خفاش سیاه ....  ❇..1..❇

دل و جرئت داری بیا بزنم ...

هر چی خون ازم ریخته بشه هیچی بهت نمی گم 

مطمئن باش تو آتیشی که من بوجود میارم میسوزی.......

......


من مرینت هستم . یه دختر غمگین و تنها و افسرده ....

و بدون پدر و مادر ...

15 ساله تو کشور فرانسه ....


شروع داستان =

از زبان مرینت ....

داشتم زیر ماه که میتابید قدم میزدم از کنار گل های سرخ 

که به رنگ خون بود می گذشتم ....  خانه ای ندارم برای همین 

در کوچه ها و خیابان ها آواره هستم ...

من پدر و مادرم رو تو 3 سالگی از دست دادم ... نمیدونم چرا 

ولی یکی گفت علیه خون آشام ها حمله کرده بودن و پدر و مادرم 

کشته شد 

و من رو یه زن برداشت و فرار کرد و بعد من رو تو یتیم خونه گذاشت

و تو یتیم خونه بزرگ شدم

ولی دیگه از یتیم خونه فرار کردم چون جای خوبی نبود ...

سرپرست های بی رحمی بودن ... غذا های فاسد میدادن ....

تحمل نداشتم و فرار کردم

من لقب خودم رو گذاشتم * دخی تنها * 


داشتم به جشن تولد تنها دوستم میرفتم

در حال قدم زدن بودم که یهو ....

دو نفر  از پشت دهنم رو گرفتن و اون یکی چشمام رو گرفت ...

پرتم کردن تو ماشین . چشمام رو با یه دستمال محکم بستن

 دستام رو از پشت با طناب محکم بست ...

یه دستمال به دهنم فرو بردن تا نتونم جیغ و فریاد بزنم ...

از بینی ام خون اومده بود و دستام رو که با طناب بسته بودن 

خیلی درد میکرد .... منو کجا میبرن ... من تنها رو ....

نمیتونستم فریاد بزنم ... ماشین به راه افتاد و رفت ...

در راه فقط کتکم میزدن و صورتم قرمز و خونی شده بود ...

از جون من چی میخوان ... ( با دهن خونی )


چند ساعت بعد ....


از ماشین پیادم کردن و بردن ولی من هیچ جا رو نمیدیدمــ........

منو بردن و روی یه صندلی چوبی نشوندن و محکم به صندلی بستن

هیچ جا رو نمیدیدم ... که کجا هستم ... دلیل این کار ها رو نمیدونم

از درد به.خودم پیچیدم .... ( نقطه ها به معنی خون ریختن از بینی )


در این حال بودم که صدای قدم هایی شنیدم و انگار به طرف من 

نزدیک میشد ....  

ترسیدم و نفس نفس میزدم ... کی بود ... چرا پیشم میاد ....

یهو ....

تموم شد 💗

خب امید وارم خوشتون بیاد 💗

این پارت کم بود چون میخوام ببینم چقدر طرفدار داره ؟ 🍂

بای بای ^^