#صیاح_پوش🌓
#پارت_24
به یه شرکت خیلی بزرگ و بلند رسیدیم
از ماشین پیاده شدیم
سرمو بالا گرفتم و به بلندی شرکت نگاه کردم
تو خوابمم نمیدیدم تو همچین جایی کار کنم
ملودی دستشو گذاشت رو کمرم و گفت:بیا بریم
وارد شرکت شدیم
خیلی لوکس بود
سوار آسانسور شدیم و به طبقه ی چهارم رفتیم
در آسانسور باز شد و پیچیدیم سمت چپ
ملودی سمت یه در فلزی رفت که اتاقش دیوار های شیشه ای داشت
در اتاق رو باز کرد و گفت:عههه آدرین کجاس
همون لحظه ویونا رو دیدم که از اون سمت داره میاد
به ملودی گفتم:از دوست دخترش بپرس
ملودی پوزخندی زد و گفت:اون روزی 10بار کات میکنه چه دوست دختری اصلا دوست دختر مشخصی نداره
با لحن متفکری گفتم:ویونا که میگفت....
ملودی پرید تو حرفم و گفت:نه بابا ویونا خودش چسپیده به آدرین، آدرین اصلا بهش محل نمیده تا حالا هیچ دختری نتونسته دل آدرین رو بدست بیاره
ویونا با نگاه های پر از حرصش زود از کنارمون رد شد
قهقه ای زدم و گفتم:اون دل نداره
ملودی متعجب گفت:چی؟
دستپاچه گفتم:هیچی فقط زر زدم
ملودی خندید و گفت:باشه...حالا که آدرین نیس میریم پیشه عموم
همپای ملودی سمت یه اتاق بزرگ رفتیم
بعد از در زدن وارد اتاق شدیم
وقتی چشمم به عموی ملودی افتاد متعجب سرجام خشکم زد....