جِیسو:<کی رو برای نجات جونت انتخاب میکنی؟>من:<نمیدونم نمی تونم کسی رو قربانی خودم کنم>جیسو:<خوب فکر کن تا انتخاب کنی البته اگ نمی خوای تا ابد برده بمونی> من:<این انصاف نیست💔>جیسو:<برای تصمیمای خوب هیچ وقت انصافی وجود نداره تو باید بهتر از من درک کنی>من:<منضورت چیه؟>جیسو:<از اول بچگیت هیچ وقت کسی تورو نمی خواست و با پره قو اواره بودی و الان ترک شده تصمیم با خودته😏>من:<یعنی میگی باعث و بانی اتفاقات تلخ دوران کودکیم رو قربانی کنم؟!>جیسو:<اگه با من عهد کنی این کار رو میکنی ازادت میکنم به مدت یک هفته تا یک هفته باید باعث و بانی تلخیای زندگیت رو بکشی و قطره خونش رو توی پارچه بریزی و بدی به من اینطوری با احضار کردن روحش روح متعلق به منه>من:<تو برای چی به روح احتیاج داری؟!>جیسو:<تا پدرم رو زنده کنم اگه با روح مناسب عوض کنم پیدرم به زندگی برمیگرده> من:<قبوله> جیسو:<عالیه> با مه سیاهی که اطراف رو پر کرد بی هوش شدم و به خواب عمیقی رفتم...👐🏻🐚✨

+بعد بهوش اومدن توی پارک بودم که روی شاخه درخت بودم از شاخه اومدم پایین و به طرف بالا رفتم/مردم بهم نگاه میکردن انگار من یه قاتلم! کنار یه شلنگ وایستادم و بازش کردم سرم رو گرفتم زیرشو نفس عمیق کشیدم توی شفافیت شلنگ صورتمو دیدم...عجیب بود...دماغم مشکی شده بود🤯

حتنا از اثرات کتک خوردن از مجستینا بود😐👐🏻رفتم دارو خونه و با مقداری کمی پول باند و پنبه و دارو خریدم با پنبه خون دور دماغم رو تنیز و کنی روش پماد مالیدم و بستمش باید اون لوکا رو میدا میکردم😑🔪/همیشه ساعت (¹^⁶) برانوشتن اهنگ می فرفت به پارک خیابون هاردِر با پای پیاده به اونجا رفتم دقیقا همونجا بود مثل همیشه اخرین صندلی رو انتخاب کرده بود../رفتم کنارش و نشستم من:<مهمون نمی خوای؟!>اول با دیدن من تعجب کرد بعد خندید لوکا:<مرینت عحب دخر زیبایی شدی🥺💦🐚✨

من:<نظر لطفته لوکا>لوکا:<خیلی وقته از اون حادثه هنوز منو یا ته>من:<چطور میتونم فراموش کنم😏؟:/>

+(با داد)هعی