سرم را به در قصر آدرین تکیه داده بودم ..

و اشک هایم با باران همراه شد .... 

با پاهای سستم به داخل قصر آدرین رفتم

و در رو بستم ... 

خودم رو انداختم زمین و کلی گریه کردم

در گوشم زمزمه هایی شنیدم ...

که میگفت ...

من زندم ...


چشمامو باز کردم و با سرعت از پله ها به اتاق آدرین رفتم

خودم رو روی تخت آدرین انداختم ..

بوی عطر دلنشین آدرین رو میداد ...

اشک هام بالش رو خیس کرده بود ... از اون اول آدرین عاشقم بود ...

من اما ازش متنفر هستم


اما یه رازی رو تا الان نگه داشته بودم ... 

که من هم از اون اول عاشقش شده بودم و عاشقش بودم

کاش اینو هر چه زود تر بهش میگفتم ...

تا دلش آروم شه ...

اشک هایم جاری شد ... اصلا خشک نمی شد ...

آدرین ... دوست دارم 

من ... من

من باید نجاتش بدم .. آره ... باید نجاتش بدم

حتی اگه با مرگ روبرو بشم ...



سه روز بعد ... 


از زبان مرینت ... 

سه روز گذشته اما من هنوز تو قصر آدرین هستم

اما نه دست خالی ... من کمی از هنر های رزمی

و شمشیر بازی رو یاد گرفته بودم

آماده بودم تا برم آدرین رو نجات بدم ...

لباس های سرتاسر سیاه پوشیدم ... چکمه هایی که سیاه

بود و مروارید های ریز داشت رو پوشیدم ...

این چکمه ها رو آدرین برام خریده بود ...

شمشیرم رو برداشتم و به راه افتادم ... :

تو راه بودم و کم مونده بود برسم به قصر خون اشام ها

بالاخره رسیدم ...

رفتم پشت دیوار خونی قایم شدم ...

نگاهی به حیاط قصر انداختم ...

وای ... وای نه ... آدرین اونجا ... نبود .... 

خشمگین شده بودم ... سرنوشت چی میشه ...

سه تا سرباز خون اشام جلو در میله ای ایستاده بودن ...

رفتم جلوشون و استوار ایستادم و بسیار خشمگین بودم


خون اشام اولی = هه ... جوجه کوچولو ... از این طرفا

دلت مرگ خواست تشریف آوردی ... هه

( و خون اشام شمشیرش رو برداشت دوید طرف مرینت )

مرینت پاهاشو بلند کرد یه لگد زد به شکم خون اشام

و خون اشام افتاد اونور میله 🤣

خون اشام دومی = جوجوجوجو دونه میخوری ؟


( و دندونای تیزش رو بیرون آورد و دوید طرف مرینت )

وقتی خون اشام به مرینت رسید مرینت یه مشت به دندوناش زد و تمام دندون های خون اشام شکست

و افتاد زمین🤣


خون اشام سومی = لعنتی ...

و دوید به سمت مرینت

مرینت شمشیرش رو در آورد و فرو کرد تو شکم خون اشام



و مرینت تونست سرباز های قصر رو بکشه ....


مرینت = من باید برم و آدرین رو پیدا کنم ...