عشق ما همیشه پایداره p14
_ رفتم پایین که یهو...
از زبون مرینت:
از خواب بیدار شدم و رفتم طبقه پایین ولی آدرین نبود. همه جای خونه رو گشتم ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین! یهو یه صدای انفجار بزرگ شنیدم و یه ابر شرورو دیدم که مردمو فراری میداد. حتما آدرین تبدیل شده بود که بره به جنگش. رفتم تبدیل شدم و دنبالش شروره رفتم. همزمان تو راه صدا میزدم:
"کت؟؟؟ کت نوار؟ تو این بیرونی؟" (نه پس اون تووئه)
یه چن ثانیه گذشت و بعد یه صدای ضعیفی اومد:
"مای لیدی! من اینجام! رو برج ایفل!"
لیدی: "تاقت بیار! اومدم!"
سریع رفتم شمت برج ایفل و آدرین ، یعنی کت نوارو دیدم که دستاش به دیوار وصل بود. زندانی شده بود! رفتم پیشش و با دستم صورتشو گرفتم و گفتم:
"چیشده؟ تو چرا زندادنی شدی؟ همش تغصیر منه. نباید خوابم میبرد."
و بغضم ترکید و گریه کردم.
کت: " نه مای لیدی! تغصیر تو نیست! الان بهترین کار اینه که بری و باهاش بجنگی!"
لیدی: "بدونِ تو نمیتونم!"
کت: "البته که میتونی! من بهت ایمان دارم!"
اشکامو پاک کردم و اومدم که از لاکی چارم استفاده کنم که کت گفت:
"لیدی باگ! مواظب باششششش!!!"
ولی دیر شده بود. شرور از پشت منو گرفت و برد... وقتی بالاخره وایساد خودمو تو یه جای تاریک دیدم! از لاکی چارم استفاده کردم و یه کاغذ با نوشته افتاد تو دستم. با صدای بلند خوندمش:
"بعضی قتا نیازی به جنگیدن نیست."
هِن؟ یعنی چی؟ باید باهاش چیکار کنم؟ (این جمله آخرو همیشه میگی بعد خودت راه حلو پیدا میکنی)
صدای هاکماث پیچید:
"درسته! وقتی شروری نباشه نیازی به جنگیدن نیست!"
بعد یهو ابر شرور از بین رفت و یه پروانه سفید از توش درومد. گفتم:
"هاک ماث؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ اومدی معجزه گرَمو بگیری مگه نه؟؟؟ باید بگم که کور خوندی!"
هاک ماث: "نه! اومدم معجزه گر خودم و طاووس رو بهت بدم."
لیدی: "آها! منم باور کردم."
هاک ماث: "الان تبدیل میشم و معجزه گرَمو بهت میدم فقط نمیخوام بدونی کی هستم."
لیدی: "جدی؟ تو واقعا میخوای معجزه گرِتو بهم بدی؟ داری سر عقل میای... آفرین. کار درستی میکنی."
~و هاک ماث معجزه گرشو به لیدی میده و لیدی از کفشدوزک معجزه آساش استفاده میکنه و همه خرابی ها رو درست میکنه و کت نوار هم آزاد میشه... بعد خودش بر میگرده پیش کَت و کَت هم محکم بغلش میکنه و میگه:~
"وای خدا خیلی ترسیدم. خداروشکر که حالت خوبه. چه اتفاقی افتاد؟"
~با هم میرن خونه و مرینت همه چیزو واسه آدرین تعریف میکنه و همینجوری روز رو میگذرونن...(حال ندارم بنویسم) و فرداش میرن مدرسه و لایلا برای مرینت زیرپایی میگیره مرینت پاش کبود میشه ولی به کسی چیزی نمیگه. و لایلا دوباره اون حرف های تهدید آمیزشو به مرینت میزنه. شب که میشه...~
از زبون آدرین:
امروز مرینت به نظر ناراحت میرسید ولی هرچی میپرسیدم میگفت: "خوبم." دیگه ازش چیزی نپرسیدم وقتی رسیدیم خونه ، مرینت گفت:
"آدرین ، من میرم یکم هوا بخورم. لطفا نخوا که باهام بیای."
آدری: "باشه مای لیدی. مطمعنی حالت خوبه؟ من یکم نگرانم."
مری: "خوبم فقط به یکم هوای تازه نیاز دارم."
آدری: "باشه."
~بعد مرینت تبدیل میشه و میره بیرون.~
همچنان از زبون آدرین:
خیلی گذشته بود ولی مرینت برنگشته بود. یکم نگران شدم. تبدیل شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم اول برم برج ایفل رو بگردم ولی اونجا نبود. ولی از اونحا دیدم که روی یه پشت بوم نشسته رفتم همونجا و از پشت نگاش کردم. موهاش رو صورتش افتاده بود و داشت گریه میکرد. از پشت بهش گفتم:
"مای لیدی؟ حالت خوبه؟"
لیدی: "ها؟ چی؟ آره آره خوبم."
بعد لنگان لنگان میره پیش کت و خودشو میندازه تو بغلش و اجازه میده اشکاش سرازیر بشن.
لیدی: "نه کت! خوب نیستم! به آغوشت نیاز دارم."
کت هم لیدی رو بغل میکنه و سرشو ناز میکنه و میگه:
"چی باعث شده لیدی من ناراحت بشه؟" (عین عکس)
.gif)
لیدی: "لایلا همش برام زیراپایی میگیره و بهم میگه همه دوستامو مخصوصا تو رو از دست میدم."
کت: "تو هیچوقت منو از دست نمیدی. هیچوقت... چرا تو مدرسه بهم نگفتی؟"
لیدی: "نمیخواستم بری باهاشدعوا کنی..."
~بعد میرن خونه و آدرین پای مرینتو با باند میبنده و میخوابن...~
تموم!
من بایییییید برم سر کلاس!
بای!
های ^-^