lucifer girl p6
امكان نداشت يعنى من عاشقش شده بودم؟!دهنم باز مونده بود يعنى امكانش بود؟!از پنجره رفتم بيرون داشت بارون ميومد قطره هاى بارون اعصابم رو خورد مى كردن مخصوصا وقتى روى موهام فرود ميومدن رفتم تو مخفيگاهم لاميا و ويليام و كرولين و اَلكنسدر دورم حلقه زدن و به ترتيب دهناشون رو باز كردن لاميا:((خاك تو سرت براى چى خونش رو كوفت نكردى))ويليام:((د آخه ديوونه شدى؟!))كرولين:((چيه مى خواى آبرو خاندان كت پايرز هارو ببرى؟))اَلكسندر:((يا شايد يخ قلب خونيت رو ذوب كرده))با بيرون اومدن اين جمله از دهنش پريدم و يقش رو گرفتم:((خودت ميدونى دارى چى ميگى؟من عاشق انسان نميشم هرگز))اَلكسندر:((من اونجا بودم و همه چيز رو واضح و روشن ديدم))
دستام كه باهاشون يقش رو گرفتم شل كردم و گفتم:((منضورت چيه؟))اَلكسندر آروم كنار گوشم گفت:((که خون اونو نخوردی و ولش کردی))هلش دادم سمت ديوار من:((همتون گمشيد بيرون گمشيد))همشون رفتن بيرون برام مهم نبود كه چى كار ميكنن من بايد برم دنبال چيزى كه مى خوام انگوشت اشارم رو دور ليوان كشيدم و براى خودم شراب ريختم
از زبان مارينت
صبح با درد خيلى زيادى بلند شدم انقدر درد داشتم كه نميتونستم گردنم رو تكون بدم يعنى ممكنه كه موفق شده بوده باشم؟اون رو عاشق خودم كردم؟دردى كه داشتم من رو از افكاراتم دور كردن خوب كه از قدرتم استفاده كردم وگرنه
الان از عصبانيت داشتم دور خونه راه ميرفتم
صداى در اومد رفتم و بازش كردم ديگو:((سلام))من:((بيا تو))ديگو:((خب تعريف كن چى شد چى نشد))من:((به تو چه))ديگو:((خيلى بيشعورى))من:((بيشعور هفت جد و آبادت)){اين فحش ايرانى نيست؟!}ديگو:((باشه بجنب برو سره كار))من:((باشه ميرم باشه))رفتم تو اتاقم و لباس هام رو عوض كردم صداى فرياد اومد رفتم سمت صدا كه دوده مشكى كنارم ديدم و كم كم بيهوش شدم
وقتى به هوش اومدم تو يه جا بودم كه شبيه يه خونه عروسكى بود دور و برش پر از كارت هاى بزرگ بود گل هاى رز ريخته بودن روى زمين اون جلو يه ميز بود كه روش قورى و فنجون بود واقعا شبيه خونه عروسكى بود يه دختر با موهاى آبى پر رنگ حتى از موهاى منم پر رنگ نشسته بود دختره:((سلام مارينت))از صداش فهميدم آيس كندى من:((ازم چى ميخواى؟!))
آيس كندى:((اين روح تو كه اينجاست و جسمت روى زمين))من:((منظورت از روى زمين چيه؟))
آيس كندى:((وقتى بهوش بياى هيچى يادت نيست))من:((چى دارى ميگى؟!))آيس كندى:((اين روح تو كه اينجاست جسمت توى دنياى حقيقى من ميخوام راز هايى به تو بگم و تو بايد بنويسيشون چون وقتى برى توى دنياى واقعى هيچى يادت نيست))من:((تو چى ميخواى بگى؟!))آيس كندى:((راز هايى كه هيچوقت نمى تونى بهشون پى ببرى))
های ^-^