توضیحات: الان اِما و لوییس 5 سالشونه.

 

از زبون آدرین:

صبح بیدار شدم و آماده شدم... اومدم بیرون و دیدم نیلا صبحونه رو حاضر کرده. اومدم برم مرینت رو بیدار کنم که لوییس و اِما رو دیدم که پشت در اتاقمون واساده بودن و زیر زیرکی میخندیدن. رفتم پیششون و گفتم:

"این دو تا وروجک دوباره چه نقشه ای کشیدن؟"

لوییس: خب... ما میخواستیم مامانو با قلقلک بیدار کنیم."

آدری خدید و گفت: "منم تو نقشه تون راه میدید؟"

لوییس و اِما: "آره!"

 

همچنان از زبون آدرین:

رفتیم مرینت رو قلقلک بدیم. در رو که باز کردم دلم براش سوخت از بس که ناز خوابیده بود. آروم به بچه ها گفتم:

"بچه ها... نظرتون چیه من مامانتون رو بیدار کنم؟ به نظرتون کناه نداره اینطوری زهره ترکش کنیم؟"

اِما: "درسته... ولی به یه شرطی!"

آدری میخنده و میگه: "چه شرطی؟"

لوییس و اِما با هم: "برامون تعریف کنین چطوری عاشق هم شدید!!!"

~بچه ها چندیدن بار از مری و آدری خواسته بودن که اینو براشون تعریف کنن ولی  چون کوچیک بودن و ممکن رازشونو لو بدن براشون تعریف نکرده بودن.~

آدری: "من با مامانتون صحبت میکنم شاید بهتون گفتیم. حالا برید برای مهد کودک آماده بشید و سر میز بشینید تا ما بیایم."

~و لوییس و اِما رفتن. ~

 

هنوز هم از زبون آدرین:

بچه ها رفتن. منم رفتم پیش مرینت. پایین تخت نشستم و دستشو گرفم و خیلییییی آروم دم گوشش گفتم:

"مرینت... نمیخوای بیدار شی خانم کوچولو؟"

مری کم کم چشاشو باز میکنه و میگه: "صبح بخیر!"

آدری: "صبح و هم بخیر! یه تشکر بهم بدهکاریا!"

مری: "وا... چرا؟"

آدری: "چون از نقشه ی قلقلکی بچه ها نجاتت دادم."

~و جفتشون خندیدن.~

آدری به ساعش نگاه میکنه و میگه: "اوه اوه. بدو آماده شو که دیرمون میشه مای لیدی."

مری: "ای وای!... البته من که عادت کردم. زنگی من پر از غیبت خوردن و دیر کردن بوده."

~و آدرین میخنده... در همین حین که مرینت داره آماده میشه آدرین باهاش صحبت میکنه~

آدری: مرینت... بچه ها میخوان بدونن چجوری عاشق هم شدیم. به نظرت به اندازه کافی برای راز نگهداری بزرگ نشدن؟"

مری: "حق با توئه... به نظرم مشکلی نداره اگه امشب بهشون بگیم."

~و میرن صبحونه میخورن و به بچه ها میگن که براشون تعریف میکنن و بعد میرن بچه ها رو میرسونن بعد هم خودشون میرن سرکار... بعدشم بر میگردن خونه...........مرین رفت دوش بگیره و آدرین هم داشت با گوشیش ار میکرد و حوصله اش سر رفه بود که یه فکری به ذهنش رسید. رفت پیش لوییس و اِما و گفت:~

"بچه ها بهنظرم وقشه که نقشه ای که صبح اجرا نکردیم رو جبران کنیم!"

~بعد میرن شیر رو شویی اتاق مرینت اینا رو باز میکنن و مرینت که تو حمومه آبش داغ میشه و جیغ میزنه و آدرین و بچه ها از خنده زمینو گاز میزنن~

لوییس: "عجب فکری کردی بابا!"

مری: "بذارید بیام بیرون ، خودم اون باباتونو میکشم."

آدری: "اوه اوه! بیچاره شدیم!"

~چند دقیقه بعد مرینت از حموم میاد بیرون لباساشو میپوشه و موهاشو میبنده بعد میره پیش آدرین و بچه ها و یه پوزخند میزنه هر سه تاشونو میندازه رو تخت و قلقلکشون میده. آدرین که دیگه داره منفجر میشه هی التماس میکنه که مرینت بس کنه ولی مرینت ول کن نیست و همینطوری تا حدود 30 ثانیه قلقلکشون میده بعد آدرین سریع بلند میشه و مرینتو میندازه رو تخت و بچه ها رو بلند میکنه و اونا به قدری مرینت رو قلقلک میدن که صورتش بنفش میشه~

مری: "خیله خب بابا بسه دیگه! بچه ها! امروز تولد جیمزه برید لباساتونو بپوشید که بریم خونه خاله آلیا!" (جیمز پسر آلیا و نینوئه. یه دختر به اسم واندا هم دارن که 5 ماه از جیمز کوچیک تره... بچه ها رو میبرن خونه آلیا نینو و خودشون برمیگردن..)

 

تو راه برگشت - از زبون آدرین:

وسط راه مرینت خوابش برد و از بس خوشگل میخوابید به زور میتونستم نگاش نکنم. وقتی رسیدیم خونه طاقت نیاوردم و بلندش کردم و بردمش رو تختمون و اینقدر نگاش کردم که خودمم خوابم گرفت. یه الارم گذاشتم و بغلش کردم و خوابیدم..........

ساعت 8 : (هنوزم از زبون آدرینه) بیدار شدم و ذیذم اینقدر مرینت رو محکم بغل کرده بودم که نمیتونست تکون بخوره. دیدم داشت تو خواب لبخند میزد پس بیدارش نکردم و خودم رفتم دنبال بچه ها...

 

از زبون آدرین - وقتی برگشتن خونه - تو اتاق مرینت و آدرین:

اومدیم که به بچه ها بگیم که ابرقهرمانیم ولی مرینت حالش خوب نبود و رفت بیرون. منم رفتم پیشش و:

مری: "آدرین اگه به همه بگن چی؟ اونقت بیچاره میشیم! همه دنیا میفهمن!"

آدری: "آروم باش مای لیدی. اونا بچه های مائن. امکان نداره رازمونو فاش کنن. بهم اعتماد کن."

مری: "هوف... باشه."

~از بچه ها خواستن یه راز بمونه و همه ی داستانو براشون گفتن.~

لوییس: "وای!!!!!!!!!! یعنی شما همون لیدی باگ و کت نوارید؟ وای خیلی خفنه! مامان بابامون قهرمانن!"

اِما که اشکش درومده بود: "جدا از این ، رمانتیک ترین چیزی بود که تو عمرم شنیدم!"

لوییس: "سرسخت ترین شروری که تا حالا شکست دادید کی بوده؟"

مری بدون فکر کردن گفت: کت بلنس."

آدری: "ولی من یادم نمیاد همچین شروری رو شکست داده باشیم."

مری: "جون اون خودت بودی."

آدری: "چی؟ این امکان نداره! من هیچوقت اکوماتیز نشدم!"

مری: "چرا شدی. اون کلاهی که در نقش لیدی باگ برای مسابقه ی شمیر بازی بهت دادمو خودم برات دست کرده بودم و اولش امضاش کرده بودم و تو هم هویتمو فهمیدی و من هم هویت تو رو و عاشق هم بودیم تا اینکه تو دودل شدی و شرور شدی... هاک ماث ازت خواست با کلتکلیزمت بهم صدمه بزنی ولی دلت نیومد و اونو به قلب خودت زودی و ازم متنفر شدی. بانیکس منو به گذشته آورد و ما با هم جنگیدیم. آخرشم گذشته رو عوض کردم و همه چی به حالت عادی برگشت."

آدری: "وای خدای من!"

 

وقتی مرینت و آدرین میخواستم بخوابن:

آدری: مرینت اگه وقتی شرور شدم بهت آسیب زدم و حرف بدی بهت زدم معذرت میخوام... میدونی که اون خودم نبود."

مری: "میدونم. میدونم که خود واقعیت نبود. اصلا هماز دستت ناراحت نیستم."

آدری مری رو بغل میکنه و میگه: "ممنونم که وارد زندگیم شدی."

مری: "منم ازت ممنونم."

 

"پایان" امیدوارم از رمانم لذت برده باشید. یه مدت زیادی فعالیت نمیکنم...