مرینت: چرا این اینطوریه؟
آریانا: بهت که گفتم وحشیه
تازه اون تنها عضو خانوادس که شبها بیداره و صبح ها میخوابه خب البته که همه ی خون آشام ها اینطورین ولی مامانم چون شاغله صبحا میره بیرون منم که میرم مدرسه و فقط این مثل جسد میگیره میخوابه.
*هر دو خندیدن*
مرینت: میبینم که خیلی همو دوست دارین!
آریانا: پف..
ساعت 8:15 بود که الن هممون رو صدا کرد تا بیایم برای شام، آریانا و مامانش اومدن ولی ادرین نیومد.
اه چقدر این عجیبه!
بعد از شام رفتم اتاقم و لباس خواب سفیدم رو پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم.
یکم از ادرین میترسم چون ممکنه بلایی سرم بیاره..
ساعت 3:50 دقیقه صبح بود که صداهایی از راهرو میومد آروم لای درو باز کردم و توی راهرو رو نگاه کردم که ادرین رو دیدم با دهن خونی که داشت به سمت اتاقش میرفت خیلی ترسیدم آروم درو بستم و وقتی شنیدم در اتاقش بسته شد در اتاقمو قفل کردم..
صبح ساعت 9 بیدار شدم و صدایی شندیم.
دست و صورتمو شستم و آروم در اتاقو باز کردم و دیدم آریانا داره با ادرین بحث میکنه ادرین هم که نسبت به تمام حرف هاش بیخیال بود کاملا معلوم بود..
آریانا: تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی هان؟؟
ادرین: تا هر وقت که دلم بخواد.
آریانا: تو غلط میکنی فقط کارت شده آدم کشتن!
با این حرفش ترس وجودمو برداشت!
آریانا: میتونی غذاهای دیگه ای هم کوفت کنی حتما که نباید آدم بکشی!
یدفعه ادرین گلوی آریانا رو گرفت!
ادرین: من برادر بزرگتم حق نداری جلوم زر بزنی!
داشت گلوی آریانا رو فشار میداد که من سریع رفتم وسط و گفتم ولش کن پسره ی عوضی!
ادرین برگشت نگام کرد و گلوی آریانا رو ول کرد و سریع جلوم ظاهر شد!
ادرین: اینا به تو ربطی نداره دختره ی فضول!
مرینت: معلوم هست چته تو داشتی خواهرتو میکشتی!
آریانا داشت گردنشو میمالید و سرفه میکرد.
ادرین یه نگاهی بهش انداخت بعد به من نگاه کرد و گفت: من میدونم دارم چیکار میکنم!
مرینت: آره کاملا مشخصه!
از کنارش رد شدم و رفتم پیش آریانا
مرینت: حالت خوبه؟
آریانا: آره مرسی مری..
ادرین خواست بیاد سمتم که مامانش ظاهر شد!
ایملی: ادرین معلوم هست که داری چیکار میکنی!
ادرین: اه تو یکی ولم کن مامان!
ایملی: اینطوری نمیشه ما باید اساسی باهم حرف بزنیم!
و دست ادرین رو گرفت و برد تو یه اتاق
برگشتم به آریانا نگاه کردم که چشمام گرد شد.
آریانا داشت خون بالا میاورد...