردم قشنگ اول قرنطینه بعد یه خانم کفشدوزکی دیدم فهمیدم کارتون خونم کم شده پس سریع به مامانم گفتم برام میراکلس بریزه (به قول نجوای مغزش:که بعد از اون اتفاق مادر عزیزم دلمون باراناحساس پشیمانی زیادی میکرد(دقیقا مثل مامانم من که الان یک ماه و نیم باید گوشیم بره تهران و تا الان که حتی یک سال نشده گوشی دستمه مامانم ۱۰ بار حافظه‌اش رو خالی کرده و گوشی الان دسته اونه😐🔪)باران عزیزم:چونکه تمام زندگیم شده بود میراکلس)

جاده طولانی.............💋پارت ۷💋

سلام عزیزان

دوبید

خوب از الان دستم رفت اون دنیا برید ادامه 

فقط یه نکته:شاید این پارت یه کمی منحرفی باشه فقط یه کم پس رمز و ور ندارید

 

 

ادامه نوشته

جاده طولانی............💚پارت۶💚

سلام

برید ادامه

ادامه نوشته

🚫اطلاعیه🚫

سلام سلام 

بعد از دو سه ماه اومدم و میخوام داستان جاده طولا نی رو تا عید تموم کنم اگر موافقید تو نظرات بهم بگید ممنون❤

ادامه نوشته

جاده طولانی...........🤗پارت۵🤗

سلام

۸ تا ناقابل

وگرنه آنابل 

قافیه ساختم

ادامه نوشته

خبر خوب خبر بد

سلام مجدد

ادامه نوشته

جاده طولانی................😘پارت۴😘

سلام به همه عزیزا 

 

 

ادامه نوشته

جاده طولانی...........❤پارت۳❤

سلام به همه هرکی دلش خواست هر چقدر که دوست داشت نظر بده راستش چون نمیتونم ادامه‌ی مطلب بزارم برای همین رمز میزارم 

vcxz سکعرب(برعکس کن همه رو ) عذیتتون نمیکنم رمز واقعی:zxcv

ادامه نوشته

جاده طولانی..............😐پارت۲😐

 

 

 

 

 

 

مری..............

باز مثل هر روز خانم روباه (آلیاژی خودمون)بیدارم کرد

روبی:مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری مری 

:::درد مرگ .......... ولم کن اهههههههه

روبی:پاشو برو باو کلاس داره شروع میشه تازه من باید خانم رو بیدار کنم پاشو دیگه د پاشو میگم 

:مجبور نیستی 

روبی:چرا مجبورم وگرنه استاد کِراس مردودمودن میکنه پاشوووووووووووووو

:پاشودم پاشودممممممممممممممم

روبی:کر شدم باو

:به جهنم

بلند شدم تا نگام به ساعت رو دیوار خورد مثل میگ میگ بلند شدم کارتم رو کردم راستش من و روبی خانم تو شرکت کافئین کار میکنیم و دانشگاه هم میریم آقای کافئین یه پسر داره که اسمش لوکاست لوکا هم از من خوشش میاد ولی من ازش متنفرم هی پسره پرو،.......،نچسب ، اوق (خوب حالا) تو شرکت یه پسر هست که روبی خانم اون رو دوست داره و این عشق دو طرفه ست ولی همه عاشق منن و من هیچ کس رو دوست ندارم ، یه شرکت دیگه اومد و با شرکت ما قرار داد زد اسم شرکت ، شرکت آگراست ، هر روز یه پسر(پسره👇) میاد تو اتاق من و میگیه به خدا دوست دارم ولی من میگم داره چرت و پرت الم در میکنه ول خیلی قشتگ و جذابهص خلاصه من و روبی خانم یه ماشین داریم و من هم یه موتور زیبا (موتور و ماشین مری👇) (ماشین روبی👇)                     و یه خونه بزرگ تا به عبارتی عمارت خیلی بزرگ (عمارت می اینا👇)                 این خونه دوتا اتاق داره که اتاق من تپش صورتیه و اتاق روبی خانم هم تپش نارنجیه(اتاق مری 👇)خلاصه تا جایی که من فهمیدم همین پسره اسمش آدرین آگراست و رائیس شرکت آگراست و تو دانشگاه ماست برای همین از روی اینکه حرص رو در بیارم یه تیپ لاتی زدم(لباس مری 👇)و یه آرایش صورتی هم کردم(آرایش مری 👇)(کفش مری) ‌                                                                                            (آرایش روبی👇)                                                                                                           (لباس روبی👇)                                                                              (کفش روبی👇)خلاصه به سمت دانشگاه با آخرین سرعت رفتم تو پارکینگ و یه چرخ زدم و قبل اینکه موتور وابسته ازش پیاده شدم و موتور و خاموشیدم و رفتم بیرون پارکینگ همه به من نگاه میکردن رفتم تو کلاس یه آدامس توت فرنگی هم گذاشتم تو دهنم جوییدمش درد که باز کردم همه بهم نگا میکردن با صدای بلند گفتم:چیه خوردینم

که بعد دیگه نگام نکردن چون میدونستن طوری میزنم که صدا ............بدن و تو بیمارستان زندگی کنن 

خلاصه آقای کراس اومد و ورود کرد و رفت زنگ بعد شیمی داشتیم داشتم چون می نوشتم که زنگ خورد دستم و ماساژ میدادم و استراحت میکردم وقتی کارم تموم شد داشتم از کلاس خارج میشدم که یهو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۸ الی ۱۰

 

   

🥰جاده طولانی پارت 1🥰

  • سلام من مارینت دوپن چنگ هستم من یه دورگه ام و یه همکلاسی به نام آدرین دارم که اونم دورگه اس ولی پرو و لجباز ازش یه جور متنفرم که نمیتونید تصورشم بکنید و من مادر پدرم رو از دست دارم و با بهترین دوستم آلیا زندگی میکنم اونم مثل من مادر پدر نداره ولی دوست آدرین نینو با آلیا هست ولی من با آدرین لجم و اونم با من لج بازی میکنه راستش من ۱۶ سالمه و کله موزی ۱۷ سالشه و ۱۷ سالشه و و نینو ۱۷ سالشه کلا من بدبخت این وسط از همه کو چیک تر هستم خدااااااااااااااااااا(خدا:ببند بنده خدا حال ندارم/من:راست میگه ببند دهان مبارکه را/انگار همه به خونم تشنن/هههههههه اره عزیزم یه نفر بد جور به خونت ننشست/کی؟/خودت میفهمی عزیزم/باشه/ولی بهش میگم نکشتت/یا خود خدا/خدا:من حرفی ندارم/باشه (و ادای خدا رو درمیاره)(من حرفی ندارم)/تو خوبی/برو بابا/)          خوب راستش منظور من از دورگه بودن اینکه من نیمه انسان و نیمه وندپایر هستم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خب تموم شد ببخشید کم بود چون گوشیم خراب شده نمیتونم بنویسم ولی اون ۱۱ تا پارت بعد شاید طولانی شد

خوب بی زحمت ۱۲ تا ناقابل 

و اگر بد بید ببخشید چون همین الانشم به زور به مغزم فشار آوردم تا یه چی پیدا کنم 

وگرنه به خدا هم برقامون رفته هم گوشیم شارژ نداره هم همین الان بهم گفتن که از ساعت۱:۰۰بامداد تا ۶:۰۰صبح برق نداریم عررررررررررررررررررر عرررررررررررررررررررررر حق حق حق حق خدااااااااااااا شانس منه ها صبح میخواستم برم حمام اونم ساعت ۵:۳۰صبح خداااااااااااااااااااا حق حق حق حق حق حق عرررررررعرررر

به هر حال ۱۲ تا نظر میخوام حالا جوابم میشه 

فعلا خدا فظ تا فردا

تو تنها نیستی پارت ۲

سلام سلام

آمدم بایه پارت جدید 

ممنونم از کسایی که نظر دادن 

خب برو که بریم

 

 

 

 

 

که یهو یه آدرین اومد تو اتاق چنان اومد تو اوکا بدبخت بخت برگشته باصلی رفت اون دنیا (اگر عزاراییل و دیدیش سلام مارم به خدا وبرسون/وجی خفه/به من چه/حتما منم که دارم پارازیت میندازم/اگر تو نیستی منم؟/اره/حرفی ندارم/نبایدم داشته باشی/)

که یهو صدای غرش شیر مازندران (فرانسس ها!)من از افکاراتم در اورد و با داد گفت :

چرا این همه بلا سر خودت اوردی؟

بابهت گفتم :کدوم بلاها؟

(آها راستی علامت $آدری،علامت مری🌺)

$من و خر نکن بچه 

🌺چی میگی تو 

باحرص برگه ای رو درآورد و خوند:

تومور مغزی 

هنگ موندم جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟من مریضم؟یاااااااااااااااااااخود خداااااااااااااااا!(قیافه در ان زمان)

یهو با حرص اومد سمتم که پشت لوکا پناه گرفتم آدرینم چشماش قرمز قرمز 

یهو یه دکتر اومد که آدرین رنگ چشاش سبز شد 

دکتر گفت که باید دارو هام رو تا آخر عمر بخورم گریم دراومد من نمیخواستم  مرض باشم 

که دکی به حرف در اومد: باید تا آخر ماه این هارو بخوری و راجب تومور مغزی باید تا یک ماه دیگه عمل بشی 

یعنی میخواستم بندری برقسم که هم خوب میشم  هم مجبور میستم تا آخر عمر قرص بخورم ولی قلبم چی؟

برگشم به دکتر گفتم :ببخسید ولی گلبم چی؟

گفت: باید با دارو زندگی کنی 

شروع کردم به گریه کردن که لوکا گفت ناراحت نباش خوب میشی 

بعد یه دستشو گذاشت پشت زانوم و اون یکیم پشت گردنم (منحرف نشید)

برشتم و بردتم وگذاشتم رو تختش و خودشم اومد کنارم خوابید و منم خوابیدم  وقتی بلند شد از پشت تو بغل یکی بودم مطمئینم لوکا نبود آروم صورتم و طرف پشت جرخوندم که گفت اگر منو ببینه دیگه نمیاد پیشم منم گفتم نیا به درک 

ولی فیهمیدم که فیهمید نمیفهمم چی میگه برا همین قیب شد 

منم یه کم تو هنگ بودم که از هنگ در اومدم و رفتم پیش لوکا 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوب تمومید 

اومیدوارم خوشتون بیاد 

فقط دعام کنید تو امتحان دوشنبه 

بی زحتم ۸ تا نظر ناقابل ممنون میشم و دعام کنید که از الان دارم میمیرم از استرس ممنون 

خدانفظ همگی عاشق تونم (فقط دخملا)(چون خودمم دخملم)

 

تو تنها نیستی  پارت ۱

سلام سلام

من نویسنده جدید هستم 

و حالا داستان

برو که بریم

سلام من مرینت دوپن چنگ هستم از وقتی یادم میاد من و بابام و مامانم تو ماشین بودیم و داستیم میرفتیم مسافرت تو راه یه گربه سفید و چشم آبی اومد جلو ماشین و بابام مجبور شد ماشین رو چپ کنه وقتی به هوش اومدم داخل یه خونه بودم پاشدم رفتم پایین دیدم چهار نفر دارن راجب من حرف میزنن من اون موقع ۳ سالم بود. یه خانم با دوتا پسر و یه مرد هیکلی که حدس میزنم یه خانواده بودن خانمه اومد سمتم و حالم و پرسید:

(خانمه🌸 من🌺)

🌸عزیزم حالت خوبه؟ سالمی؟جاییت درد نمی کنه؟

یه لب خند زدم و بالحن با مزه ای گفتم 

🌺ممون دوبم دالمم داییم ددنمی تونه

🌸🤣😂🤣😂🤣😂 الاهی من قربونت برم بااین لهن و حرف زدنت

و به سه نکشید بغلم کردو گریه کرد یه دفه یکی از اون پسر را گفت

پسر پرو:مامان زیاد هندیش نکن 

🌸ساکت برا تو هم دارم میدونم باهات چیکار کنم

اومد دنپاییش رو در بیاره که اون یکی پسره رفت و با کیک و بسکوییت اومد و رفت نشست رو مبل و شروع کرد به خوردن و اون خانومه هم پسره رو میزد اون مردم یا میخندید یا گریه میکر یت میزد تو سر خودش یا میگفت :(خاک تو سرت گابریل) و یه دنه میزد تو سر خودش 

که یهو خانمه سمت پسره دمپایی پرت کرد و پسره جاخالی داد و دمپایی خورد به قسمت گیج گاهم و از حال رفتم 

(رویایی که میدیدم)

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭من کجام مردم من ۳ سالم بیشتر نیست کلی آرزو دارم             😭     😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

یه دفه مامانم جلوم ظاهر شدو گفت:حواست به این خانواده ای که پیششون هستی باشه و رفت و من به هوش اومدم البته دوباره 

چند روز گذشت و این خانواده که الان اسمش آگراست هست به من گفتن مامان و بابام مرده و من هم در آن سن کم سکته قلبی کردم 

وقتی به هوش اومدم تو بغل یکی از اون پسر را بودم که اسمش فیلیکس بودم و اون خوابیده بود 

اومدم از بغلش درام که بیدار شد و گفت:

(فیلیکس🦋من🌺)

فیلی با اخم:کجا؟

بالهن مسخره و لوس🌺 دونه پشر دوداع 

عصبی🦋:گفتم کجا میری؟

درحال خوندن فاته و آرزو در کفت صورتی🌺 در گبرم 

در حال زدن به سیم آخر:گفتم کدم گوری میری؟

با پرویی تمام:گبرسدون 

درحال ساخت کفن صورتی🦋گفتم کجا ؟

زدم به سیم آخر و داد زدم گفتم : بابا ولم تون دیه دارم خودم و از شله تو دلاس میکنم مث دنه منو چسبونده به خودس (خودس اشتباه تایپی نیست)

یهو محکم بغلم کرد یه دفه نفسم گرفت و آروم دم گوشش گفتم: و.......ولم........ت.....تو........تون

باعصبانیت غرید:ولت نمیکنم

و از حال رفتم 

صبح باصدای بوم از خواب نازم بلند شدم و دیدم همه مثل عزراعیل بالا سرمن فقط با داد گفتم:فیلیسککککککککککککککککککک میتشمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

و دوباره بی هوشی دیگه خودمم خسته شودم بس بی هوش شدم 

.

.

.

.

.

.

.

.

وقتی به هوش اومدم از هیچ کدومشون خبری نبود تا اینکه متوجه شدم دستم تو دست یکی با ترس به دستم نگاه کردم لوکا بود انم مثل من بود فقط از من بزرگتر بود که یهو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کرم ریزی نویسنده

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

😜😜😜😜😜

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعدی ۵ نظر ناقابل 

ببخشید کم بود می خواستم زیاد کنم که مامانم گفت باید بریم بیرون 

پارت بعدی رو هر وقت امتحان نداشتم و وقت و حوصله داشتم 

دوستتون دارم(البته فقط دخملا)

خدافظ

 

 

 

داستان جدید  تو تنها نیستی

سلام سلام

من نویسنده جدید هستم 

و حالا داستان

برو که بریم

 

کمک

سلامی دوباره 

قبل داستان میخواستم بپرسم چه داستانی دوست دارید؟

مثال:خون آشامی،طنز،هیجان انگیز، وحشت،ترسناک،عاشقانه،.......

لطفا تو نظرات بهم بگید چون میخوام متابق سلیقه شما بنویسم و نظراتتون برام مهمه 

خیلی ممنونم