از زبان مرینت......

چشمامو باز ‌کردم تو یه ماشین بودم وااا تا حالا فکرشم نمی کردم با ماشین یه نفر رو میبرن بهشت اوف چه ماشینیم هست خدایا خوب بخشیدی که داری با همچین ماشینی می بریم چشمامو کامل باز کردم و بلند گفتم:چرا بل و ادرین هم دارن با من میان

دو تاشون همزمان برگشتن طرف منو خندیدن من که فقط سوتی دادن بلدم

ادرین:مرینت بدنت یخ کرده بود الان خوبی

من با خجالت:خوبم چرا بد باشم یعنی وقتی با توام.. اصلا من کاملا خوبم

بل:ااااا.......به نظر نمیاد

وقتی داشتم پیاده میشدم ادرین دستمو گرفت و کمکم کرد سرخ سرخ شده بودم رسیدم خونه که فیلیکس با یه دختر تو خونه بود خوب که دقت کردم دیدم اون همون.....