رمان عشق ما همیشه پایداره p5
_ وقتی با لایلا رو به رو شدیم ، شروع به جنگ کردیم. دیگه وقت پیروزی همیشگی ما بود...(آخرین حرف لیدی)
کت حواسشو پرت کرد منم تو بهترین فرصت از پارچه استفاده کردم و اونو به پای لایلا گیر دادم و افتاد بعد انگشترش رو شکوندم و مثل همیشه من و کت برنده نبرد شدیم! خیلییی خوشحال بودم که بالاخره این جنگ تموم شد. وقتی میخواستیم بریم خونه هامون ، کت بهم گفت:
"مای لیدی...امروز تعطیل بود و الانم بیکاریم... میتونم امروز با هم بریم بیرون و وقت بگذرونیم؟
لیدی: " حتما! ولی من یکم باید تو خونه استراحت کنم... میخوای بیای خونمون؟"
کت: " با کمال میل! ولی اول باید برای ناتالی یه دروغی سر هم کنم!"
لیدی: " منم برای پدر و مادرم."
~کت گونه لیدی باگو بوسید.~
کت: " پس ساعت 1 میبینمت مای لیدی؟"
لیدی: " همو میبینیم! بای!"
کت: "بای!"
~و هر دو به سمت خونه هاشون حرکت کردن.~
از زبان آدرین:
شاید این هفته یکی از سخت ترین هفته های زندگیم بوده ولی در عین حال یکی از بهترین هاشم بوده! چون تمام وقتمو با مای لیدی گذروندم... بالاخره رسیدم و از پنجره به داخل اتاقم رفتم و روی دروغ هایی که باید میگفتم تمرکر کردم... آها! این عالیه! اصلا نمیتونن مخالفت کنن!پدرم همیشه از همین میترسید! یه دروغ عالی به ذهنم رسید که یکم بچه گونه بود... همون موقع ناتی وارد شد.(اخه تو نمیدونی نباید پرستارتو با این اسم صدا بزنی؟)
ناتی: " آدریییییین!!!!!!! کجا بودی پدرت خیلی نگران شد. بهتره توضیح خوبی داشته باشی!"
آدری (صداشو صاف میکنه و میگه): "راستشو بخوای من هفته پیش داشتم تو خیابون قدم میزدم که یهو گم شدم چون یه ابر شرور داشت دور از من یه کارایی میکرد و منم حواسم پرت شد کجا میرم... <و یه قیافه مظلوم میگیره و میگه> ببخشید...
ناتی: ای جان ترو خدا قیافتو اینجوری نکن میدونی که نمیتونم بهشون نه بگم... باشه من یه دروغ خوبی برای پدرت سرهم میکنم تا همچنان اجازه بده بری بیرون!
آدری (ناتالی رو بغل میکنه و میگه) : " مرسی ناتالی! تو بهترین پرستاری هستی که من میتونستم داشته باشم!"
ناتی: " خواهش میکنم عزیزم."
~ و رفت تا رو دروغش کار کنه.
~
از زبان مرینت:
این هفته هم خیلی بد بود و هم خیلی خیلی خوب بود چون خیلی با آدرین یا همون کت وقت گذروندم و حال کردم! همونموقع مامانم وارد شد و گفت:
"مرییییییییینت! کجا بودی؟ خیلی نگران شدیم!"
مری: " مامان یادت رفته؟ تو اردو بودم دیگه!"
مامانش: " کدوم اردو؟"
مری: " اردوی کلاس شمشیر بازی که 1 ماه پیش ثبت نامم کردی دیگه!"
مامانش: " که اینطور... ولی عزیزم لطفا از این به بعد بهمون خبر بده."
مری: " چشم مامان ببخشید."
مامانش: " ایرادی نداره گلم."
مری: "مامان یکی از دوستام داره میاد تا باهم اِم... اِم تا با هم برای مسابقه بازی ویدیویی تمرین کنیم! میشه چند تا ماکارون خوشگل با یه کوچولو چیزای خوشمزه درست کنین؟"
مامانش: "حتما عزیزم... از الان شروع میکنم!"
~و رفت.~
از زبان آدرین:
داشتم مشقامو مینوشتم که فهمیدم ساعت 12 و نیمه! آخ جون فقط نیم ساعت مونده تا برم خونه مرینت اینا... وای خیلی هیجان داشتم! سریع موهامو شونه کردم و رفتم بیرون و یواشکی به ناتالی گفتم یه جلسه جبرانی شمشیر بازی دارم و باید به یه آدرس مشخصی برم. اونم بهم اجازه داد و گفت باید با بادیگاردم برم. طبق معمول واقعیتو راجب خونه مرینت به بادیگاردم گفتم و اونم طبق معمول دلش برام سوخت! عجب سو استفاده گر خوبی هستم من!(افتخارم میکنی؟) دیگه رسیدیم و من سریع رفتم تو و مامان بابای مرینت گفتن که برای تمرین میتونم برم طبقه بالا پیش مرینت. نمیدونستم راجب کدوم تمرین صحبت میکردن ولی به نفع من بود. تشکر کردم و سریع رفتم بالا سریع اومدم و مرینتو بغل کردم و گفتم:
"دلم خیلییی برات تنگ شده بود!"
مری: " بابا 1 ساعت هم نگذشته از آخرین باری که همو دیدیما!"
آدری: "ولی من یه دقیقه هم تو رو نبینم دلم تنگ میشههههه!"
~بعد مرینتو بلند کرد و برد رو تخت و شروع کرد به قلقلک دادنش. مرینت هم دیگه نفسش بند اومد از بس خندید... بعد آدرین مرینتو رو بغل کرد و گفت :~
"این خنده هات خیلی منو خوشحال میکنه."
مری: " اینقدر منودوست داری؟"
آدرین: " من از دنیا هم تورو بیشتر دوست دارم!"
<همه ی این چهار خط تو عکس زیر خلاصه میشه>
.jpeg)
آدری: "حالا میای بریم بستنی بخوریم؟"
مری: "با کمال میل آقای آگرست!"
دیگه تموم شد! برای پارت بعد حداقل 2 تا کامنتتتتتت!
خجالت بکشید دیگه خیلی نوشتم تازه عکس دوم از رمانم رو هم برآورده کردم!
بای تا فرداااااا!
های ^-^