زنجیره عشق💗P2🔗
بیهوش افتادم رو زمین.
ماریا از خونه اومد بیرون که منو دید و سریع به اورژانس
زنگ زد.وقتی چشمام رو باز کردم توی بیمارستان بودم.
سرم خیلی درد میکرد.دیدم که یه سرم بهم وصله.
خیلی درد داشتم
توی سینه ام.
پرستار توی اتاق بود و وقتی دید بهوش اومدم رفت و دکتر رو صدا کرد.دکتر اومد تو اتاق.وقتی اومد بالای سر من با ناراحتی زیرلب چیزی میگفت
گوشامو تیز کردم و از شنیدن حرفش قلبم به لرزه افتاد.
اون داشت میگفت که من سرطان دارم
یه سرطان ناشناخته.و میگفت که ممکنه خیلی کم زنده بمونم
به یه گوشه خیره شدم.از ترس میلرزیدم.
روز بعدش مامان بابام اومدن عیادتم و وقتی فهمیدن که من سرطان دارم ترس و وحشت اونا رو فرا گرفت
مخصوصا ماریا
بعد از چند روز منو مرخص کردن دردم کم تر شده بود ولی سرطانم که خوب نشده بود!
با ناراحتی به سمت خونه به راه افتادم. از اینکه فهمیدم سرطان دارم افسردگیم ده ها برابر شده بود.
دیگه با دوستام بیرون نمیرفتم
دیگه از اتاق و خونه هم بیرون نمیرفتم
منو ماریا تخت دو طبقه داشتیم
کل روز رو بعد از انجام وظایف و تکالیف داشنگاه روی تختم دراز میکشیدم و بقیه روزم رو همونجا میموندم.با کسی حرف نمیزدم
هیچ کاری انجام نمیدادم.یه افسرده تمام و کمال شده بودم.
بعد از چند هفته بالاخره رفتم بیرون.(تو خونه درس میخونده)
همه هی سراغم رو میگرفتن که بالاخره اونروز رفتم دانشگاه
همه دورم رو گرفتن. از جمله ادرین
نمیدونستم باید حقیقت رو میگفتم یا نه.برای همون ساکت موندم
کلاس که تموم شد ادرین دنبالم اومد.
حالم اصلا خوب نبود
تند و تند میدوییدم تا برسم خونه و بدون اینکه بدونم ادرین هم دنبالم میومد.
رفتم خونه و پس از یک ساعت گریه تصمیم خودمو گرفتم.
تصمیم گرفتم خودکشی کنم.
دقیقا همون شب ادای خوابیدن رو در اوردم و وقتی همه خوابیدن اروم و بی سرو صدا از پله هذ بالا رفتم و رفتم پشت بوم.دلم به حال خانواده ام می سوخت که فردا صبح وقتی بیدار بشن یکی از دختر هاشون رو از دست دادن.اما چاره ای نبود.اگه روز اینکار رو میکردم تمام مردم شهر که توی خیابون بودن منو میدیدن یا خود خانوادم میتونستن منو متوقف کنن
رفتم روی پشت بوم و قدم های محکمی برداشتم یواش یواش جلو رفتم
اطمینان کامل داشتم که میخوام اینکار رو انجام بدم یواش یواش جلو رفتم تا رسیدم به نرده های پشت بوم.یکی از پا هامو روی تیکه صاف بالا نرده ها گذاشتم تا بالا برم و خودمو پرت کنم
اولین پامو بالا گذاشتم و دومی رو هم همین طور
نفس عمیقی کشیدم که احساس کردم یکی صدام کرد
توجهم به اون صدا جلب شد که تعادلم رو از دست دادم و.......
the end :/💗🔗
برای پارت بعدی: 8 کامنت:/
باعی
های ^-^