رمان عشق ما همیشه پایداره p2
_ اوه الان میخواد تبدیل شه و بهم پیغام بده. بهتره الان خودمو نشون ندم. امشب همه چیزو رو برج ایفل براش تعریف میکنم. (آقا این همون آخرین حرف کت بود. اگه نفهمید پارت قبلو بخونید)
همان موقع:
مری: تیکی ، خال ها روشن! خوب ، حالا باید به کت پیغام بدم... آها اینم از این! عالیه!
از زبون کت:
وقتی داشت پیغامو مینوشت اینقدر کنجکاو بودم که نزدیک بود بپرم جلو و خودمو نشون بدم ولی جلو خودمو گرفتم و منتظر موندم تا پیغامش برسه. بالاخره دیدمش . نوشته بود:
"کت من واقعا به خاطر امروز معذرت میخوام... اگه میشه امشب ساعت 8 همو رو بالاترین نقطه برج ایفل ببینیم تا از دلت دربیارم. اگر هم نتونستی بیای ایرادی نداره چون اون شب منم تو رو تنها گذاشتم و یادم رفت برام غافلگیری داشتی... خداحافظ. امیدوارم ساعت 8 ببینمت.(بچه ها از اون شب منظورش همون قسمتیه که آندره بستنی ساز شرور میشه.) "
زیرپیغامش هم یه عالمه استیکر قلب برام فرستاده بود.
بغض کرده بودم. خاطرات اون شب برام زنده شد... اگه میدونستم یادش رفته و کار داشته هیچ وقت ناراحت نمیشدم الان متوجه شدم که اون روز قرار بود با بچه های کلاس بریم بستنی بخوریم ولی بابای من اجازه نداد و نتونستم با مرینت بستنی بخورم و برای همین اون شب که در نقش کت رفتم پیش مرینت ، بهم گفت ناراحته... سریع این افکارمو دور کردم و دیدم مرینت دراز کشید رو تخت کوچیکی که تو طبقه اول اتاقش بود و گفت:
"بهتره قبل رفتن یکم استراحت کنم. تازه ساعت شیشه."
بعد چشماشو یا بهتره بگم اون دو تا اقیانوس زیبا و بی پایان رو روی هم گذاشت و خوابید. تیکی هم کنارش خوابید. منم دیگه باید میرفتم خونه ولی قبل از رفتن اومدم کنار مرینت و رو زانو هام نشستم و مو هاشو ناز کردم وقتی داشتم بلند میشدم پیشونی رنگ پریده شو بوسیدم. دیگه بلند شدم و آروم رو به مرینت زمزمه کردم :" خوابای خوب ببینی ، پرنسس من." بعد از راه بالکن خارج شدم. پیش به سوی خونه!
ساعت 7 و 50 دقیقه از زبان مرینت:
با زنگ آلارمی که برای امشب گذاشته بودم بیدار شدم و تبدیل شدم. هوا یکم سرد بود ولی چون زمین یخ نبسته بود و نیازی به کفش های اسکی نبود ، از ماکارون جادوییم استفاده نکردم و فقط یه کت مخملی زرشکی پوشیدم که خیلی به لباسم میومد. بعد یه برق لب کمرنگ صورتی هم زدم که لبم از سرما خشک نشه. وقتی تو آینه به خودم نگاه کردم چشام چهار تا شد! عجب جیگری شدم! (خب حالا! هی من هیچی نمیگم
)(ساکت باش بابا وقتی دارم خودمو نگاه میکنم پارازیت ننداز.)(باش.
) دیگه نزدیکای ساعت 8 شد و راه افتادم...
* فلش بک *
ساعت 7 و 50 دقیقه از زبان آدرین:
بی صبرانه منتظر بودم ساعت 8 بشه بعد از تمرین پیانو فهمیدم ناتالی رو مبل حال خوابش برده و بادیگاردم هم تو ماشین داشت آهنگ گوش میکرد و بابام هم که طبق معمول تا فردا بهم سر نمیزد. وقتی خیالم راحت شد که کسی حواسش نیست تبدیل شدم و چون هوا سر بود یه سوییشرت سیاه پوشیدم. یه گل از گلدون اتاقم برداشتم تا برای مای لیدی ببرم. دیگه نزدیکای ساعت 8 بود پس راه افتادم...
ساعت 8 - در بالا ترین نقطه برج ایفل:
لیدی: سلام کت! خوبی؟
کت: سلام مای لیدی! خیلی زیبا شدی! من که خیلی خوبم. تو خوبی؟
لیدی: آره خیلی ممنون!
کت: او داشت یادم میرفت... این گل برای توعه.
لیدی: خیلی قشنگه. ممنونم!
~ لیدی و کت نشستن و لیدی شروع کرد. ~
لیدی: کت میخواستم به خاطر امروز ازت عذر خواهی کنم و اینکه حالا که پسری که عاشقشم دوسم نداره تصمیم گرفتم با تو باشم. میخوام هویت همو بدونیم.
کت: راستش مای لیدی امیدوارم عصبانی نشی ولی من امروز بر احساساتم غلبه کردم و دنبالت کردم و فهمیدم کی هستی... خیلی معذرت میخوام.
لیدی: آه... ایرادی نداره بهت حق میدم.
و لبخند زد. کت هم در جواب گونه شو بوسید و تشکر کرد که عصبانی نشده.
کت: میخوای بدونی من کیم؟
لیدی: البته!
کت: راستشو بخوای من آدرین اگرست هستم و میدونم عاشقم بودی مرینت و متاسفم که توجهی نکردم...
از زبان لیدی:
شوکه شده بودم! اون واقعا آدرین بود. اون عاشق من بود! خیلی خوشحال بودم. محکم بقلش کردم و اونم منو محکم بقل کرد. چند دقیقه ای در همون حال موندیم و بعد کت دستشو دور کمرم حلقه کرد و ... منو بوسید! منم همراهیش کردم. خیلی حال داد! بعد بلند شد و منو بغل کرد و تو هوا چرخوند. بعد منو نشوند رو پاش و باهم ستاره ها رو تماشا کردیم. چند دقیقه گذشت که یهو...
از زبان کت:
داشتیم ستاره ها رو تماشا میکردیم که یهو یه اتفاق غیر منتظره افتاد...
تموم شد! چیه خوب همه یه سبکی واسه کرم ریزی دارن. اینم سبک منه!
دیگه خیلی طولانی نوشتم
برای پارت بعد 2 تا کامنت... ببخشید اگه غلط املایی داشت...
بای تا فردا!!
های ^-^