_ رفتم پایین که یهو...

از زبون مرینت:

از خواب بیدار شدم و رفتم طبقه پایین ولی آدرین نبود. همه جای خونه رو گشتم ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین! یهو یه صدای انفجار بزرگ شنیدم و یه ابر شرورو دیدم که مردمو فراری میداد. حتما آدرین تبدیل شده بود که بره به جنگش. رفتم تبدیل شدم و دنبالش شروره رفتم. همزمان تو راه صدا میزدم:

"کت؟؟؟ کت نوار؟ تو این بیرونی؟" (نه پس اون تووئه)

یه چن ثانیه گذشت و بعد یه صدای ضعیفی اومد:

"مای لیدی! من اینجام! رو برج ایفل!"

لیدی: "تاقت بیار! اومدم!"

سریع رفتم شمت برج ایفل و آدرین ، یعنی کت نوارو دیدم که دستاش به دیوار وصل بود. زندانی شده بود! رفتم پیشش و با دستم صورتشو گرفتم و گفتم:

"چیشده؟ تو چرا زندادنی شدی؟ همش تغصیر منه. نباید خوابم میبرد."

و بغضم ترکید و گریه کردم.

کت: " نه مای لیدی! تغصیر تو نیست! الان بهترین کار اینه که بری و باهاش بجنگی!"

لیدی: "بدونِ تو نمیتونم!"

کت: "البته که میتونی! من بهت ایمان دارم!"

اشکامو پاک کردم و اومدم که از لاکی چارم استفاده کنم که کت گفت:

"لیدی باگ! مواظب باششششش!!!"

ولی دیر شده بود. شرور از پشت منو گرفت و برد... وقتی بالاخره وایساد خودمو تو یه جای تاریک دیدم! از لاکی چارم استفاده کردم و یه کاغذ با نوشته افتاد تو دستم. با صدای بلند خوندمش:

"بعضی قتا نیازی به جنگیدن نیست."

هِن؟ یعنی چی؟ باید باهاش چیکار کنم؟ (این جمله آخرو همیشه میگی بعد خودت راه حلو پیدا میکنی)

صدای هاکماث پیچید:

"درسته! وقتی شروری نباشه نیازی به جنگیدن نیست!"

بعد یهو ابر شرور از بین رفت و یه پروانه سفید از توش درومد. گفتم:

"هاک ماث؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ اومدی معجزه گرَمو بگیری مگه نه؟؟؟ باید بگم که کور خوندی!"

هاک ماث: "نه! اومدم معجزه گر خودم و طاووس رو بهت بدم."

لیدی: "آها! منم باور کردم."

هاک ماث: "الان تبدیل میشم و معجزه گرَمو بهت میدم فقط نمیخوام بدونی کی هستم."

لیدی: "جدی؟ تو واقعا میخوای معجزه گرِتو بهم بدی؟ داری سر عقل میای... آفرین. کار درستی میکنی."

~و هاک ماث معجزه گرشو به لیدی میده و لیدی از کفشدوزک معجزه آساش استفاده میکنه و همه خرابی ها رو درست میکنه و کت نوار هم آزاد میشه... بعد خودش بر میگرده پیش کَت و کَت هم محکم بغلش میکنه و میگه:~

"وای خدا خیلی ترسیدم. خداروشکر که حالت خوبه. چه اتفاقی افتاد؟"

~با هم میرن خونه و مرینت همه چیزو واسه آدرین تعریف میکنه و همینجوری روز رو میگذرونن...(حال ندارم بنویسم) و فرداش میرن مدرسه و لایلا برای مرینت زیرپایی میگیره مرینت پاش کبود میشه ولی به کسی چیزی نمیگه. و لایلا دوباره اون حرف های تهدید آمیزشو به مرینت میزنه. شب که میشه...~

از زبون آدرین:

امروز مرینت به نظر ناراحت میرسید ولی هرچی میپرسیدم میگفت: "خوبم." دیگه ازش چیزی نپرسیدم وقتی رسیدیم خونه ، مرینت گفت:

"آدرین ، من میرم یکم هوا بخورم. لطفا نخوا که باهام بیای."

آدری: "باشه مای لیدی. مطمعنی حالت خوبه؟ من یکم نگرانم."

مری: "خوبم فقط به یکم هوای تازه نیاز دارم."

آدری: "باشه."

~بعد مرینت تبدیل میشه و میره بیرون.~

همچنان از زبون آدرین:

خیلی گذشته بود ولی مرینت برنگشته بود. یکم نگران شدم. تبدیل شدم و رفتم بیرون تصمیم گرفتم اول برم برج ایفل رو بگردم ولی اونجا نبود. ولی از اونحا دیدم که روی یه پشت بوم نشسته رفتم همونجا و از پشت نگاش کردم. موهاش رو صورتش افتاده بود و داشت گریه میکرد. از پشت بهش گفتم:

"مای لیدی؟ حالت خوبه؟"

لیدی: "ها؟ چی؟ آره آره خوبم."

بعد لنگان لنگان میره پیش کت و خودشو میندازه تو بغلش و اجازه میده اشکاش سرازیر بشن.

لیدی: "نه کت! خوب نیستم! به آغوشت نیاز دارم."

کت هم لیدی رو بغل میکنه و سرشو ناز میکنه و میگه:

"چی باعث شده لیدی من ناراحت بشه؟" (عین عکس)

لیدی: "لایلا همش برام زیراپایی میگیره و بهم میگه همه دوستامو مخصوصا تو رو از دست میدم."

کت: "تو هیچوقت منو از دست نمیدی. هیچوقت... چرا تو مدرسه بهم نگفتی؟"

لیدی: "نمیخواستم بری باهاشدعوا کنی..."

~بعد میرن خونه و آدرین پای مرینتو با باند میبنده و میخوابن...~

 

تموم!

من بایییییید برم سر کلاس!

بای!