رفتم تو هال...🦢 ✨>اونجا هم نبود نکنه فرار کرده باشه سریع رفتم طبقه بالا و اتاقا رو نگاه کردم تو هیچ کدومشون نبود انگار آب شده بود رفته بود زیر زمین😦 من:《مرینت،مرینت،مرینت》فرار کرده بود رفتم توی حیاط و در حیاط رو باز کردم همه جا رو گشتم کجا می‌تونه رفته باشه همه جا رو گشته بودم اون نمی تونست سرعتش از من بیشتر باشه مجبور شدم از قدرتم استفاده کنم با چشمام بهش دستور دادم تا برگرده 👁

از زبان مرینت 🖤💫

بعد اینکه کت نوار رو پانسمان کردم رفتم تو اتاقش و دنبال یه چیزی که توضیح بده من کجام و اینجا چی کار میکنم گشتم همه جا پر معحون های عجیب بود و لباس های سیاه مثل لباسی که پوشیده یه صدایی اومد صداش آشنا بود سرم رو برگردوندم و مگی رو دیدم😨💔>من:《مگی تو اینجا چی کار میکنی؟😨》مگی:《یه زن ترسناک دنبالم ک..رر..د من...م او..مدم..این..جا》از ترس داشت میلرزید دستش رو گرفتم و بردمش توی هال>من:《دیگه نترس اینجا جات امنه》مگی:《یه زن با موهای آبی روشن افتاد دنبالم مثل سایه روح بود😨😭》من:《لباس قرمز تنش بود؟》مگی:《آره تو اون رو میشناسی؟》من:《وایسا!تو اصلا اینجا چی کار میکردی؟》مگی که هول کرده بود گفت:《م..م..ن》من:《جواب بده》مگی:《بزاز توضیح بدم》من:《بایدم توضیح بدی صددرصد》مگی:《شب وقتی فیلیکس و تو رفتین تو اتاق منم اومده بودم یواشکی اومدم پیشتون از لای در نگاه کردم یه چیز عجیب اومد سمتت و خون فیلیکس رو خورد تا اخر تمام لکه های خون روی پیراهنت ریخته بودن بعدش قش کردی و افتادی اون هیولا اومد و تورو با خودش برد نگرانت شده بودم اون اتفاقی که دم در مدرسه افتاد قش کردی آتیش زدن آزمایشگاه خیلی مشکوک بود منم تعقیبتون کردم》من:《یعنی من آزمایشگاه رو آتیش زدم؟》مگی:《توی آزمایشگاه بودم بخش آزمایشای شیمیایی که توی دوربین مشخص نیست چشمات سیاه بودن...معلوم بود...اومدی و همه جا رو به آتیش کشیدی😨💔》من:《مگی همه این اتفاقا بهم ربط دارن ولی ربطشون رو نمیفهمم ولی میدونم همه چی به اون زن که گفتی ربط داره》مگی:《یادمه یکی از دوستام که توی کلیسا کار میکرد درمورد روح های پلید حرف میزد اسمش جیسی بود》من:《یعنی اگه بریم پیش جیسی همه چی معلوم میشه؟》من:《شاید چیزایی درموردشون بدونه》من:《چطوری میتونم که جیسی رو ببینم؟》مگی:《تو کیلیسایی که کار میکرد میتونیم از اونجا بفهمیم》من:《چطوری میتونم بهت اعتماد کنم؟تو همیشه بهم حسودی میکردی حتی از بچگی>》

مگی:《بحث سره جون خودمم هست انگار یادت رفته》من:《نه قطعا با اون نفس نفس هایی که میزدی》مگی:《باید بریم همین الان》من:《باشه هرکاری میکنم تا از اینجا نجات پیدا کنم》از اون خونه رفتیم بیرون مگی:《خیلی زود گول می‌خوری😈 ✨》روم رو برگردوندم مگی درکار نبود اون مجستینا بود😨>مجستینا:《یه مدت از کت نوار دوری...》یه گاز آبی هم رنگ موهاش از کنارش اومد و من رو از پا در اورد و قش کردم😦...🕊 ✨ 💫