زیر لب لعنتی گفت و بلند شد رفت تو حیاط رستوران. این چشه؟ 

نمیدونم چشه ولی هر چی که هست فکر نکنم طبیعی باشه. بیشتر از این ذهنمو مشغول نکردم و با گوشیم مشغول شدم....

نوبت ما رسید. شماره ۳۷۵  رو پیج کردن که دیدم آدرین هم اومد داخل. با هم رفتیم سمت میز بزرگ و پیتزاهامونو به دلخواه سفارش دادیم. وقتی تموم شد آدرین حساب کرد و رفتیم سوار ماشین شدیم. آدرین نه بهم نگاه میکرد و نه حرفی میزد. واقعا نمیشد این کروکودیل رو درک کرد. حس کردم کلافه ست. بین راه منم حرفی نزدم. رسیدیم عمارت. بدون اینکه نگاهم کنه گفت 

آدرین: پیاده شو. پیتزا ها رو هم ببر. شما بخورین من دیر میام.

چیزی نگفتم و پیاده شدم. رفتم داخل. آدرین هم دوباره از عمارت خارج شد. در رو باز کردم. امیلی جون رو روی کاناپه دیدم که داشت فیلم نگاه میکرد. رفتم پیشش و سلام کردم.

من: سلام امیلی جون. من برگشتم

امیلی: سلام دخترم. آدرین کجاست

من: بهم گفت جایی کار داره و اینکه ما بخوریم تا اون بیاد.

امیلی جون آهانی گفت و با هم رفتیم سمت آشپزخونه. پیتزاها رو گذاشتم رو کابینت و گفتم

من: امیلی جون میرم لباسامو عوض کنم.

امیلی: باشه دخترم

رفتم طبقه ی بالا تو اتاقم. لباسامو با یه تاپ مشکی و شلوار سفید عوض کردم و دستامو شستم. اومدم پایین. پشت میز با امیلی جون نشستیم و شروع کردیم به خوردن. خیلیییی خوشمزه بود لامصبببب. نمیتونستم ازش بگذرم. کاش دو تا داشتم واااای. با اشتها میخوردم. امیلی جون بهم نگاهی کرد و خندید. با هر گازی که میزدم یه اوممممی زیر لب میگفتم. بالاخره تموم شد و من موندم و شکمم که ۱ متر اومده بود بالا. امیلی جون چند تا از تیکه هاش رو اضافه اورد. پا شدیم و با هم رفتیم بیرون. خدمتکارا میز رو جمع و جور کردن. رفتم توی اتاقم و خودمو با اینستا سرگرم کردم. ۲ ساعت سرم فقط تو اینستا بود. ساعت ۵ بود. حوصلم سر رفته بود. تصمیم گرفتم تو خونه یه چرخی بزنم. رفتم تو باغ. باغش خیلی بزرگ و قشنگ بود. یه آلاچیق سفید داشت با تاب. وواااااای (جییییغ) تاب دارن. ذوق کردم و دویدم سمت تاب. خودمو پرت کردم سمتش. جیغی از سر خوشحالی زدم. خومو تاب میدادم. کم کم داشت غروب میشد. هوا تاریک شده بود ولی من همچنان روی تاب بودم و چند تا از پرتقال هایی که از درختای اونجا چیده بودم رو داشتم میخوردم. خیلی ترش بودن. وقتی آخرین پرتقال رو هم خوردم فکر کنم شب شده بود. پاشدم رفتم تو اتاقم. خودمو رو تخت پرت کردم و به لوکا زنگ زدم. بعد از چند بوق حواب داد.

من: سلام لوکا.چطوریییییی؟

لوکا: سلام ماری. مرسی توخوبی؟

من: عالیم داداش. مامان و بابا خوبن؟

لوکا: اونا هم خوبن سلام میرسونن

من: سلام منم برسون...

بعد از چند مین حرف زدن خداحافظی کردیم. یکم وسایلمو جمع و جور کردم که ساعت ۸ شد. رفتم طبقه ی پایین واسه ی شام. فقط امیلی جون رو سر میز دیدم. اهمیتی ندادم. سلام کردم و نشستم. شروع کردیم...