دنیای خونین🌙💢 پارت ³
من خون اشام میشدم و هیچ راهی برای برطرف کردنش نبود.
هیچ کاری از دستم بر نمیومد
دیگه هرگز از اتاقم بیرون نمیرم
شب بعد موهام کاملا سیاه شدن.
حتی یه تار ابی هم باقی نمونده بود
چهره ام تغییر کرده بود
لبهام سیاه و قرمز شده بود
به رنگ خون
کل روز رو اشک میریختم تا روز سوم
روز سوم اخلاقم عوض شد و دیگه هیچی دست خودم نبود
گریه نمیکردم.دیگه خون اشام بودن واسم طبیعی شد
ولی تا وقتی که کمی خون نخورم یه خون اشام کامل نمیشم
پس نباید خون میخوردم
ولی خب دیگه دست خودم نبود و اولین نفرو که میکشتم و خونش رو میخوردم باعث میشد یه خون اشام حقیقی بشم.
و رگ هام به خون اشام بودن عادت کنه.ولی تا وقتی خون نمیخوردم و یه خون اشام واقعی نمیشدم دندون هام به قدری تیز نمیشد که باهاش بتونم ادم بکشم و خون بخورم.
از اتاقم رفتم بیرون بعد سه روز
سه روز صبحونه و ناهار و شام نخورده بودم و حسابی گرسنه بودم
و دیگه غذام فقط خون بود.داشتم فکر میکردم که از کی شروع کنم
خوشبختانه پدر و مادرم توی یه طبقه دیگه بودن و من قبل از اینکه بیان بیرون رفتم و خون اونارو نخوردم
لباس سیاهی پوشیده بودم
و یه چکمه شیاهم پام کرده بودم.(دیگه کاراش دست خودش نیست)
باید اول یه خون اشام واقعی میشدم
همینجوری راه میرفتم که یکی از پشت دندون های نیشش رو فرو کرد به بدنم
بیهوش شدم.بیدار شدم و دیدم توی یه تخت خوابیدم
یه اتاق صورتی مشکی بود
سریع پاشدم.در قفل بود.انقد درو با دستام کوبوندم که دستام درد گرفت.
یکی اومد و درو باز کرد.ادرین بود.
عقب عقب رفتم.
دستمو گرفت و کشوند
نشوندم روی صندلی و گفت: حتما گرسنه ای
و یه لیوان گذاشت جلوم
چقدر مواد توش قرمز بود.حتما خون بود.
ولی من که هیچی نمیفهمدم اونو خوردم و خیلیم خوشمزه بود
دندونام تیز تیز شدن و دیگه یه خون اشام کامل شدم....................
خب دیگه تکلیف دارمـ.😐به خدا اگه بگید کم بودا......😐😐😐😐😐
های ^-^