آدرین یه خوناشامه؟!!!

به خودم اومدم و فهمیدم باید فرار کنم از بغلش پریدم بیرون و جیغ کشیدم قبلا کمی از این عمارت رو گشته

بودم ولی خروجی رو نمیدونستم کجاست همینجوری به جلو دویدم که به یه چیزی برخورد کردم سرم رو بلند

کردم دیدم آدرینه با همون لبخند ترسناکش داشت منو نگاه میکرد.... 

دوباره جیغ کشیدم

 _ : چقد جیغ میکشی یکم آروم باش

 از ترس نفس نفس میزدم+ : ت..و... تو...خونا..شامییی؟!!

 _ :  آره

+ : امکان نداره خوناشاما وجود ندارن!

_ : میخوای نشونت بدم که وجود دارن؟

(قیافه آدین در ذهنم توی این پارت و پارت قبلی رو ببینین زهره ترک میشین😂 همه ی چیزایی که میخونم شبیه فیلم میان توی ذهنم😌🙌🏻)

آروم آروم شروع کرد به قدم زدن ولی به سمتم میومد ترس بدنم رو گرفته بود

حس کردم بدنم بی حرکت شده نمیتونستم تکون بخورم

کم کم داشت بهم نزدیک میشد...