از زبان مرینت =

با صحنه ای مواجه شدم که قلبم سوراخ شد ... یخ زد ... اتیش گرفت ...

لب هام خشک شد ... گلوم خش خش کرد ... 

برای اولین بار بخاطر ادرین از ته دل اشک ریختم ....

اشک هایی که پر از غم بود ....

ادرین رو دیدم ...

اما نه ادرینی که قبلا بود ...

ادرین رو به چوب های شکنجه که درازیش تا پشت بام قصر خون اشام ها بود بسته بودن ...

پاهاش ... دستاش ... با طناب محکم تو هوا به چوب بسته بودن ...

همه جاش خونی بود ... دستاش .. پاهاش ... همه جاش ...

قطره قطره خون از بالا به پایین میچکید ...

خونی که مثل اشک من بود ...

 

صدام خش خش کرد و با صدایی گرفته رفتم پست میله های در قصرشون ...

و با صدای نازک و گرفته گفتم = آ ... آ ... آد ... آدرین ... 

 

اما جوابی نمیشنویدم ... سرش پایین بود ... نمیدونم به خواب عمیق رفته یا هنوز تو این دنیاس ...؟

 

لحظه ای یادم افتاد که گردن من تو دار بود و ادرین منو نجات داد ...

 

به طرفش نگاهی کردم و اشک ریختم ...

وای

سرش رو بالا گرفت و لبخند زد ...

از شادی تو ته دلم پر کشیدم

آ .. ادرین 

 

اما بعد لبخند  دلنشینش باز چشماشو بست ... بست ...

میله ها رو محکم گرفتم و تکون دادم ...

 

اما اتفاق وحشتناکی افتاد ...

سه سرباز خون اشام منو دیدن و طرفم دویدن ...

با اشکی که از چشمام جاری میشد پا شدم و در زیر بارون فرار کردم .... 

 

بالاخره گمشون کردم ... رسیدم به قصر ادرین ...

زیر بارون با قدم های سستم رفتم طرف قصر ادرین ... 

دستام رو گذاشتم رو در و سرم رو پایین گرفتم 

و اشک چشمام با بارون همراهی کرد ....

 

 

 

 

تموم امید وارم خوشتون بیاد گلی ها

نظر نشه فراموش