اسب بسیار زیبا
با سلام من نمیتونم زیائ پست بزرم یعنی نمیتونم به اندازه قبل پست بزارم چون مدرسه م شروع شده متاسفانه ولی سعی میکنم از کارم راضی باشید![]()
دیدم مستر باگه خیلی تعجب کردم
چون اون مرده بود از طرفی خوشحال شده بودم واز طرف دیگه نگران چون انگار شرور شده بود با خودم گفتم من یه ابر قهرمانم باید بجنگم خب منتظره پارت بعد باشید لطفا کامنت بدید فعلا بای

خیلی نگران شدم داشت گریه م میگرفت حاکماث که شاه شرارت هم که باشه ولی
اونم داشت واسه پسرش گریه میکرد بعد از این که مردم فهمیدن رفتیم و یه مراسم خاک سپاری براش گرفتیم همه گریه میکردن منم مثل همه که یک دفعه دیدم داره یه چیزی تکون میخوره اودم دوتر از مردم خب منطزره پارت بعد باشید اونو خیلی هیجانی کردم
خب فعلا بای![]()
داشتم همینطور در کوچه راه میرفتم یک چیز قرمز دیدم فهمیدم یویو مسترباگه خیلی نگران شدم توفکر بودم که نکنه مسترباگ مرده باشه
جلو تر رفتم دیدم حاکماث داره گریه میکنه خیلی تعجب کردم گفتم چرا داری گریه میکنی
اول فکر کردم تله س ولی بعد که جلو تر رفتم دیدم یویو مستر باگ جلو ی ادرین ادرین هم با کلی خون رو ی زمین داراز کشیده اول فکر کردم شاید داره استراحت میکنه
ولی بعد گفتم نه پس چرا نفس نمیکشه نکنه ادرین مسترباگه
خیلی نگران شدم خب اگه پارت دوست دارید زود تر بیاد لطفا کامنت بزارین فعلا بای![]()
تورو خدا اون های که از رمان من بدشون میاد بگن خواهش میکنم بگید تا ایراد هاشو درست کنم ممنونم بای![]()
اون روز خیلی حالم بد بود اصلا عصاب نداشتم به خاطر همین وققتی رفتم مدرسه با ادرین دعوام شد 
ولی بعد از کار خودم پشیو مون شدم وقتی از مدرسه برگشتم خونه بعد از خوردن ناهار خوابم برد خواب خیلی بدی دیدم خواب دیدم مستر باگ مرده
خیلی ترسیدم به خاطر همین رفتم بیرون یه هوایی بخورم دیدم کسی نیست به همین خاطر تبدیل شدم اما یه چیزی واسم خیلی عجیب بود اون روز هیچ کس تو ی کوچه راه نمیرفت دنبال مسترباگ گشتم اما پیداش نکردم خیلی مضترب بود دعا میکردم که هنوز زنده باشه خب اگه پارت بعد رومیخواید بی زحمت کامنت بزارید فعلا بای

ممنونم که رمان های منو میخونین وکامنت میدید
راستی پارت3 هم گذاشتم اگه خواستید ببینید![]()
همه داشتن شوخی میکردند وهمه باهم خوب بودیم که یک دفعه کلویی گفت ایش اه حالم بهم خورد خانم بوستیه این چه سرو وضیع منم میخواستم یه شوخی کرده باشم گفتم درسته حق با اونه خانم بوستیه هم ناراحت شد وگریه کنان به سمت دست شویی دوید من که از کارم پشیمون شده بودم دنبالش رفتم ومعذرت خواهی کردم ولی کا از کا گذشته بود منم گفتم خانم بوستیه لطفا منو ببخشید اما اون شرور شده بود ودر دست شوییی رو شکست وگفت من دیگه خانم بوستیه نیستم مرینت من زامبی زو هستم منم که خیلی ترسیده بودم فرار کردم واومدم بیرون مدرسه پشت یه میله وایسادم تامطمعن شم رفته من خیلی از دست خودم عصبانی بودم اما کاری از دستم بر نمیومد پلگ هم که مثل همیشه داشت پنیر میخورد منم داشتم گریه میکردم که یه هو مستر باگ رو دیدم دست وپام رو جمع کردم و تبدیل شدم یک دفعه مستر باگ منو دید وگفت چطوری با نوی من چرا اینقدر دیر اومدی من گفتم به جای این حرف ها هواست به کارت باشه مستر باگ یک دفعه دیدم زامبی زو داره تمام شهر رو به اشوب میکشه منم گفتم مستر باگ از لاکی چارم=گردونه ی خوش شانسی استفاده کن مستر باگ گفت نه من این کارو انجام نمیدم منم گفتم اخه چرا نکنه میخوای تمام شهر به دست حاک ماث=ارباب شرارت بیوفته
اون گفت نه این بار باید بدون لاکی چارم شکستش بدیم من پرسیدم چرا
اون گفت چون به کوامیم قول دادم از توانایی های خودم استفاده کنم
منم خندم گرفت
ولی زامبی زو داشت شهر رو تصرف میکرد منم گفت مستر باگ رانندگی بلدی؟ اونم گفت اره چطور بعد اونو پرت کردم تو یه ماشین وگفتم مستر باگ فقط برو جلو
اونم این کارو کردم نزدیک زامبی زو رسید با هم در گیر شدن منم از اون بالا گردن بند زامبی زو رو برداشتم و اونو شکستم بعد اکوما اومد بیرون ومسترباگ اون رو گرفت خب امید وارم خشتون اومده باشه
واین پارت رو به خاطر این یکم طولانی کردم چون یکی گفته بود پارت بعدی رو طولانی تر بزارم خب بای تا فردا![]()
خیلی ممنون از اونایی که کامنت دادن واز تمام نویسنده های دیگه ی اینجا خیلی ممنونم![]()
![]()
خب اول میخوامم یه تشکر ویژه کنم از کاترین جان که گذاشت اینجا نویسنده شم خب حالا بریم سراغ پارت 2
شب که خوابیدم هیچی از صبح یادم نبود نمیدونستم چرا انگار همه چیز اینقدر تغییر کرده بود
به پلگ صبح بخیر گفتم ورفتم لباس هام رو پوشیدم وبعد به ناتالی گفتم به به پرنسس من چطوره ناتالی خندید وگفت مرینت برنامه ی درسیت رو تو ی ماشین گذاشتم ساعت5 کلاس شمشیر بازی داری
منم رفتم تو ماشین وبه راننده گفتم امروز چه خبر پادشاه جاده ها اونم مثل همیشه به من نگاه کرد ولی این دفعه لبخند زد البته هنوز واسم عجیبه که چرا امروز همه اینقدر مهربون شده بودن
بعد به راننده گفت حالا بریم مدرسه راننده خندید و قبول کرد وقتی رسیدم مدرسه کلاس خیلی ساکت بود اول ترسیدم بعد میخواستم تبدیل شم که یه هو از بالا برف شادی ریخت و همه با هم خوندن تولدت مبارک تولدت مبارک حتی ادرین هم اونجا بود دوباره ادرین مثله همیشه دست وپاشو گم کرد وگفت شللللام مممریننت بعد گفت ببخشید منضور این بود که سلام مرینت تولدت ممبارک منم خندیدم وگفتم ممنون
ادرین هم دوباره دوید سمت حیاط منم از خنده قش کردم خلاصه همه باهم کیک خوردیم وخندیدیم حتی اقای داماکلیز هم بود که یه دفعه کلویی اومد ودوباره به من چسبید وگفت وای مرینت جون اومدی برات شال گردن بافتم ادرین هم از حسودی داغ کرد خب منطزه پارت بعد باشید لطفا نضر بدید فعلا بای![]()
لطفا لطفا لطفا کامنت بزارید ممنون میشم او نایی هم که از رمانم خوششون نمیاد لطفا بگید کجای کارم ایراد داره تا درستش کنم خب فعلا![]()
تو رو خدا کامنت بدید
داشتم توی کو چه قدم میزدم هوا خیلی گرم بود احساس هیچ کس تو کوچه نبود یک دفعه احساس کردم یه چیزی دورم پیچید اول ترسیدم ولی بعد متو چه شدم یویو مستر باگه وفهمیدم الان منو میکشه سمت خودش میدونم دیگه
مستر باگ بهم گفت میدونم که دوستم داری و نمیتونی بدون من زندگی کنی زود باش عتراف کن چند تا پلک زدم و گفتم چچچچی نننه اصلا این طور نیست
بعد هم با کتا کلیزم یا همون پنجه ی برنده یویو مستر باگ رو از خودم جداکردم وبعد پریدم رو ی یک پشتبوم بعد مثل یه گربه دستام رو اوردم جلو ی پاهام بعد مستر باگ گفت نترس پیشی کوچولو کاریت ندارم عمو میخواد باهات بازی کنه من خیلی تعجب کردم اما دیگه یه لحظه هم اونجا نبود وبرگشتم خونه خب منطزه پارت بعد باشید فعلا بای![]()
خب هم خبر خوب دارم هم خبر بد اول خبر بد رو میگم چهار روز پیش گربم گم شد ولی امروز صبح دم در خونه پیداش کردم