عشق بی اراده پارت ۶
سلام لاوا
طولش نمیدم برید بخونید
از زبان مرینت:
بیدار شدم، تو بغل آدرین بودم.چون به این کاراش عادت داشتم تعجب نکردم. گردنم تیر میکشید، خیلی بیحال بودم، بلند شدم و لباسام که روی زمین بود رو پوشیدم و به اتاق خودم رفتم. رفتم تو حموم و شیر آب یخ رو باز کردم و زیرش رفتم.
که صدای در اتاقم اومد. شیر آب و بستم و خودم رو خشک کردم و لباسام رو پوشید.
وقتی رفتم بیرون نمیتونستم چیزی که دیدم رو باور کنم.
اون...اون
لوکا پسر عموم بود
از زبون لوکا:
چطوری خوشگله خیلی دلم برات تنگ شده بود.
هنوزم مثل قدیما جذاب و دلربایی
از زبان راوی
مرینت پرید بغل لوکا.
لوکا مرینت رو بلند کرد و از پنجره رفت پایین و فرار کردن و به دنیای انسان ها رفتن.
از زبان آدرین:
رفتم اتاق مرینت ولی اونجا نبود کلی دنبالش گشتم
لعنتی کار اون پسره لعنتی
باید پیداش کنم
و رفتم به سمت دنیای انسان ها
تمامید
ببخشید کم بود
در عوض امروز ۳ تا پارت گزاشتم
بابای
های ^-^