رفتن خونه و آدری زانوی مری رو با باند بست و خوابیدن...

 

دو هفته بعد - ساعت 8 شب - از زبون مرینت:

آدرین باید میرفت و میخواست در حالت کت نوار بره. قبل از رفتن بغلش کردم و بهش گفتم:

"به همین زودی از پیشم میری؟ "

کت هم مری رو محکم بغل کرد و گفت: "من هیچوقت از پیشت نمیرم پرنسس." (عین عکس)

بعد از مرینت خدافظی کرد و رفت... 

برو پایین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همینطوری برو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5 سال بعد از زبون راوی گُلِتون =-= :

در طی این 5 سال دروغ های لایلا افشا شدن و از مدرسه اخراج شد - مرینت و آدرین به طور عادی به زندگیشون ادامه دادن - کاگامی و لوکا هم عاشق هم شدن...(فکر کنم یه نفر از شنیدن این خبر اعصابش خورد شد! خودش میدونه کیه! )-  حالا مرینت و آدرین بزرگتر شدن ولی قیافشون هنوز تقریبا همون شکلیه  و آدرین دنبال یه راهیه که بتونه به صورت خیلی خاص از مرینت خواستگاری کنه...

 

از زبون آدرین:

نمیخوام هیچ کمو کسری بذارم. باید خیلی خاص باشه. خیلی خیلی خاص! باید در نقش ابر قهرمانی اینکارو بکنم. ولی لازم نیست باشکوه باشه... شاید روی پل عشق عالی باشه. آره عالیه! بعدشم از آندره بستنی میگیریم... همینطوری توی رویاهام بودم که دیدم ساعت هفته! ای وایییی! باید برم جواهر فروشییییی حلقه رو بگیرم! پلگ گفت:

"نمیتونی به موقع برسی آدری خان!"

آدری: "من نمیتونم ولی ما میتونیم!"

و تبدیل شدم و تو دو ثانیه رسیدم جواهر فرشی و حلقه رو گرفتم. دو هفته بود منتظر بودم آماده بشه. درشو باز کردمو...:

اینو دیدم... (درواقع حلقه اصلی اونیه که روش نوشته endless love که معنیش میشه عشقِ بی پایان)

عالی بود!... از مرینت خواستم در حال لیدی باگ بیاد به پُلِ عشق (همونی که بهش کلی قفل وصله). بعد خودمم تبدیل شدم و رفتم...

 

چند دقیقه بعد:

"... مرینت ، ای دختری که کل وجودمو از این رو به اون رو کردی ، ... با من ازدواج میکنی؟"

کت نوار درحالی که جلوی لیدی باگ زانو زده بود درِ جعبه ی حلقه رو باز کرد و اونو روبه روی لیدی باگ گرفت.

لیدی که اشکش  درومده بود گفت: "ا..البته که میکنم!"

و پرید تو بغل کت نوار... و همو محکم بغل کردن.

از زبون مرینت:

این بهترین روز زندگیم بود. به آرزوم رسیدم...بهم ثابت شد که  قدرت عشق همیشه قوی ترینه... اینقدر خوشحال بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم و پریدم تو بغل کَت. حس خیلی خوبی داشتم...

چند روز بعد عروسیشون بود و حتی کلویی رو هم دعوت کردن. مرینت داشت با کمک آلیا لباسشو میپوشید و آدرین هم با نینو داشت آماده میشد. اول آدرین رفت و بعد هم مرینت اومد پیشش... در یک کلام مرینت عین فرشته شده بود. لباس و مو و کفشش:

        

وقتی که آدری حلقه رو دست مری میکنه همه هورا میکشن و بعد دوتاشون همو میبوسن.آدری و مری باهم میرقصن...  میشه گفت بهترین شب عمرشون بود البته مطمعنا یه روز عالیِ دیگه هم در انتظارشون بود...

 

3 سال بعد:

مری: "آآآآآآآآییییییییی! آدرین بدو دیگه! دلم درد میکنه!"

آدری: "اومدم! اومدم!"

چند ساعت بعد - از زبون راوی قشنگتون:

مرینت دو تا دقلو به دنیا به دنیا اورد که یکیشون دختر بود و یکی پسر. دخترشون موی بلوند و چشمای آبی داشت و پسرشون مو های آبی و چشمای سبز (شباهتو برم! من اینقدر شبیه مامان بابام نیستم!)...

اسم دخترشونو اِما و اسم پسرشونو لوییس گذاشتن. (توی قسمت ستورمی وِدِر خود مرینت این اسمارو گفت)... (اینم یادتون نره که جفتشون کلی از خوشحالی گریه کردن و همو بغل کردن.)...

 

 

تماممممممممم!

من دیه چیزی به ذهنم نمیرسه بقیشو میذارم واسه هفته بعدی با اجازتون!

اگه ایده ای دارید تو خصوصی بهم بگین!

بای! من تو وب آنلاین هستم و به نظراتون پاسخ میدم