_ خیلی نگرانش بودم و با بی قراری همونجا نشستم و زدم زیر گریه....(آخرین حرف آدرین)

من چطور تونستم بذارم همچین اتفاقی بیفته؟ مگه من بهش قول ندادم مراقبش باشم؟ اَه! من چه جوری میتونم عشقش باشم وقتی حتی نمیتونم ازش مواظبت کنم؟ (نمیدونم والا) بعد از حدود 3 ساعت دکتره اومد بیرون و گفت که خیلی صدمه دیده و باید چند روزی تو بیمارستان بمونه... پرسیدم که الا به هوشه؟ اونم گفت آره من خواستم ببینمش. اونم اجازه داد و رفتم تو و دیدم مرینت چشماش کامل بازه و یه جوری به در و دیوار نگاه میکنه انگار جن دیده. همش به یه نقطه نامعلوم خیره شده. از قیافش معلومه خیلی از همه چیز وحشت داره. دلم خیلی براش سوخت. رفتم کنار تختش نشستم و گفتم:

"مرینت ، خوبی؟"

مری: "..."

آدری: "مرینت؟"

مری:"..."

آدری:" مرینتتتتتتتتتتت!"

مری: "ها چی شده من کجام چرا داد میزنی؟ (یه لحظه شوکه شد. واقعا حافظه شو از دست نداده) آها تویی؟ چی گفتی من نشنیدم."

آدری: "پرسیدم حالت خوبه؟ ولی خب خودم جوابمو گرفتم."

مری: "آره بد نیستم. فقط خیلی درد دارم." (خب با این حساب حالت بده دیگه)

آدری: "ببین... من واقعا متاسفم که نتونستم مواظبت باشم. من زیر قولم زدم. خیلی معذرت میخوام از این به بعد خواسم هست که اون دختر به هیچ وجه بهت نزدیک نشه." (و دوباره گریه میکنه و مرینتو بغل میکنه.)

مری: "ایرادی نداره. من باید به حرفش گوش میکردم. بیا دیگه و مدرسه پیش هم نشینیم. باشه؟"

آدری: "ولی من تو رو دوست دارم و اون نمیتونه جلو احساساتم رو بگیره!"

مری: "خواهش میکنم آدرین. بیا هر کار میکنیم فقط دور از اون بکنیم وگرنه دوباره همچین اتفاقی میفته."

آدری: "اما آخه... آه. باشه فقط به خاطر تو"

مری: "ممنون. قول میدم وقتی اون دورو برمون نیست جبران کنم."

آدری: "خب... حالا خیلی درد داری؟"

مری: "وقتی تو رو دیدم همه دردام برطرف شدن."

آدری پیشونی مری رو میبوسه و میگه: "ناراحتی های منم با دیدن تو از بین رفتن. حالا فقط کافیه چند روز اینجا بمونی تا بعدش مرخص بشی. من هر روز بهت سر میزنم."

مری: "نمیشه پیشم بمونی؟"

آدری: "نمیدونم... باید برم بپرسم. همین الان میرم بپرسم ازشون."

مری دست آدری رو میچسبه و میگه: "نه! ترو خدا نرو."

آدری دوباره میشینه و میگه: "اینجا کلی دوربین داره. هیچیت نمیشه عزیز دلم. اجازه نمیدم کسی اذیتت کنه. قول میدم."

مری: "باشه ولی هر روز بعد مدرسه بهم سر میزنی؟"

آدری: "مگه میشه من یه روز خانم کوچولومو نبینم؟"

مری: وای خدا دوباره شروع نکن"

آدری: "باشه قول میدم تو مدرسه همون مرینت خالی صدات کنم."

مری: "آخیش."

آدری: "... حالا من باید به مامان بابات چی بگم؟"

مری: "لازم نیس چیزی بگی اونا رفتن یه شهر دیگه از فرانسه با یه اسم اجق وجق و تا 2 هفته دیگه هم بر نمیگردن."

آدری: "ایول."

~و آدرین چند ساعت دیگه هم میمونه و بعد باهم خدافظی میکنن و آدرین میره~

از زبان آدری: وقتی دیدم مرینت از تنهایی وحشت داره یکم باهاش شوخی کردم تا حالش بهتر بشه. داشتم دنبال بهانه ای میگشتم که به ناتالی بگم که چند روز باید برم پیش مرینت. بهترین ایده این بود که از خانم بوستیه اجا بگیرم و هر روز یه مدت تو تایم مدرسسه برم پیش مرینت و اونم حتما قبول میکرد...

 

روز بعد:

.....

 

 

کِرمم اومد بنویسم!

بقیه رو بعدا میدم. برای بعدی حداقل 2 تا کامنت خریداریییم!

بای!!!