مرینت:هوای آفتابی تو قشنگ میخوابی 

من دستت رو میگیرم 

باهات جون میگیرم

کنارم بمون باهام بساز ازمن نباز

جان جنون جان جنون 

چه شعر مسخره ای نوشتم اه حالم بهم خورد

خیلی عجیبه نه؟؟؟ اینکه هیچکس هویت اصلیت رو ندونه

اینکه این دنیا برات یه کابوس باشه

هی خیلییییی دلم واسه ی مامان و بابا تنگ شده

اوه از بس زر زدم یادم رفت خودمو به شما معرفی کنم من مرینتم

در واقع من یه گرگینه ام یعنی میتونم به گرک تبدیل شم قراره از چین برم به شهر پاریس چون اونجا دانشگاه ادبیات قبول شدم راستی من پیش خالم و خونوادش بزرگ شدم و غیر از شما خواننده های داستان زندگیم تا الان کسی نمیدونه من یه گرگینه ام

مهمان دار هواپیما: خانم خانم خانم 

مری : اوه بله ببخشید

مهمان دارچیزی میل دارید؟؟؟

مری: یه آبمیوه با طمع آناناس لطفا

مهمان دار: بله چشم حتما

بعد از خوردن آبمیوه به خواب عمیقی فرو رفتم 

اما یک دفعه با صدای بلند مهمان دار بیدار شدم 

مهمان دار: خانم لطفا بیدار شید

مری:چی؟؟؟اینجا کجاست من کجام

اوه ببخشید اصلا خییلی گیجم خانم

مهمان:نه مشکلی نیست اما شما باید برید بیرون همه ی مسافرا رفتن

مری:ام بله حتما من میرم خدافس

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------