مرینت؛🐚✨

توی بالکن نشیتم و دفتر خاطراتم رو باز کردم و شروع به نوشتن کردم...

امروز ۱۷ ژانویه اتفاقی افتاد...من با عشق اولم بعد از چندین سال ملاقات کردم مرد جذابی شده بود موهای قهوه ای و چشمای سبز براقش درست مثل قبل بود اول راهنمایی بودم که عاشقش شدم بعدا از یه مدرسه دیگه انتقالی گرفت و رفت

اون برادر ناتنی آدرینه واقعا باورم نمیشه مغزم درگیروقلبم به تقه افتاده نمی تونم تصمیم بگیرم...البته چطوری میتونم این رو بگم وقتی ادرین با کاگامیه؟بهترین گزینه من آلبرته برادر ناتنی ادرین امروز بهم اعتراف کرد ولی من بهش جوابی ندادم

یه نجوا اشنا اومد:<واقعا تو به من حسی داری؟>سرم رو بالا گرفتم جایی که نجوا ازش میومد کت نوار بود که بالای سرم اویزون بود و نگاه میکرد معلوم بود داشت نوشته هام رو می‌خوند من:<کت نوار تو اینجا چی کار می کنی؟!>کت نوار:<م..من...خوندم که تو عاشق ادرینی>از خجالت کبود شدم و باد کردم سرم رو انداختم پایین با دستش چونم رو گرفت و گفت:<اون عاشق کاگامی نیست.‌‌..هیچوقت نبودم>من:<چی؟!>کت نوار:<من همون آدرینم...نمی تونم باور کنم انقدر کور بودم و نتونستم بفهمم>من:<امکان نداره چرا از بین این همه ادم تو>آدرین:<چرا فک کردی که من به کاگامی حسی دارم؟(ودف😑)>من:<اینطور نشون میداد>عذاب وجدان گرفتم که این همه بخاطر چهره بودن نقابش ردش کردم آدرین:<منضورت چیه؟>حواسم نبود!قدرت جدیدی که داره ذهن خونیه حتما ذهنم رو خونده🤯😬 آدرین:<یعنی تو‌..؟>من:<درسته من لیدی باگم و بخاطر آدرین کت نوار رو رد میکردم>آدرین:<دیگه مهم نیست...مهم اینکه با همیم...>

.

.

.

‌.

.

.

.

تمومید

امید وارم خوشتون اومده باشه