تو تنها نیستی پارت ۲
سلام سلام
آمدم بایه پارت جدید
ممنونم از کسایی که نظر دادن
خب برو که بریم
که یهو یه آدرین اومد تو اتاق چنان اومد تو اوکا بدبخت بخت برگشته باصلی رفت اون دنیا (اگر عزاراییل و دیدیش سلام مارم به خدا وبرسون/وجی خفه/به من چه/حتما منم که دارم پارازیت میندازم/اگر تو نیستی منم؟/اره/حرفی ندارم/نبایدم داشته باشی/
)
که یهو صدای غرش شیر مازندران (فرانسس ها!)من از افکاراتم در اورد و با داد گفت :
چرا این همه بلا سر خودت اوردی؟
بابهت گفتم :کدوم بلاها؟
(آها راستی علامت $آدری،علامت مری🌺)
$من و خر نکن بچه
🌺چی میگی تو
باحرص برگه ای رو درآورد و خوند:
تومور مغزی
هنگ موندم جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟من مریضم؟یاااااااااااااااااااخود خداااااااااااااااا!(قیافه در ان زمان
)
یهو با حرص اومد سمتم که پشت لوکا پناه گرفتم آدرینم چشماش قرمز قرمز
یهو یه دکتر اومد که آدرین رنگ چشاش سبز شد
دکتر گفت که باید دارو هام رو تا آخر عمر بخورم گریم دراومد من نمیخواستم مرض باشم
که دکی به حرف در اومد: باید تا آخر ماه این هارو بخوری و راجب تومور مغزی باید تا یک ماه دیگه عمل بشی
یعنی میخواستم بندری برقسم که هم خوب میشم هم مجبور میستم تا آخر عمر قرص بخورم ولی قلبم چی؟
برگشم به دکتر گفتم :ببخسید ولی گلبم چی؟
گفت: باید با دارو زندگی کنی
شروع کردم به گریه کردن که لوکا گفت ناراحت نباش خوب میشی
بعد یه دستشو گذاشت پشت زانوم و اون یکیم پشت گردنم (منحرف نشید)
برشتم و بردتم وگذاشتم رو تختش و خودشم اومد کنارم خوابید و منم خوابیدم وقتی بلند شد از پشت تو بغل یکی بودم مطمئینم لوکا نبود آروم صورتم و طرف پشت جرخوندم که گفت اگر منو ببینه دیگه نمیاد پیشم منم گفتم نیا به درک
ولی فیهمیدم که فیهمید نمیفهمم چی میگه برا همین قیب شد
منم یه کم تو هنگ بودم که از هنگ در اومدم و رفتم پیش لوکا



خوب تمومید
اومیدوارم خوشتون بیاد
فقط دعام کنید تو امتحان دوشنبه
بی زحتم ۸ تا نظر ناقابل ممنون میشم و دعام کنید که از الان دارم میمیرم از استرس ممنون
خدانفظ همگی عاشق تونم (فقط دخملا)(چون خودمم دخملم)

های ^-^