داستان عشق دبیرستانی^-^🐾
سلام دوستان
ببخشید به خاطر امتحان های پی در پی
نتونستم فعالیت داشته باشم
شاید هم فعالیتم رو کنار بزارم
و دوباره توی عید شروع کنم
نظرتون رو بگین لطفا
برین سراغ پارت دوم
از زبان مرینت:
واااای تیکی باورم نمیشه که اون عاشق منه
از زبان تیکی:
عاشق دختر کفشدوزکی نه تو
از زبان مرینت:
من امشب این راز رو بهش میگم یعنی حتما باید بهش بگم. دیگه دیوونه بازی بسه.
از زبان تیکی:
اما مرینت این یه رازه و نباید به کسی درموردش گفت نکنه یادت رفته
از زبان آدرین:
وای پلگ نباید این حرف رو بهش میزدم
مطمئنا ناراحت شده اما به روی خودش نیاورده
از زبان پلگ:
چه اهمیتی داره وقتی بفهمی که اون کیه
از زبان آدرین:
چی؟.....تو چی داری میگی پلگ .....مگه....مگه اون کیه؟
از زبان پلگ:
میدونی که نباید اینو بگم. برو و مزاحم پنیر خوردن نشو...اصلا بر بابا
از زبان آدرین:
یعنی ممکنه اون......دختر کفشدوزکی باشه
از زبان پلگ:
اگه میخوای بفهمی اون کیه بهتره بعد از نابود کردن این شروری که داره همه جارو به باد میده یواشکی بری دنبال دختر کفشدوزکی چون من هیچی بهت نمیگم
بعد از نابود کردن شرور و بزن قدش
از زبان راوی: گربه سیاه یواشکی دختر کفشدوزکی رو تعقیب کرد و به خونه مرینت رسید و با چیزی که دیده بود نمیتونست آروم بگیره.
بعد از ۵ دقیقه داخل اتاق مرینت شد.
-سلام مرینت
_آم گربه سیاه تو اینجا چیکار میکنی....؟چیزه آم سلام.
-من فقط میخواستم بگم که......
بعد با یک حرکت مرینت رو بوسید و به آدرین تبدیل شد.
خب دوستان امید وارم خوشتون اومده باشه
نظر فراموش نشه


های ^-^