رمان عشق ما همیشه پایداره p4
_همو بغل کرده بودیم که یهو در باز شد...(آخرین حرف لیدی)
و پرنسس شرارت وارد شد و با خشم به ما نگاه کرد.
کت اومد جلوی من وایساد و گفت: "اگه جرعت داری یه بار دیگه بهش صدمه بزن!". اونم در پاسخ گفت:
"جرعت دارم. صدمه هم میزنم! ولی اینبار با یه تفاوتی... به جفتتون صدمه میزنم!
"
کت از خشم قرمز شده بود. از پشتش اومدم جلو و گفتم: " همیشه دو نفر از یکی بهتره ، لایلا!" اونم گفت: " از این به بعد منو پرنسس شرارت صدا میزنی لیدی باگ! تازه معلومه که هزار موجودی که پیش من هستند ، بهتر از دو تا انسان فانیه!"
و با خشم بشکنی زد و انگشتری که تو دستش بود درخشید و چند تا نور زرد از انگشتاش بیرون اومدن و منو کت رو بلند کردن... پس آکوما توی انگشترش بود.
کت خیلی تقلا میکرد بهش گفتم: " نکن! اینطوری نمیتونی از شرشون خلاص شی."
بعد رو به پرنسس شرارت گفتم:" نمیتونی معجزه گر هامونو ازمون بگیری!" اونم گفت: " و نمیخوام فعلا هم بگیرم. اول باید یه مدت زجرت بدم لیدی باگ!
"
بعد پرنسس شرارت بشکن دیگه ای زد و نور های سبز از انگشتاش خارج شدن و یه قفس کوچیک ولی جادار برای دو یا سه نفر رو بوجود اوردن.
بعد نور های زرد ، من و کت رو گذاشتن توی قفس. البته فقط کت رو گذاشتن و منو پرتاب کردن یجوری که مچ دستم و نزدیکای کمرم خیلییییییییی درد گرفت.کلی هم زخمی شده بودم آخه زمین ناصاف و تیز بود... کمرم و مچم هم یه زخم گنده داشتن و ازشون یه عالمه خون میومد
...
از زبان کت:
نور ها برامون قفس درست کردن و منو گذاشتن داخلش ولی مای لیدی رو محکم پرت کردن کنارم. بعد پرنسس شرارت گفت: " به خونه جدیدتون خوش اومدین! چون بقیه عمرتون رو همینجا میمونین!" بعد خنده ای کرد و به همراه نور ها خارج شد.
وقتی رفتن ، سریع پیش مای لیدی رفتم. از وقتی تو قفس انداخته بودنش یه ذره هم تکون نخورده بود و خون از دستش و کمرش سرازیر بود.از قیافه اش معلوم بود که خیلی درد داره. خیلی نگرانش بودم. ازش پرسیدم:
" کجات بیشتر از همه درد میکنه مای لیدی؟"
لیدی: "من... مچم... کمرم... آآآخ... نمیتونم ... تکون... بخورم... کت... خیلی درد دارم...ترو خدا... یه کاری بکن...(نقطه ها نشونه نفس زدنه)"
کت: "وای نه! اگه من اون دختر رو زنده بذارم ، کت نوار نیستم. نگران نباش مای لیدی درستش میکنیم! اگه یکم به سمت من بچرخی و از لاکی چارمت استفاده کنی ، شاید بتونم زخماتو پانسمان کنم. فکر کنی بتونی بچرخی؟"
~و لیدی باگ هم سعی کرد ولی شکست خورد.~
لیدی: " آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی... ببخشید کت... نمیتونم... بچرخم.... ولی میتونم از ...لاکی چارم... استفاده کنم."
~و از لاکی چارم استفاده کرد و یه جعبه کمک های اولیه تو دستای کت افتاد.~
کت: "خیله خوب. ایرادی نداره ، مای لیدی من سعی میکنم بلندت کنم."
~و لیدی باگ رو بلند کرد و به سمت خودش چرخوند. وسطاش هم لیدی کلی آخ و اوخ کرد و کت هم هی گفت : دیگه تموم شد! دیگه تقریبا تمومه مای لیدی! تاقت بیار. (عین این دکترا که میخوان به نی نی ها واکسن بزنن)~
از زبون کت:
تونستم مای لیدی رو بلند کنم و بچرخونم طرف خودم ولی وقتی از درد آخ و اوخ میکرد... با هر آخی که میگفت ، قلبم درد میگرفت و بیشتر از لایلا متنفر میشدم. بعد از اینکه زمین گذاشتمش ، بهش کفتم با حالت عادی تبدیل شه تا زخماش رو پانسمان کنم. تیکی هم همزمان غذا میخورد. وقتی تموم شد ، به لیدی باگ تبدیل شد و خواست بلند بشه و بره بیرون و با لایلا بجنگه ولی من اجازه ندادم و گفتم:
"نه نمیشه! تو زخمی شدی! نمیذارم بد تر بشی."
لیدی: "ولی..."
کت: "ولی و امّا نداریم! چند روز اینجا میمونیم تا حال زخمات بهتر بشه. بعد باهاش میجنگیم."
لیدی: "باشه."
~لیدی بغل کت نشست و گریه کرد.~
کت: مای لیدی چرا گریه میکنی؟
لیدی:"تقصیر من بود که دعوتت کردم."
کت: "به هیچ وجه این فکرو نکن..."
~و یه بوسه به پیشونی لیدی زد و لیدی هم لبخند زد~
از زبان لیدی:
در عرض حدودا یه هفته زخمام خوب شدن. تو این یه هفته ، روز ها غذای کمی که داشتیم رو تقسیم میکردیم و شب ها به هم میچسبیدیم که از سرما یخ نزنیم. بالاخره کت گفت که میتونیم بریم. بعد از کلتکلیزمش استفاده کرد و قفس رو شکوند.(از همون روز اول نشکوند چون لایلا هر روز بهشون سر میزد که مطمعن بشه فرار نکردن.) منم از لاکی چارمم استفاده کردمو یه پارچه ی نازک و بلند گیرم اومد. وقتی با لایلا رو به رو شدیم ، شروع به جنگ کردیم. دیگه وقت پیروزی همیشگی ما بود...
و این هم کرم ریزی به سبک مهرسا![]()
ببخشید اگه به نظرتون کم اومد و ببخشید اگه غلط املایی داشتم هم به بزرگی خودتون ببخشید!
حتما نظر بدین چون من دستم شکستتتتتت.
جااان مننن پست مصاحبه با کت نوار رو بخونین و یه نظری هم بدین.
بای تا فردا!
های ^-^