دل بسته ام به تو (پارت 1) 
سانیا : تازه با دوستم از مدرسه رسیدیم خونه 

خسته بودم یه قهوه برا خودم درست
 کردم 

الی قهوه می خوری برا تو هم درست کنم؟ 

الی : اره ممنون راستی امروز اون دختر لعنتی رو دیدم ( منظورش کاگامی ) 

سانیا: چیکار کردی؟ چی گفت؟ تو چی گفتی؟

الی : فرصت می دی برام ! تا حرف بزنم!

سانیا : عذر می خوام حالا بگو چی گفت؟

الی : باشه اشگال نداره (گفت قراره با سوزوکی امروز تو کتابخانه تنهایی باهم درس بخونیم) 
منم گفتم باشه برو بخون پس چرا به من
 میگی ، ناکامی با هرس بهم نگاه کردو رفت
سانیا : دختر لعنتی مگه من میزارم تنها با سوزوکی درس بخونی 😤😤
الی : خخخخخخخ😂😂
سانیا : واسه چی می خندی
الی : تا کی می خوای اینجور ادامه بدی
 برو بهش بگو که دوسش داری
سانیا : خجالت می کشم ،  اون پرنسس

 سیاره ماه هست اگه بگم منو از سیاره

 ماه بیرون می کنه اگه بیرون کنه من
 باید کجا برم ؟  تو هم می دونی ما
 خانواده نداریم مارو از سیاره زمین
 آوردن اینجا و کاگامی اهل این جاس ، و
 سوزوکی اونو دوس داره  و امکان  نداره مامانی رو از ماه بفرسته به زمین 
الی : اره می دونم مارو از سیاره دیگه
 آوردن پس الان نمیگی دیگه ؟ 
سانیا : اره مجبورم نگم........

الی: باشه

سانیا : از الی خداحافظی کردم و رفتم
 کتابخانه دیدم سوزوکی و کاکامی همون
 دختر لعنتی اونجا نشستن رفتم
 پیششون 
سلام عالیجناب، سلام کاکامی
سوزوکی : سلام تو اینجا چیکار می کنی
کاکامی : سلام
سانیا : اومدم اینجا تا .....
تو قلبم گفتم چی بگم 😥

بگم اومدم تا نذارم پیش کاکامی تنها باشی 
یهو سرم رو برگردوندم و کتاب ها رو
 دیدم گفتم اومدم چندتا کتاب بردارم بخونم
سوزوکی : حالا که اومدی کتابت رو بردار بیا اینجا پیش ما بخون
سانیا : چشم عالیجناب رفتم یدونه کتاب
 برداشتم و اومدم پیش سوزوکی نشستم و کتاب رو خوندم یهو یکی از
 خدمتکاران اومدن تو
خدمتکار : عالیجناب وقت رفتن است
سوزوکی : خدمتکار می تونی تو بری
خدمتکار : چشم عالیجناب
سوزوکی : خدافظ سانیا و کاکامی عزیزم
   تو مدرسه می بینمت کاکامی 💕
سانیا : ناراحت شدم وقتی به کاگامی گفت عزیزم .
خدافظ عالیجناب 
کاکامی :  خدافظ عزیزم 
سانیا : با کاکامی خدافظی کردم و
 برگشتم خونه و دیدم مرینت خوابیده
 منم رفتم خوابیدم😴
مرینت : بلند شو خواب‌آلود زود باش وگرنه دیر می‌رسیم مدرسه
سانیا : یواش یواش چشم هایم را باز
 کردم🤤 و یاد حرف سوزوکی افتادم که گفته بود تو مدرسه می بینمت زود از
 خواب بلند شدم و رفتم آماده شدم تا
 برم مدرسه...ّ 
یهو یادم افتاد سوزوکی به کاگامی گفته تو مدرسه میبینمت نه به من 
غمگین شدم
و به مدرسه راه افتادم .