مرینت:تا جایی که یادم میاد....

افتادم انگار تمام وجودم شده بود درد

صدای ریزش سنگ میومد و بعدش...

تاریکی متلق...

***

ادرین:نمیدونم چقدر گذشته بود که داشتم با فیلیکس کل کل میکردم  که یهو سر و کله لایلا پیدا شد

-سلام قربان

-سلام کاری داشتی؟

-میخواستم یه سوال بپرسم میشه همراهم بیاید؟؟؟

-چیه چی شده باز؟همینجا بگو خب

-اه .....اخه نمیشه

-یعنی چی نمیشه؟ بگو دیگه!

-ب..باشه

بعد روشو کرد به فیلیکس و گفت :

-جناب فیلیکس شما از امنیت این مکان اطمینان دارید؟

-چطور مگه؟

-امممممم اخه اخه

-هی دختر جون قشنگ حرفتو بزن وگرنه من حوصله ندا...

-(با صدای بلند و عصبانی)این چه طرز حرف زدن با یه خانم محترمه اقا!باشه پس میگم....

میخواست داد بزنه که فیلیکس بلند شد در دهنشو گرفت و کشون کشون با خودش بردش

منم که اینجا تربچه...

بلند شدم و رفتم دنبال کلویی...

***

نینو:قلبم انگار داشت از جا در میومد بهش پیام داده بودم بیاد تو بالکن با هم حرف بزنیم بزور اب دهنمو قورت میدادم خدا کنه کسی نبینتمون و همه چی خراب نشه.

جعبه قرمزو پشت سرم نگه داشته بودم ...

چرا نیومده بود نکنه ازم خوشش نمیاد!همینجوری زیر لب داشتم با خودم حرف میزدم که یهو :

-سلام چطری؟!

-وایییییی اه اهم اهم س..سلام خوبم ممنون

-وا چرا اینقدر رسمی حرف میزنی؟

-اه چیزه یعنی چیز نیست ...وای دیونه دیونه دیونه!!!!

-اممممم ببینم خوبی تو؟

-اه ب...بله!

یهو جعبه رو از دستم کشید و گفت:

-وای این مال منه؟!

خشکم زده بود تاحالا دختری به این مهربونی ندیده بودم

-اممم...ب...بله مال شماست!چون گوشیتون خراب شده بود اینو برای تشکر گرفتم!

-وای مرسییییییییی

در جعبه رو باز کرد...

***

الیا:در جعبه رو باز کردم و با دیدن تلفت قرمز خشکم زد!چه برقی میزد از کجا میدونست من قرمز دوست دارم وایی اویزشو نگا یه تفنگ طلایی

-اممممم خوشتون نیومد؟!

-این خوب نیست!

-😶باشه میشه عوضش کردا میخواید عوضش کنم!؟

-این...این محشره عالیه خیلی ناز و کیوته!!!😍

-خانم یکم خودتونو کنترل کنین همه فهمیدن!

-اهم اهم ببخشید هیجان زده شدم😅

- امممم میخواید بریم یه چیزی بخوریم منکه ضعف کردم،

-اره راس میگی این تلفن هم یه شیرینی میخواد دیگه!

***

ادرین؛حوصلم سر رفت که بلند شدم و رفتم دنبال کلویی اما هرچی گشتم پیداش نکردم ...

یادم اومد اخرین بار با مرینت دیدمش و رفتم اونو پیدا کنم تا بلکه از اون بپرسم...

اما هر چقدر گشتم انگار اونم اب شده بود رفته بود تو زمین...

گلوم خشک شده بود ....رفتم توی حیاط  سمت میز نوشیدنی ها کلی ادم اونجا بود داشتم نوششیدنیمو میخوردم که دیدم یه دختر و یه پسر که بنظرم اشنا میومد دارن خودشونو با خوراکیا خفه میکنن و میخندن...

واستا ببینم؟!

چشمم روشن واقعا چشمم روشن!

اون نینویه؟

رفتم سمتشون و اروم زدم رو شونه نینو...

همونطور که پشتش بهم بود و داشت لیوان نوشیدنیش رو سر میکشید گفت؛

-(در همون حالی که داشت برمیگشت)چیه بله!؟چیکا....

کامل برگشت و باید بگم اون موقع با اون قیافه ضایش باید ازش عکس میگرفتم 😂

-به به رفیق نیمه راه ما جناب نینو!😏

-ا...ادر..(نوشیدنی تو گلوش پرید و شروع کرد به سرفه کردن)...

داشتم اروم به پشتش میزدم که چشمم تو چشم اون گار اموز که همیشه بهم تیکه مینداخت....یکم که فک کردم یادم اومد اون دوست مرینته!

-اهم ... اهم .... ادرین!تو..تو اینجا چیکار میکنی؟!

-اه رفیق ما رو نگا نیومدم شر به پا کنم...

الیا؛امممم مگه شما شر به پا میکنین!...اصلا پس اومدید چیکار؟

-راست میگه الیا!

-😳الیا!؟ ببخشید نفهمیدم نفهمیدم یهو چی شد؟!

-اه بیخیالش تو بگو چی میخوای!

***

نینو؛اومده بود اینجا چیکار؟اومده گند بزنه به همه کارای من!😑😑

- واااو فهمیدم!پس رفیق ما دلش یه جا گیره😏

-چ..چی!!!! نه نه نه من همچین چیزیو نگفتم!

-اه داداش کوچولوی من لازم نیست بگی از قیافه ضایت معلومه دا دا من تورو بزرگت کردم!😏

-😐منکه یادم نمیاد تو بزرگم کرده باشی ...😶

-😐بشکنه ای دست که نمک نداره!😒😒😒

-🤨بسه خود شیرین خان کارتو بگو!

بعد رو کرد به الیا و گفت ...

-من دنبال دوستتون مرینتم!

الیا؛چی؟مرینت!🤨اونوقت چرا دنبالش میگردین نکنه قرار مدار دارین با هم😏😁

-😳نه!

-🙂🙂منکه میدونم اصلا از همون وقتی که مثلا پنچری ماشینمونو گرفتین معلوم بود😏به قول معروف از همون نگاه اول!😁

-😅مه نه نه من اصلا تو این فازا نیستم !من بچه پاکیم !😇

-باشه باشه بیخیال حالا چی رو میخواین ازش بپرسین؟؟؟

-میخواستم سراغ دختر خالمو ازش بگیرم.

-دختر خالتون؟؟؟

-اره اسمشکلوییه خودش میشناستش!

-🤨(نکنه اون کلویی رابطشون باشه!!!!)امممم نمیدونم کجاست مگه شما پیداش نکردین جای میز نوشیدنی ها بود آخرین بار که دیدمش!

-نه من هیچکدومشونو پیدا نکردم!

-اه نمیدونم بزار بهش زنگ بزنم...

***

مرینت:توی یه عالم دیگه بودم که صدایی به گوشم خورد...

چشمامو باز کردم و دیدم یه جای تاریکم!

تاریکه تاریک صدای هو هوی باد بود که میومد شاید یه راهی به بیرون بود!!!!

میرفتم سمتش و هر لحظه بیشتر برخورد باد با صورتم رو حس میکردم...کاش لوکا اینجا بود ...دلم براش تنگ شده

ترسیده بودم دلم برای لوکا تنگ شده بود ... برای خل بازیاش برای مسخره بازیاش همونطور که راه میرقتم با خودم فکر میکردم...

تقریبا یه ساله ندیدمش!

یه ساله او خل و چلو ندیدم... فقط صداشو شنیدم...

همون موقع بود که هزار تا فکر و خیال زد به سرم....

نکنه من این جا بیمیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدم ارواح اینجا منو مومیایی کنن !!!! بعدم ادما پیدام کنن بزارنم تو موزه نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این چه سر نوشت شومیه دیگه!

تو سرم فکرای ناجور میگذشت که یهو از رو بهروم صدای جیغ شنیدم

فک نمیکنم صدایی جیغ یه دختر باشه بیشتر شبیه صدای مرداست0-0

ترسیدم و عقب عقب رفتم صدای داشت بلند تر میشد یعنی داشت صاف میومد پیش من!!!!!!!!!!!!!!!!!

برگشتم و دویدم اما با همچین دامن بزرگی دویدن سخت بود

با ترس و لرز میدویدم که یهو انگار یه چیزی بهم خورد و لهم کرد...