روز بعد...

از زبان مرینت:

دیشب اصلا نخوابیدم و چشمام پف کرده. میترسیدم یکی بهم حمله کنه... الانم هی چرتم میگیره ولی نمیخوام بخوابم. منتظرم آدرین بیاد و هر دقیقه برام مثل یک قرن میگذره. بالا خره ساعت 3 که شد ، آدرین اومد ...

از زبان آدرین:

یکم احساس گناه میکردم که دیروز اونجا تنهاش گذاشتم بالا خره ساعت 3 که شد ، رفتم بیمارستان. مرینتو دیدم که چشماش پف کردن و به زور داره خودشو بیدار نگه میداره. گفتم:

"دیشب نخوابیدی مرینت؟"

مری: "نه... یکم میترسیدم."

آدری: "مرینت من اجازه نمیدم لایلا اینجا بیاد. اصلا اجازه نمیدم بهت نزدیک بشه. اگه نخوابی مریض میشی و باید بیشتر اینجا بمونی."

مری:" ×خمیازه× باشه آدرین."

آدری: "آفرین. قول میدم وقتی مرخص شدی شب ها بیام خونتون و پیشت بخوابم."

مری: " ×خمیازه× ممنون."

آدری: "خواهش. حالا اول غذاتو بخور بعد بخواب. باشه؟"

مری: "باشه."

~ آدری به مری غذا میده و... ~

آدری: "حالا بیا استراحت کن. حتما خیلی خسته شدی. میدونم همش رو تخت خوابیدن چه حسی میده. (خودش هم یه بار از دوچرخه خورده بوده زمین همه جاش زخم و زیلی شده بوده.)"

مری: "خیلی خب باشه."

از زبان آدرین:

کمکش کردم دراز بکشه و بعد پتو رو روش کشیدم و در عرض 10 ثانیه خوابش برد. طفلکی اصلا نخوابیده بود. حدود نیم ساعت همونجا موندم و نازش کردم و به صورت زیباش که حالا چند تا چسب زخم روش بود نگاه کردم. ای کاش هیچوقت با لایلا آشنا نمیشدم. به خاطر من مای لیدی داشت قربانی میشد. دیگه این فکر ها رو ول کردم و رفتم پیش دکتر و ازش پرسیدم کی مرخص میشه. اونم گفت روند درمانش خوبه و فردا ظهر مرخصش میکنن. خیلی خوشحال شدم و انقدر خسته بودم که سریع رفتم خونه ، تمرین پیانومو انجام دام و خوابیدم.

 

مرینت:

آدرین منو خابوند و فکر کنم حدود 1 ساعت بعد رفت ولی من دیگه نگران نبودم. آدرین مراقبم بود. راحت تا صبح خوابیدم.

 

روز بعد:

...

 

 

نموگم نموگم

بقیش واسه بعدا. سریع میذارم نگران نباشید.

بای!