دل بسته ام به تو پارت 7
دل بسته ام به تو پارت 7
الی : دختر از اتفاقات دیشب
چیزی یادت نمیاد
سانیا : مگه دیشب چی شده
یکمی فکر کردم و یادم اومد
که کاگامی و سوزوکی باهم ازدواج می کنن
نمی خواصتم گریه کنم
ولی خود به خود اشک از چشام
می اومد
الی : دختر گریه نکن ما
و سوزوکی رو فراموش کن
رفتم سانیا رو بغل کردم
سوزوکی : داشتم به طرف اتاقم می رفتم
و ناراحت بودم که چی به
سر سانیا به خاطر من میاد
که دیدم سانیا تو رختخواب نیست
به اطرافم نگاه کردمو
دیدم سانیا و آبی همو بغل
کردن و سانیا داره گریه می کنه
خیلی ناراحت شدم😥
و دوباره از چشام اشک ریخت😢
زود اشک هام رو پاک کردم
دلیلش رو نمی دونستم
که هر وقت سانیا رو ناراحت می بینم
از چشام اشک می یاد و می خوام گریه کنم
رفتم تو و با صدای بلند گفتم که
بلاخره سانیا به هوش اومده
سانیا : زود اشک هام رو پاک کردم
و رفتم به طرف سوزوکی
و گفتم...
سلام عالیجناب
خیلی عذر می خوام که شمارو نگران کردم
و ممنونم که از من مراقبت کردین
سوزوکی همون عالیجناب :
به عنوان یه دوست وظیفم بود
سانیا : و شما رو تبریک میکنم
به خاطر اینگه می خوایین ازدواج کنین
سوزوکی : خیلی ناراحت شدم به خاطر این حرفش
و گفتم ممنونم
سانیا : رفتم پیش الی و گفتم
الی دیگه باید برییم
الی : باشه
سوزوکی : صبر کنیم صبحانه رو با بخوریم برین
الی : باشه
سانیا : در این لحظه کاگامی اومد
و خیلی خوشحال بود
و رفت از دست سوزوکی گرفت
سوزوکی : وقتی کاگامی از دستم گرفت
دلم خواست دستش رو ول کنم 😬
سانیا : همه باهم رفتین صبحانه بخوریم
کاگامی لعنتی رفت پیش سوزوکی نشست
😠
بعد من و الی رفتیم خونه
من کمی استراحت کردم
و با اتفاقاتی که افتاده فکر می کردم 😣
که من باید چیکار کنم🥺
که در این لحضه الی صدام زد
برگشتم طرفش دیدم یهو پرید
بغلم و گریه می کرد
و گفت
الی :می دونم تو خیلی سوزوکی را دوست داری
و الان به خاطرش خیلی ناراحتی
سانیا : الی را محکم بغل کردم و گریه
کردم و گفتم من باید چیکار کنم
نمی تونم ببینم که اونا باهم می خوان ازدواج کنن
الی : تو باید سوزوکی را فراموش کنی 😥
سانیا : نه نمی تونم این که خواسته من
نبود عاشقش بشم
الی : تو باید سعی کنی
سوزوکی رو فراموش کنی
سانیا : باشه 😫
های ^-^