سیلام سیلام من تازه شروع به کار کردم پس امید وارم از کارم راضی باشیدخوب بریم سر داستان از زبان مرینت:اون روز یه روز عادی مثل همه روز ها بود نه باد میومد نه بارون وقتش بود که برم مدرسه پسکیفمو برداشتم و انقدر عجله داشتم که اصن یادم رفت صبحونه بخورمزود کفشامو پوشیدم و به سمت در رفتم دیدم یه دوچرخه کنار در هست چون خیلی عجله داشتم اصلا از صاحب دوچرخه نپرسیدم که اجازه میده سوار دوچرخه بشم؟ فقط خیلی تند پدال زدم رسیدم به مدرسه خیلی نفس نفس می زدم پس به خاطر همین یکم آب می خواستم بخورم که آدرین جلو روم سبز شد هرچی اب تو دهنم ریختم  رو صورت ادرین خیلی خجالت کشیدم دست پاچهگفتم ببببخشید ادرین واقعا متاسفم از اون ور کلویی اومد جلوم و گفت:سلام مرینت وای ببخشید مری دست پا چلفتی بعد کلی اون و سابرینا بهم خندیدنخیلی عصبی شدم داشتم از عصبانیت منفجر میشدمبعد الیا اومد جلوم و گفت عب نداره دختر اصلا ارزش ناراحت شدن رو ندارن منم نفس عمیق کشیدم و گفتم اره اره راست میگیبعد رفتیم سر کلاس نمیدونم الیا میدونست یا نه ولی گفت: خانم بوستیه ببخشید میشه جا ها رو عوض کنین ؟ خانم بوستیه هم گفت: حتما الیا .... منتتظر پارت بعد باشید انگار خانم بوستیه گفت منتظر پارت بعد باشید