~ قلب عمارت ~
~ قسمت دوم ~

***‌* مارینت ****

با تعجب به انگشتر زمرد کف دستم نگاه کردم و به پدربزرگ نگاهی انداختم و با چشمای پر گفتم..

-متوجه منظورتون نمیشم..یعنی چی بابا بزرگ..؟

پدر بزرگ به سختی نفس های بلند و طولانی می کشید..اونقدر ترسیدم که انگشتر از دستم افتاد و زیر تخت رفت با گریه بی خیال انگشتر شدم و جعبه رو از ترس از روی پاهای بابا بزرگم برداشتم و گدذاشتم رو زمین و نفهمیدم چه طور پام خورد و رفت زیر تخت به آرومی دست به صورت بابا بزرگ می کشیدم و سعی داشتم آروم بکنمش اما بی فایده بود نفسش بالا نمیومد..دست بابا بزرگو گرفتم و با ترس و گریه جیغ کشیدم و خدارو صدا می کردم..

-خدایاا خدای خوب و مهربون..خدایااا خودت کمکش کن..اون نباید بمیرههههههه..خداااااااا..

همون موقع بابا و مامان و خدمتکارا وارد اتاق شدن .نفس های پدر بزرگ عمیق شد و به سختی زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم و فقط داشتم گریه می کردم..چشماش بسته شد و من دیگه هیچ وقت چشمای نازشو نمی تونستم ببینم..تن بیجونش افتاد رو تخت و دستاش شل شد..با تعجب خیره شدم به بابا بزرگ اشکام بی اراده راهشونو رو صورتم باز کرده بودن.

پدرم با وقار و به آرومی داشت گریه می کرد مادرم هم به گریه افتاد و تمام خدمتکارا یکی پس از دیگیری وارد اتاق شدن و به خط رو به روی تن بی روح پدر بزرگم ایستادند و ادای احترام  کردند.

هنوز باورم نمی شد و به شدت به گریه و هق  هق افتادم و سرم رو روی پاهای پدر بزرگ گذاشتم و گریه کردم..پدرم به کنار من اومد و گفت..

-دخترم بلند شو..

-بابا ولممممم کنننن نممیییی خوااااام پاااااشمممم..

-دخترم خوب نیست این جوری گریه کنی بسه..

فقط گریه می کردم و زجه می زدم.پدر بزرگ برام همه چیز بود. وقتی مامان و بابا می رفتن سر کار من تنها می شدم و میومدم پیش بابا بزرگ و باهاش حرف می زدم..همدم و رفیق بود برام.پول تو جیبی هایی که بهم می داد از ماله بابام شیرین تر بود و دلم نمیومد خرجش کنم..وقتی مامان بزرگ از دنیا رفت انقدر براش ناراحت نبودم اما بابا بزرگ فرق داشت..

مامان دید حالم خوب نیست با چشمای خیس به کنارکم اومد و منو از روی تخت بلند کرد و گفت..

-بسه مارینت جان..بسه زشته..نکن این جوری مامانم..

-نههه مااامااان ولمممم کن بگذاااار منمممم بمیرممم بابا بزرگ همه چییییزم بود..جای دوستمممممم بود..جای خواااهر و براااادر نداشتم بود ..چرا رفت...چرااا تنهام گذاشت...؟

و با  ناراحتی مامانمو بغل کردم و گریه کردم.

ظهر بود که پدر بزرگ عزیزم فوت کرد و تمام امارت رو بار دیگر غم گرفت..یک بار مادربزرگم و این بار پدربزرگ مهربونم توماس.

 قرار شد مراسم تدفین فردا صبح برگزار بشه و برای همین پدر بزرگ رو با ماشین مشکی و مخصوص با احترام کامل به سرد خونه  یکی از قبرستون هایی که خانواده و نسل پدر بزرگ اونجا دفن شده بودند بردند.

خانواده مادرم که ایرانی بودن و مادر بزرگ و پدر بزرگم قرار شد برای مراسم خودشون رو شب برسونن به  مسکو.مادرم یک خانم ایرانی بود و اسمش آتریسا  و کارش هم مهماندار هواپیما و پدرم یک جنتلمن روسی به اسم تام که کارش مترجم زبان فارسی بود و توی یکی از پرواز های تهران مسکو خیلی اتفاقی همدیگه رو میبینن و پدرم عاشق حجاب و پاکی مادرم میشه و این جوری باهم ازدواج می کنن.

مادرم من رو مثل یک خانم ایرانی بزرگ کرد و حجاب و حیا یک  خانم ایرونی رو بهم یاد داد و پدرم هم منو تشویق می کنه و مشکلی با این مسائل نداره. به خاطر پدر روس و مادر ایرانی من این دوتا زبان رو عالی یاد گرفتم و با پدر و مادرم فارسی و با بقیه از جمله پدر بزرگم روسی و..

پدر بزرگم..یادش..خنده هاش یک لحظه از جلوی چشمام دور نمی شد..میلی به خوردن نداشتم و چیزی نخوردم و به اتاق پدربزرگم رفتم.خدمتکار شخصیش داشت اتاقشو مرتب می کرد تا برای همیشه  در اونجا رو قفل کنه و اجازه نده کسی وارد بشه..اقای آلبرت با دیدنم گفت..

-کاری داشتی مارینت جان؟..

-می خوام تنها باشم عمو آلبرت..میشه؟

از لحن عمو خوشش میومد لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون و در رو به آرومی بست من موندم و اتاق بزرگ پدربزرگ ..کنار تخت رفتم و نشستم . دستی روی تخت کشیدم و چشمام پر شد  یاد حرف هاش افتادم..قلب امارت..انگشتر زمرد..وارث این امارت  من..از روی تخت بلند شدم و اشکمو پاک کردم و به کنار پنجره بزرگ که حالاپشت پرده های مخمل بود رفتم دستی روی پرده کشیدم و کمی کنار دادم تا منظره حیاط جلو امارت رو ببینم. امارت بدون پدر بزرگم هیچه. هوا چه قدر دلگیره.پاییز.بارون.مرگ پدر بزرگ..

-آااااه..

تقی به در خورد..پرده رو انداختم و رومو سمت در برگردوندم. عمو آلبرت بود. لبخند بی جونی زدم که جوابش بهم یک تعظیم کوتاه بود..عمو آلبرت کنار در ایستاد و بعدش مادرم وارد شد و گفت..

-کجایی دخترم..داشتم دنبالت می گشتم.

جواب مادرم رو با ملایمت دادم..

-من !!؟؟..خب همینجا..چیزی شده؟..

-نه می خوام باهات یکم صحبت کنم..

عمو البرت از اتاق بیرون رفت و مادرم روی ست یکی از مبل هایی که توی اتاق پدربزرگم بود  نشست و بهم خیره شد و نفس عمیقی کشید و گفت..

-مامان بزرگ و بابا بزرگ دارن میان مسکو..یک چندتا مهمون هم با خودشون میارن..به خاطر تو..

با تعجب یک تای ابرومو بالا بردم و گفتم..

-من؟!!

-آره دخترم تو..

از سر ناراحتی پوزخندی زدم و گفتم..

-قدم همشون رو چشمم اما واقعا براشون متاسفم که پدربزرگ منو بهونه کردن که نوه اش رو ببینن..

مادرم لبخندی زد و سرشو انداخت پایین و گفت..

-خوشم میاد زود میگیری حرفو..حالا..

حرف مامان رو نصفه گذاشتم و گفتم..

-من توی شرایطی  نیستم که بخوام توی ختم و مراسم تدفین پدربزرگ عزیزم به این مزخرفات فکر کنم..احتیاجی هم ندارم..

-ولی دخترم..

-مامان جان تنهام بگذار..

مامان با تعجب به من نگاه می کرد از جا بلند شد و نزدیک به من ایستاد و دستمو گرفت و گفت..

-حرف تو درست..می دونم جاش نیست..ولی ارزش فکر کردن رو داره..با مرده نمی میرن..پدر بزرگ تو پدر شوهر عزیز منم بود .

چشمام پر شد و سرمو پایین انداختم و مادرم به ارومی انگشتشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا اورد و با دیدن چشمای گریونم منو به ارومی توی آغوشش گرفت و گفت..

-الهی من قوربون دختر ماهم برم..نمی خواستم ناراحتت کنم عزیزه دلم..گریه نکن..

از بغل مامانم بیرون اومدم و با چشمای گریون نگاش می کردم که گفت..

-یکم بهش فکر کن..پسر بدی نیست..

اینو گفت و از اتاق پدربزرگ رفت بیرون و درو بست. که بهش فکر کنم!!

-اووه خداا..

حوصله ازدواج نداشتم..نگاهی به اتاق انداختم من موندم و سکوت اتاق.به ارومی رفتم سمت پنجره  پرده سنگین رو کنار زدم . هوا تاریک شده بود.بارون می بارید.در بالکن رو باز کردم و رفتم بیرون.بالکن بزرگ و قشنگی بود که سقف گچبری شده و نرده های  گچبری داشت.همیشه با پدربزرگ اینجا حرف می زیم و عمو آلبرت برامون شکلات داغ و چیز کیک های مخصوصش رو میاورد و اونم به جمع دو نفره ما اضافه می شد و صحبت می کردیم و می خندیدیم..برعکس هم سن و سال هام همدم من پدربزرگ بود..چه روزهای خوشی بود چه قدر نصیحت های هر دو به دلم می نشست. اهی کشیدم..

- آه..دوست دارم بابا بزرگ خوبم..دلم برات تنگ شده.. می دونم کنارمی این منم که نمی تونم ببینمت..

لبخند تلخی زدم و به چراغ های شهر چشم دوختم زیر بارون از این زاویه رویایی بود. بارون شدید تر شد. آخرین قطره اشکمو پاک کردم .بابا بزرگ هیچ وقت دوست نداشت چشمام گریون باشه نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم جز صدای شر شر بارون هیچی نمی شنیدم.بعد از چند لحظه چشمامو باز کردم..

-بیا اتاق.. هوا سرده..

صدای آروم و عجیبی بود..تعجب کردم که جز عمو آلبرت بقیه باهام رسمی بودن بدون اینکه نگاه کنم کیه گفتم..

-نمی خوام..همینجا خوبه..

فکر کردم رفت..چند لحظه بعد..

- گفتم بیا تو..باید باهام جایی بیایی..

احساس کردم صدا نزدیک تر شد..اخمام رفت تو هم به آرومی در حینی که سرمو برگردوندم ببینم کیه..با عصبا نیت گفتم..

-تو کی هستی که بهم دستور..

حرف تو دهنم خشک شد.....


ادامه دارد.....