سلام لااوا های عزیزم

ممنون از نظرات خوبتون

این روز ها سرم یکم شلوغ بود

برید سراغ داستان 

از زبان لوکا:

از پنجره رفتم تو اتاق مرینت اومدم بغلش کنم تا ببرمش بیرون که یه دختر خوناشام جذاب اومد تو اما به پای مرینت نمیرسید

از زبان کاگامی:

 رفتم اتاق مرینت تا یکم نگاش کنم ببینم آدرین از چیه این دختره خوشش اومده که میخواد با اون ازدواج کنه

وقتی درو باز کردم یه پسر جذاب دیدم که مرینت رو بغل کرده بود و میخواست اونو از اینجا ببره اما به پای آدرین جونم نمیرسه

میخواستم کمکش کنم که یهو در باز شد و آدرین اومد تو

از زبان آدرین :

رفتم تو اتاق عشقم مرینت که کاگامی و یه پسر انسان رو دیدیم که مرینت رو بغل کرده و میخواست اونو ببره و کاگامی هم داشت کمکش میکرد

از زبان راوی عزیز:

لوکا طناب رو گرفت و رفت پایین قلعه به سمت در جادویی رفت.

آدرین هم به خفاش تبدیل شد و جلوی لوکا رو گرفت

-آهای پسر کوچولو اون ماله منه

کی همچین چرند و پرنده رو بهت گفته؟

-همونی که به تو گفته اونو از من بگیری

آدرین لوکا رو زمین انداخت و مرینت رو بلند کرد و روی شونه اش انداخت و بردش توی اتاق خودش و روی تخت خودش خوابوندش. (تو اتاق آدرین)

نگهبانی لوکا رو توی سیاه چال انداختن که........

تمامید

به خدا بیشتر نمیتونم 

برای بعدی ۱۲ نظر لطفا

بابای