#صیاح_پوش🌓
#پارت_23
حالا چه فرقی میکنه
مهم اینه اون الان یکی دیگه رو تو زندگیش جا داده
فراموش کردن من براش خیلی راحت بوده
اون راه خودشو از من جدا کرده
منم راهمو،ذهنمو،خیالمو،زندگیمو،و قلبم رو ازش جدا میکنم....
ملودی گفت:دختر بپر پایین بریم خرید کنیم
از ماشین پیاده شدیم و وارد فروشگاه شدیم.....
-
خسته کوفته افتاده بودم رو تخت
آخیش خریدتمونو کردیم تموم شد
وای اون پسره کی بوده
اههههه
چرا انقدر فکر میکنی وللش
-
صبح روز بعد
-
تو خواب عمیقی بودم که احساس سنگینی رو کمرم کردم
یکی منو تکون میداد
کم کم چشمامو باز کردم که دیدم ملودیه میخواد منو بیدار کنه
به پهلو شدم و گفتم:ملودی....
چشمامو بستم که ملودی گفت:قرار بود بریم ها
خمیازه ای کشیدم و گفتم:باز کجا؟
ملودی گفت:شرکت دیگه
یهو از سرجام پریدم و گفتم:واااای دیرمون شد
یه دوش آب گرم گرفتم و حوله رو دور بدنم پیچیده بودم
موهامو با سشوار خشک کردم و سمت کمدلباسیم رفتم
یه تاپ مشکی با یه دامن کوتاه بالا زانوی تنگ براق  و یه شلوارک مشکیه چسب که کوتاه تر از دامنم بود پوشیدم یکم از جلوی موهامو جلوی صورتم ریختم و موهامو دم اسبی بالا بستم
یه خط چشم مشکی کوتاه و یه رژ زرشکی زدم
ادکلن رو برداشتم و رو تاپ و دور گردنم زدم
کفشای پاشنه دار مشکیمو پوشیدم و کیف مخمل دستیمو برداشتم
گوشیمو تو کیف گذاشتم که ملودی وارد اتاقم شد
با دیدن من گفت:واااااو لعنتی چه جذاب شدی
نیشخندی زدم و گفتم:بریم
ملودی گفت:بزن بریم
از اتاقم بیرون رفتیم و در حال پایین رفتن از پله ها بودیم که کاترین با اسفندی که دود کرده بود دوید سمتمونو گفت:ماشالله ماشالله چه دخترای خوشگلی خدا سالم نگهتون داره
با لبخند جوابشو دادیم و گفتیم:ممنون کاترین
از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم...