عشق بی اراده پارت ۷
سلام لاوا
لطفا نظر بدید
برید پارت بعد
از زبان آدرین:
رفتم دنبال مرینت تو دنیای آدما. تقریبا دو هفتس دارم دنبالش میگردم. شب بود رفتم یه دیسکو. اونجا پر از دخترای جذاب بود. بین اونا مرینت و اون پسره رو دیدم . رفتم سمتش و روی صندلی نشستم . میخواستم بغلش کنم و ببرمش که حلقه توی دستش رو دیدم. نه یعنی اون......
از زبان مرینت:
دو هفته بود که از شر آدرین خلاص شده بودم. ولی حس میکنم که انگار عاشقش شدم ولی دیگه نمیتونم برگردم اونجا چون با لوکا ازدواج کردم و طلسم باطل شده بود.
از زبان لوکا:اون دختره که خون آشام بود وقتی داشت منو از سیاه چال آزاد میکرد بهم گفت که یه روز بعد اینکه مرینت رو بردی خونه باهاش ازدواج کن تا دیگه آدرین نتونه مرینت رو ازت بگیره. ولی نمیدونم چرا انگار به اون دختره علاقه مند شدم 
از زبان راوی:
بعد از دو سال مرینت یه بچه بدنیا آورد و اسمش رو الکسا گذاشت و دیگه هرگز آدرین رو ندید اما از با لوکا بودن هم زیاد راضی نبود چون حسی به لوکا نداشت اما لوکا خیلی خوشحال بود.
آدرین هم بعد از اینکه از دنیای آدم ها به دنیای خودش برگشت از کاگامی خاستگاری کرد و کاگامی هم با خوشحالی قبول کرد اما انگار کاگامی هم به لوکا علاقه مند شده بود اما نمیتونست با اون باشه.
بچه ها این پارت آخر بود
میخوام یه رمان جدید بنویسم اما خون آشامی نیست
این رمان هم قرار بود چند فصل باشه اما بخاطر نظرات کم نتونستم بنویسم
اسم داستان بعدی که از فردا شروع میکنم
عشق دبیرستانی هست
بابای
های ^-^