پارت جدید

که یهو به خودم اومدم گفتم نه ما فقط دوستیم، یهو آدرین چرخید به من نگاه کرد منم برگشتم در صدم ثانیه دستاشو گذاشت رو صورتم و لباس رو گذاشت رو لبام، اون بوسم کرد که یهو یه صدای اهمی اومد هم برگشتیم دیدیم فیلیکسه یهو گفت داشتین چیکار میکردین بعد اومد جلو من انگار میخواست چک بزنه من هر دوشونو دوست داشتم، یهو دست های لطیفشو آروم رو صورتم احساس کردم اصلا چک نبود، یهو یه نفسی رو صورتم احساس کردم و یه چیزی رو لبم چشامو باز کردم لباش رو الان بود لو هم اونجا بود بعد داد زد ، و یهو آدرین و فیلیکس هر دو همزمان یه حلقه در آوردن که یهو آلیا اومد اونو از دست فیلیکس گرفت کرد تو دست لو بعد آدرین اونو کرد تو دست من و سریع لباشو گذاشت رو برام منم کامل همراهیش کردم !!!!

بعد از قرن ها اومدم.!!!

بچه ها این دوستمون هر کار میکرد پست های آپلود نمیشد به من گفت بجاش بذارم برام می‌فرسته و من میذارم

 

عشق جالب پارت نمیدونم چند😁😢

بپر ادامه

ادامه نوشته

خبر

بپر ادامه😁

 

 

 

ادامه مطلب

 

آرشیو کامنت ها‌ 

آخرین ویرایش:

 

 

 

 

 

 

گولتون زدم ، خبرم اینه که امروز پارت بعدی رو میدم به اصرار بعضیاتون

 

 

عشق جالب ✨(پارت۶)

بپر ادامه

ادامه نوشته

عشق جالب✨(پارت۵)

بپر ادامه

ادامه نوشته

عشق جالب✨ (پارت ۴)

بپر ادامه

ادامه نوشته

عشق جالب✨ (پارت ۳)

فردا صبح از زبان راوی خلتون نه گلتون😁:برای مرینت و آدرین نامه ی قبولی توی دانشگاه اومد 

چون بابای آدرین اصرار داشت که اون تو دانشگاه حساب و اقتصاد باشه باباش هم خارج بود به جای آدرین عموش می‌رفت دانشگاه حساب و اقتصاد و خود آدرین می‌رفت دانشگاه هاکی رو یخ اونا رفتن اونجا و آدرین و مرینت همو تو صف ثبت نام دیدن بعد کلویی اومد چسبید به آدرین و مرینت تو دلش داشت به کلویی فحش میداد

بعد کلویی به عموی آدرین گفت که از آدرین و خودش یه عکس بندازه بعد عموش اومد الکی گوشیو به دستور آدرین انداخت رو زمین که با کلویی عکس نندازه(وجی : آفرین آدرین داشتم به عقلت شک میکردم ، من : میشه تو حرف نزنی ) ، برا ادامه برو تو ادامه مطلب

ادامه نوشته

عشق جالب (پارت ۲)

از زبان آدرین :

رفتم برای دانشگاه امتحان بدم من عاشق هاکی روی یخ بودم تو دبیرستان هم هاکی رو یخ بازی میکردم و خیلی معروف بودم .

رفتم برای امتحان

از زبان مرینت : 

از خونه ی اجاره ای عموم ، عموم انداختتم بیرون

نصف شبش بلند شدم یه فکری به سرم زد که خودمو شبیه پسرا کنم و برم به بخش هاکی رو یخ پسرا و توی خوابگاه اونجا هم بخوابم رفتم یه کلاه گیس خریدم و گذاشتم روی سرم عین پسرا شده بودم 😑🙄

رفتم به آلیا و مایک گفتم اونا همش میگفتن نه آخر من کار خودمو کردم 

رفتم برای امتحان 

اونجا رفتم لباسامو عوض کنم خوردم به یه پسر که موهای بلوند و چشمای سبز داشت 

از زبان راوی😁:اونا خوردن به هم و چوب های هاکیشون با هم عوض شد (وجی : وای خدا چه عاشقانه ، من : ساکت شو حالت خوب نیستا)

و ادامه از زبان آدرین : اومدم برم لباسامو بپوشم که به یه پسر با موهای کوتاه سرمه ای خوردم چوب هاکی هامون افتاد بعد برداشتیم و رفتیم ، زمین امتحان من با اون فرق داشت 

باز از زبان راوی😅: اونا رفتن امتحان دادن و اومدن بیرون (یه نکته الان زمستونه)

اونا از یا راهی به صورت مخالف حرکت کردن و آدرین یه پلیور مشکی با یه پالتوی کرم رنگ پوشیده بود و در این حال زیپ کیف مرینت به پلیور آدرین گیر می‌کنه و کلی نخ کش میشه آدرین هم حسابی عصبانی شد و برگشت دید بسته شده به دست یه آدم برفی مرینت هم پشت آدم برفیه قایم شده بود که آدرین اومد و زد رو شونه ی اون مرینت گفت واقعا متاسفم ولی آدرین عصبانی بود مرینت گفت از کجا فهمیدی آدرین گفت رد پات روی برف !!

بعد چوب هاکی هاشونو با هم عوض کردن .

یهو چند تا بچه به مرینت گوله برف زدن و مرینت افتاد رو آدرین و لباشون خورد به هم🙄😬

مرینت بلند شد و از اونجا فرارکرد::::

آدرین هم تو شوک بود.

مرینت همش بد شانسی می آورد 

مرینت داشت می‌رفت سوار اتوبوس بشه که یه پیرزن رو تو ایستگاه دید و اون پیرزن فالگیر بود اون گفت یه کارت انتخاب کن مرینت گفت به این چیزا اعتقاد نداره ولی بازم یه کارت کشید و نخ مشکی اومد ، پیرزن گفت نخه مشکی نشانه ی معکوس بودنه یعنی خصوصیتی که داری برعکس میشه و اون خصوصیت خوش شانسی بود

امروز اون کسی که باهاش نخ مشکی رد و بدل کردی و اون چیزی که ازت گرفت رو باید ازش پس بگیری مرینت گفت چی بعد فکر کرد و یاد بوسه افتاد و به پیرزن گفت باید از اون بوسه بگیرم پیرزن گفت آره مرینت بد ترسیده بود (ولی ما آدرینتی ها تو دلمون داریم میرقصیم😅)

مرینت رفت به آلیا و مایک داداشش گفت اونا گفتن سریع تر باید ازش پس بگیری وگرنه تا آخر عمرت بد شانس باقی میمونی.

آخ آخ حالا یه چیز عاشقانه آدرین بیماریه کوری چهره داره یعنی چهره ی هیچکس رو نمیتونه ببینه و این بیماری واقعیه میتونید تو نت ببینید حالا چیز عاشقانه کجاش بود ؟ آدرین نقاشیش خیلی خوبه و تنها کسی که اون تو عمرش می‌تونه ببینه مرینته و همش از مرینت نقاشی می‌کشه

  فعلا دلیل دیدن صورت مرینتو نمیگم ولی خیلی باحاله💗😍

 

 

 

 

 

عشق جالب ✨( پارت اول )

از زبان مرینت :

خیلی استرس داشتم من میخواستم به مامانم نزدیک باشم ، پس رفتم و توی دانشگاه لیویه امتحان اسکیت نمایشی دادم ولی کف دستام عرق کرده نکنه قبول نشم بذار زنگ بزنم به آلیا : الو سلام مری  ،

مری : سلام آلیا ، من خیلی استرس دارم نکنه قبول نشم ،

آلیا : نترس دختر حتما قبول میشی تو از بچگی خیلی خوش شانس بودی ( راست می‌گفت همیشه شانس با من همراه بود)

گفتم باشه داشتم میگفتم خداحافظ که آلیا گفت 

آلیا : ببین چند دقیقه قبل از امتحان یه ذره آب قند بخور که حالت بد نشه گفتم آخه : یه وقت چاق میشم 

آلیا : بس کن دیگه دختر داری زیاد روی میکنی 

گفتم باشه🤧

رفتم امتحان دادم یه لحظه صورت مامانم اومد جلو چشم و گیر کردم تو دلم گفتم وای 

دوباره شروع کردم ادامه دادن نباید تسلیم بشم

یه نفر مونده بود اونم اومد یه دختر بود با موهای طلایی و لباس کاملا سفید مثل لباس من با این تفاوت که یه تور صورتی روش بود (منظورش کلوییه ولی مرینت نشناختتش) بعد از اینکه رقصید داور ها گفتن خانم دوپن چنگ شما قبول نشدید چشام پر اشک شد دستام می‌لرزید سریع دویدم و از اونجا رفتم بیرون کلی گریه کردم بعد رفتم کافه ی آلیا و بهش گفتم حسابی ناراحت شد انقدر گریه کردم تا خوابم برد

فلش بک چند سال پیش

از زبان آدرین :دیگه لیدی باگ همش منو رد می‌کرد کاگامی و لایلا هم از پاریس رفته بودن فقط مرینت بود که شبیه لیدی باگ بود فقط اون میتونست منو آروم کنه بیخیال لیدی باگ شدم ولی بازم فکرم پیشش بود گفتم فردا تو دبیرستان مرینتو پیدا میکنم و ازش میخوام باهام باشه که دیدم مرینت هم دیگه منو نمی‌خواد از رفتارش معلوم بود 

از اون دبیرستان رفتم به پدرم گفتم تا دانشگاهم دیگه میخوام تو خونه درس بخونم .

از زبان مرینت :دیگه بیخیال آدرین شدم ولی فکرم پیشش بود تو دلم گفتم میرم پیش کت اره این فکر خوبیه ولی دیدم کت هم منو نمی‌خواد فردا تو دبیرستان دیدم گفتن آدرین دیگه نمیاد ناراحت بودم ولی دیگه فراموشش کردم😭

زمان حال😉

از زبان آدرین: پدرم همش میگفتم باید تو دانشگاه حساب و اقتصاد و اینا درس بخونم چهرم نسبت به دبیرستان خیلی تغییر کرده بود (خیلی خوشگل تر شده بود) ،(منظور از چهره هیکلش هست خیلی بزرگ شده بود)

فکر میکنم اگه دوستام منو ببینن منو نشناسن😅

هنوزم فکرم پیشه لیدی بود ولی دیر به دیر همو می‌دیدیم چند روز بود همش بهش زنگ میزدم و جواب نمی‌داد ، من عاشق هاکی روی یخ بودم برای امتحان هاکی روی یخ دانشگاه لیویه ثبت نام کردم.

واقعا دستم هنوز حال نوشتن داره ولی خیلی زیاد بشه میترسم نخونید

بای تا های عزیزانم😁

 

 

 

 

 

 

داستان جدیدم😁(عشق جالب ✨)

سلام ، امیدوارم حالتون خوب باشه دخترای گل ، نویسنده ی جدید این وبلاگ هستم و سابقه ی نویسندگی دارم🙃 ، این داستان قضیش فرق داره 

یه سری بیو گرافی میخوام در مورد داستانم الان بهتون بگم لطفاً حتما بخونید چون داستانو متوجه نمیشید ممنونم از همراهیتون ، و راستی من زود به زود پارت میدم چون داستانم آمادست❤️

نظر رو فراموش نکنید🤗

خب بریم سراغ بیوگرافی داستان✨

خب اینجا مرینت دانشگاه می‌ره یه دوست صمیمی به نام آلیا داره و یه داداش به نام مایک ، آلیا یه کافه داره ، داداش مرینت هم یه گیمر حرفه ای هست ، مامان و بابای مرینت مردن و مامانش توی یه دانشگاه درس میخونده به نام لیویه ، اونجا دو بخش داشته به نام هاکی رو یخ برای پسرا و اسکیت نمایشی یا همون باله با اسکیت برای دخترا، 

مرینت به خاطر اینکه به یاد مامانش باشه آرزو داشته که توی اون دانشگاه درس بخونه😁

و یه پسر اسکیت باز حرفه ای توی داستانم داریم به نام آدرین 😅

اونا ارباب شرارت رو هم شکست دادن ولی بازم به مردم کمک میکنن چونکه هنوزم ابرشرور هست که بدونه آکوما شرور باشه

این داستان میراکلسی هست و لازمه ک بگم این داستانو از یک سریال برداشتم و یه سری جاهاشو تغییر دادم و آخرین پارت رو ک دادم اسم این سریالو میدم که برید سریال رو هم ببینید ❤️

بای تا های 💟🌈