خفاش سیاه ....🔪 3 🔪

که در این حال یهوووو 

یه نفر پیش ما اومد و گفت =

^^ جناب آسوگا .....

مرینت = تازه فهمیدم کسی که منو شکنجه میده و شلاق میزنه

 اسمش آسوگا هس


^^ جناب اسوگا وقتش بعد دو روز میرسه

اسوگا = هه ... منتظر اون روز هستم .... 

مرینت = تو دلم گفتم بعد دو روز چه اتفاقی میفته ... 

ترس دلم رو به وحشت انداخت ... چشمام و حتی لباسام خونی 

 و پاره شده بود ....

اسوگا = جناب مرینت برا امروز شلاق زدن بشه ارفاق کردم 

ولی بعد دو روز گردن تو  رو روی طناب اعدام میبینم .... ( و خنده وحشیانه ای کرد ... )

مرینت = چشمام بزرگ شد و از حدقه زد بیرون ....

ا .. اع ... اعدام ... ؟

بغض کردم و کلی گریه .... هی مامانم رو صدا میزدم ... کجایی مامان ؟

چرا نیستی بیای و منو نجات بدی ... ؟

ولی از طرفی خوشحالم ... وقتی اعدام شدم میام پیشت مامان ...

صدا هایی شنیدم ....

صدا های غریب که میگفت  = نترس ...

اونقدر ترسیدم که جیغ کشیدم و آروم شدم ....

چشمام که باز بود و میتونستم نگاه کنم تازه متوجه شده بودم کجام

یه جایی مثل انباری بود ... هر جا غرد و گبار و تار های عتکبوت

موش و سوسک ...

خیلی ترسیده بودم .... میخواستم از در بیرون برم تا ببینم کجام ...

کجای این دنیا منو دستگیر کردن ....

نگاهی به بدنم کردم............ 

دستام خونی شده بود ... 

روی پاهام رد های شلاق مونده بود و سرخ شده بودن ....

اونقدر درد داشتم که میخواستم با صدایی محکم فریاد بزنم

* ماااااااماااااااان * 

تا صدام به نوک کوه برسه ... 

بعد دو روز قراره اعدام .. ب .. بشم .. ! 

خودم رو از این دنیا نجات میدم ... دنیایی که به نظرم باید اسمش 

بود * جهنم * نه دنیا 

اشکی از چشمام جاری شد و ریخت روی پاهای خونیم ....

دلم برای بچه های یتمیم خونه سوخت ... 

چون تو یتیم خونه خون آشام ها اونا رو نگه میدارن ...

و هر روز بچه های یتیم خونه رو تو یه دستگاه میذارن 

و هشت تا سوزن توی گلوشون فرو میکنن و خونشون رو به دستگاه میکشن ....

دلم خیلی براشون میسوخت ... کاش اونا رو هم با خودم میآوردم 

........

وقتایی یادم اومد که سوزن ها رو به گلوی من فرو میبردن ....

و اشک میریختم .. 


در حالی که دستام بسته بود با خودم برای بچه های یتیم خونه 

لالایی میخوندم ... 


دو روز بعد .....

از زبان مرینت ....

خیلی درد داشتم ... تو این دو روز هم کلی شلاق خورده بودم ...

یهو در کوبیده شد به دیوار با صدای بلند ....

دیدم که آسوگای بی رحم بود ....

اروم اروم و با چشمای تیزش به طرفم قدم میذاشت ...

اومد و طناب هایی که بهم بسته بود رو باز کرد 

دستام رو حس نمی کردم ....


اسوگا = راه بیوفت حیوون . میخوام لحظه اعدام شدنت رو ببینم

پیش طناب اعدام تنها فرصتت هس که قدرت خفاش رو بهم بدی احمق عوضی !

( و دست و پای مرینت رو بستن و بردن پیش طناب اعدام ... )


اسوگا = هه ... برو بالا دیوونه ...

مرینت = با بغض به طرف طناب اعدام نکاه کردم ... 

اشک از چشمام جاری شد و لبخند زدم و در دلم مامانم رو صدا کردم 

برای آخرین بار خورشید رو نگاه کردم ....

خورشیدی که داشت کم کم غروب میکرد ....

اولین قدمم رو به سمت طناب اعدام گذاشتم ....

و رفتم پیش طناب اعدام ...

اسوگا = سرباز بهت دستور میدم طناب رو به گردنش ببندید ... 😈

سرباز = چشم جناب اسوگا 

از زبان سرباز = رفتم و طناب اعدام رو برداشتم و به گردنش بستم

( اومد جلو و طناب رو محکم به گردنم بست ...

دستام رو از پشت محکم با طناب بست که خیلی درد میکرد ...

مرینت = دل دلش ( مامان ... من .. دارم .. م .. میام پیشت ... ) 

هر لحظه که جلوم رو نکاه میکردم مامانم رو جلوم میدیدم 

اما وقتی چشمام رو میبستم و باز میکردم غیب میشد ...

اسوگا = 

طناب اعدام رو  به سمت بالا بکشید ....

( سرباز طناب اعدام رو گرفت و کشید بالا و مرینت تو هوا داشت کم کم خفه میشد ... ) 


تموم شد 🍂🍂

میدونم کمی ترسیدید 🔪👀

نظر یادت نره ها 

بای بای 💎💎💎