صبح روز بعد..

مرینت: آریانا میشه ازت یه چیزی بپرسم؟
آریانا: آره چرا که نه..
مرینت: میگم رفتار ادرین چطوریه؟
آریانا: ببین یه چیزی بهت بگم نترسی..
اون یکم وحشیه یعنی وقتی بره بیرون از خونه حداقل 6 یا 7 تا آدم میمیرن چون عاشق خون خوردنه و اینقدر میخوره تا طرفو میکشه!
به دلیل همینه زیاد از خونه بیرون نمیاد هیچ علاقه ای هم به دست کردن اون انگشتر نداره.
مرینت: اوو...
آریانا: هی نترس من نمیزارم هیچ غلطی بکنه
مرینت: *خندیدن*

میگم نظرت چیه عصری بریم خونمون؟
یه مرکز خرید تازه باز شده و فقط تا ساعت 3 بعد از ظهر بازه الانم که ساعت 11:30 هست..
مرینت: خب باشه چرا که نه من و تو هر دوتامون عشق خریدیم
*هر دو خندیدن*
آریانا: باشه پس من به مامانم زنگ بزنم که بگم دیر میایم
مرینت: باش..

خونه آریانا...
ایملی: اهان باشه عزیزم مراقب خودتون باشید
..
باشه فعلا خداحافظ عزیزم
..
ادرین: کی بود مامان؟
ایملی: هیچی آریانا بود گفت یکم دیر میایم
ادرین: اصلا بهتره نیان
ایملی: وا ادرین این چه حرفیه
ادرین: حوصله دو تا مزاحم رو ندارم
ایملی: اول که آریانا خواهرته ثانیا مرینت هم دوست صمیمیشه
ادرین: خب به من چه
ایملی: ادرین به من نگاه کن
*نگاه کردن*
حواست باشه که مرینت مهمون ما هست
اشتباهی ازت سر نزنه..
ادرین: باشه بابا...