دل بسته ام به تو ... 4 

 

خدمتکار : بلاخره عالیجناب داره به هوش میاد

سانیا : با خوشحالی به سوزوکی نگاه کردم 

که داشت یواش یواش چشماش را باز

می کرد

کاگامی : رفتم پیش سوزوکی و به اون نگاه کردم

سوزوکی : داشتم چشمام را باز می کردم

که یهو سرم درد گرفت خواستم

دستم را بزارم رو سرم که دیدم 

سانیا دست منو گرفته و کاگامی هم اونجا ایستاده 

در این حالت خیلی ناراحت شدم

می دونستم باید یه کاری کنم که سانیا از من متنفر شه

ولی خیلی خوشم اومد که از دستم گرفته

یهو یاد حرف سانیا افتادم که می گفت

خودمو می کشم در این لحضه دست سانیا را کنار 

انداختم و از دست کاگامی گرفتم 

سانیا : با خودم می گفتم چی چرا دست منو ول کردو دست اونو گرفت

خیلی ناراحت شدم خواستم گریه کنم ولی یاد حرفم افتادم 

که مارو از اینجا می ندازن بیرون و من از سوزوکی و دور میشم

جلوی گریم را گرفتم ولی یه قطره از آب چشمم ریخت به روی تخت

که سوزوکی دستش را رو تخت گذاشته که از شانس بد بخت من افتاد

به دست سوزوکی 

سوزوکی : این چیه که به دستم افتاد دستم رو به نزدیک آوردم و

دیدم آبه به اطرافم نگاه کردم آب نبود 

که یهو چشمم به صورت سانیا افتاد که 

داشت گریه می کرد خیلی ناراحت شدم 

یه روز از این ماجرا گذشته من خیلی ناراحت بودم

که داشتم با خودم می گفتم چیکار کنم😥

یهو در زد 

خدمتکار : عالیجناب فرمانروا و ملکه تشریف 

آوردن 

سوزوکی : بزار بیان تو

پدر همون فرمانروا : سلام پسرم خوبی

مادر همون ملکه : سلام خوبی

سوزوکی : مرسی من خوبم شما ها

چطورین

پدر و مادر : ما هم خوبیم😁

پدر : اومدیم درباره یه موضوع مهم با تو صحبت کنیم

سوزوکی : حالا اون موضوع مهم چیه 🤔

پدر : دیگه وقتش اومده

سوزوکی : وقت چی اومده پدر

پدر : لبخند زدم و گفتم اینقدر عجله نکن

فردا یه مهمانی برگزار می کنم

اونجا می گم این موضوع مهمو

سوزوکی : چشم پدر

سه ساعت گذشت داشتم فکر می کردم که اون موضوع مهم

می تونه چی باشه

سانیا : داشتم درس می خوندم با الی

که یهو در زد

الی می خواست بره در رو باز کنه من گفتم که

تو نرو من می رم

الی : باشه

سانیا : رفتم درو باز کردم پوستچی بود

یک نامه از قصر آورده بودن

بدون هیچ تشکری درو

بستم و رفتم پیش الی

الی : سانیا اون نامه از طرف کی

اومده

سانیا : از قصر اومده

الی : اینقدر به روش نگاه نکن باز کن ببین چی هست 😐

سانیا : باشه صبر کن باز می کنم

باز کردن توش یه دعوت نامه بود

ولی نه نوشته برا چی دعوت کردن

فقط نوشته سوپرایز هس

الی : سوپرایز

سانیا : اره ، یعنی می تونه چه سورپرایزی باشه

الی : باید صبر کنیمو ببینیم چه سورپرایزی هس