داستان تک پارتی😐💔
جلوی تلویزیون نشسته بودم و به فیلم عروسیم نگاه کردم
اوایل انقدر هم رو دوس داشتیم که برای هم جونمون رو میدادیم ولی الان از هم متنفریم
با اینکه دوتا بچه داریم از هم متنفریم
پاتریشیا:《مامان،مامان》
من:《بله دخترم؟》
پاتریشیا:《بابا گفتش که اماده شیم بریم یه جا》
من:《کجا؟》
پاتریشیا:《نَمدونم مامان》
من:《باشه》
چند ساعت بعد لوکا اومد ولی من حاضر نشده بودم
لوکا:《مرینت چرا آماده نشدی😑؟》
من:《چون دوست نداشتم》
لوکا:《پس از خونه برو مهمون داریم》
من:《کی؟》
لوکا:《به تو چه؟ برو بیرون》
من:《باشه میرم بچه هامم میبرم》
لوکا:《هر کاری دلت می خواد بکن》
من:《باشه》
بچه ها رو ور داشتم لباس گرم تنشون کردم و از خونه رفتیم
توی راه یه ماشین سمتم اومد داشت بهم می خورد که سریع وایساد
اومد پیاده شد و خم شد
:《حالتون....》
اون آدرین بود عشق اول و آخرم
آدرین:《مرینت؟》
من:《آدرین》
دستم رو گرفت و گفت امشب خیلی سرده با بچه هات بیا بریم خونه من امشب......💔
های ^-^