از زبون مرینت:

امروز تولد یک سالگی اِما و لوییس بود و من و آدرین سخت مشغول تزیین خونه بودیم. از صبح ساعت 5 بیدار شده بودم و شروع به تزیین خونه کرده بودم. همینه که میگن خونه های بزرگ بد بختی های خودشونو میارن!(خونشون 3 طبقست و عین قصرههههه!) با این که کلی آدم به جز نیلا که خدمتکارمون بود (یعنی مامان بابای مرینت و بابای آدرین و فامیلاشون از جمله فیلیکس و کلویی) کمک میکردن ، ولی بازم خیلی خسته شده بودم... ولی می ارزید. تولد یک سالگی فقط 1 بار بود و دیگه تکرار نمیشد. امروز منو آدرین نرفتیم سر کار هرچند کلا نریم هم اتفاقی نمیفته (مرینت و آدرین جفتشون مدیر شرکت آکراست شدن.)

بالاخره کار تزیین سالن تموم شد که صدای جیغ لوییس و اِما رو شنیدم. اومدم برم طبقه بالا که آدرین از پش دستمو گرفت و گفت:


"از قیافت معلومه خسته شدی مای لیدی. بذار من برم."

مری: "باش."

 

از زبون آدرین:

مرینت خیلی خسته به نظر میرسید واسه همین خودم رفتم که ببینم بچه ها چرا جیغ و داد میکنن. رفتم سمت اتاقشون و دیدم که از خواب بیدار شدن و دارن سر اینکه کی با عروسک مورد علاقشون بخوابه دعوا میکنن. یه فکری به سرم زد. رفتم و از اتاق خودمون عروسک های لیدی باگ و کت نوار رو در اوردم و کت نوار رو دادم دست لوییس و لیدی باگم دادم به اِما. فکر میکردم خوششون بیاد ولی خب دوباره جیغ و داد کردن. اینبار جای عروسکا رو عوض کردم و آروم شدن و خوابیدن... عجب! پیشونی جفتشونو بوسیدم و رفتم طبقه پایین... دیدم مرینت روی مبل خوابش برده و مامان باباهامون هم دارن اونطرف باهم صحبت میکنن. آروم رفتم پیش مرینت و دستمو روی سرش کشیدم و آروم بلندش کردم و بردمش طبقه بالا تو اتاق خودمون و روی تخت گذاشتمش. حتی تو خواب هم خسته به نظر میرسید. دلم نیومد بیدارش کنم واسه همین فقط پتو رو روش کشیدم و آروم اومدم بیرون... هم.... چیکار میتونم بکنم؟ هیچکار ندارم بکنم! پس میرم پیش لیدی خودم میخوابم... رفتم تو اتاق کنارش دراز کشیدم و همینجوریییییییییییییییی نگاش کردم و خوابم برد.

برو پایین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کریم ریزیییییی....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رسیدی 

شب ساعت 6 - از زبون مرینت:

بیدار شدم و دیدم رو تختم و آدرین کنارم خوابیده. فهمیدم چی شده و نگاهی به ساعت انداختم... ای وای!!!!!!!!!!!!!!! ساعت شیشه که! سریع پاشدم و آدرین رو بیدار کردم و گفتم پاشه که باید لباس بپوشیم. بعد لباسامونو پوشیدیم و خواستم برم بیرون که آدرین گفت:

"مای لیدی قبل از رفتن یه بغل بهم نمیده؟"

مری خندید و گفت: "البته که میده!" و همو بغل کردن و باهم رفتن که بچه ها رو بیدار کنن.

 

شب - بعد از جشن - از زبون مرینت:

تولدشون واقعا عالی پیش رفت. یعنی فکر نکنم بهتر از این میتونست گیرشون بیاد  شب بود و منو آدرین تو اتاق لوییس و اِما بودیم وداشتیم سعی میکردیم بخوابونیمشون. آدرین که پیشم نشسته بود گفت:

"به نظرت وقتی من کوچیک بودم مامانم مثل تو اینقدر مامانِ خوبی بود؟ و هیچوقت ازم عصبانی نمیشد؟ چون من فکر میکنم هیچ مامانی به اندازه تو مهربون نیست..."

مری:" مطمعنم مامان تو خیلی از من مهربون تر بوده. چون تو بهش رفتی!"

آدری میخنده و میگه: "مرسی."

بالاخره موفق میشن بخوابوننشون و خودشون هم میرن اتاقشون و میخوابن...

 

 

تمومممممممممم!

آقا اگه کم بید ببخشید چیزی بری این قسمت به فکرم نرسید ولی تو قسمت های  بعدی جبران میکنم

شبتوننن بخییییر