_ منم کم کم خوابم برد (آخرین حرف آدرین)

 

از زبون مرینت:

خیلی راحت خوابیده بودم ولی این راحتی زیاد طول نکشید چون داشتم کابوس میدیدم:

« تو پاریس بودم. ولی نه تو پاریس واقعی. تو پاریسی بودم که همه چی نابود شده بود و هیچ نشونه ای از زندگی دیده نمیشد.(عین قسمت کت بلانک) فکر کردم تنهام ولی فهمیدم یه نفر پشتمه و دیدم لایلاست! عقب عقب رفتم. داشت خیلی خبیسانه نگام میکرد. این حرفش تو گوشم تکرار میشد: "بهت هشدار داده بودم! زجرت میدم!" خیلی ترسیده بودم خواستم بازم عقب برم ولی به دیوار رسیدم. نفس نفس میزدم که یهو بهم حمله کرد...»

 

از زبون آدرین:

خوابیده بودم که با صدای جیغ مرینت از خواب پریدم. داشت تو خواب حرف میزد. میگفت:

"نه! ولم کن دیگه! بذار برم! کجایی آدرین بیا نجاتم بده! اَه ولم کن لایلا."

ای داد بیداد. داشت کابوس میدید. دستمو رو سرش گذاشتم. واییی! چقدر داغ بود. حسابی تب کرده بود! سعی کردم بیدارش کنم ولی بیدار نمیشد و دست و پا میزد. انگار سعی داشت از چیزی فرار کنه ولی نمیتونست. بردمش تو دستشویی و به صورتش آب سرد زدم که شاید تبش بیاد پایین و موفق شدم که بیدارش کنم. شروع کرد به لرزیدن. هنوز تب داشت ولی همزمان از ترس می لرزید. بغلش کردم و گفتم:

"نترس مرینت من اینجام."

مری: "اون ... داشت ... منو..."

آدری: "دیگه تموم شد عزیزم. همش یه کابوس بود. تا وقتی من پیشتم جات امنه."

برای مرینت آب آوردم و حالش جا اومد و کم کم تبش از بین رفت. ازش پرسیدم:

"دوست داری امشب با آلیا و نینو بریم رستوران؟"

مری لبخند میزنه و میگه: "چرا که نه!"

آدری: "اوکی الان با الیا و نینو هماهنگ میکنم."

 

همچنان از زبان آدری:

وقتی داستم با آلیا صحبت میکردم:

من: سلام میاین امشب بریم رستوران؟"

آلی: "میشه بیاین فلان رستوران؟ اونجا داریم برای مرینت جشن مییریم."

من: "جشن برای چی؟"

آلی: "تولد مرینته دیگه!"

من: "جاااااان؟ اوکی ساعت 8 میایم اونجا."

آلی: "اوکی با بچه ها منتظرتونیم. بای!"

من: اوکی. بای"

ای وای! من که هدیه نخریدم! ولی خوب میدونم چی بگیرم. به مرینت گفتم کلاس شمشیر بازی دارم و رفتم به همون پاساژی که روز اول رفته بودیم و اون لباسی که مرینت دوسش داشتو خریدم. اگه یادتون باشه این بود:

و سریع برگشتم خونه. بعد مرینتو رسوندم خونه شون که لباس بپوشه و بریم و برگشتم خونمون تا خودمم آماده بشم.

 

از زبان مرینت:

باید آماده می شدم و خود پیدا کردن لباسم حدود 1 ساعت طول کشید و نتیجه این بود:

  

وقتی بچه بودم فکر میکردم که این کفشا مال سیندرلان ولی وقتی فهمیدم مال اون پاشنه بلند بوده حسابی تو ذوقم خورده بود! آخه از کفش پاشنه بلند خوشم نمیاد.(منم همینطور) لباسمو با جوراب شلواری و کفشم پوشیدم و یه کوچولو رژ صورتی خیلی کمرنگ زدم و موهامو بار گذاشتم. چترم رو هم برداشتم چون هوا ابری بود. رفتم بیرون و ماشین آدرین اینا رو دیدم و رفتم تو ماشین. آدرین بهم خیره شده بود و دهنش باز بود. گفتم:

"مگه جن دیدی؟"

آدری: "وای خدایا... چقدر خوشگل شدی!"

مری سرخ میشه و میگه: "مرسی."

 

همچنان از زبان مرینت:

یه ربع بعد رسیدیم. جای قشنگی بود. اومدم برم تو که آدرین از پشت جلوی چشمامو گرفت. گفتم:

"چیکار میکنی آدرین!؟"

آدری: "سوپرایزه! فقط باهام بیا."

مری: "باشه."

و رفتیم تا به میزمون رسیدیم آدرین دساشو از جلوی چشمام برداشت و بچه ها ی کلاسمونو دیدم که گفتن:

"سوپرایززززز! تولدت مبارک مرینت!"

مری:" وای ممنون بچه ها ! من خودم هم یادم نبود. ممنون که به یادم بودید."

کیکو برام اوردن که حالا 18 تا شمع روش بود. این بهترین تولد عمرم بود. بچه ها از 18 تا 0 شمردن و منم شمعارو فوت کردم و بچه ها گفتن:

"هورااااااااااااااااا!"

وقتی موقع کادو ها شد ، کادو های همه رو باز کردمو همه ی بچه ها رو بوسیدم و بغل کردم. حالا نوبت کادوی آدرین بود. بازش کردم و اشکم درومد. همون لباسی بود که اون رو تو پاساژ دیده بودم! آدرینو محکم بغل کردم و گفتم:

"ممنون ممنون ممنون ممنون ممنونمممم!"

آدری هم مرینتو بغل میکنه و مخنده و میگه: "خواهش میکنم. تولدت مبارک مای لیدی." بعد گونه مرینتو میبوسه.

بعد غذا میخورن و مرینتو آدرین باهم پیاده میرن خونه. ی آدرین اینا. دست همدیگه رو گرفته بودن و میرفتن.عین عکس:

وسط راه بارون میگیره و مرینت چترشو باز میکنه و با آدرین زیر چتر میرن. مرینت میگه:

"یادته همچین موقعی زیر بارون چتر خودتو بهم دادی؟"

آدری: "مگه میشه اون روزا یادم بره!"

مری: "من از همون شب عاشقت شدم."

آدری: "منم همینطور."

مری: "من خیلی دوسِت دارم آدرین."

آدری: "من بیشتر."

مری: "آدرین..."

آدرین: "جانم؟"

مری: "وقتی سه چهار سال دیگه بزرگتر شدیم با هم ازدواج میکنیم؟"

آدری میخنده و میگه: "مگه میشه نکنیم؟"

مری: "دوست داری چند تا بچه داشته باشیم؟"

آدری: "فکر کنم دو تا خوب باشه. یکی دختر و یکی پسر. موافقی؟"

مری می خنده  و میگه: "موافقم."

همینطوری میرن تا میرسن خونه...

 

 

 

تمااااااام!

بقیه واسه جمعه هفته بعد! ادامه داره ها...

برای بعدی 2 تا کامنت میخوام و نظراتو میخونم

بای!!!!