از زبان مرینت:

آدرین واقعا عجیب شده بود ولی یجورایی خوب بود برام...💜🍡✨

نه نه دارم چی میگم!همچین چیزی نیست!🔪

سعی کردم با طراحی خودمو سرگرم کنم مشغول سرگرمی بودم که خوردم به یه نفر و دفترم افتاد روی زمین ♡<متاسفم که خوردم بهتون> من<اشکالی نداره مهم نیست>

سرم رو برگردوندم و یه پسر با موهای نارنجی لخت و چشمای مشکی خیلی جذاب بودن و کت شلوار زیبایی که داشت زیبا بودن ♡<اسمت چیه؟>من<اس..مم مری..نته>♡<منم جورجم>من<اوه!واقعا؟!شبیه اسم...>جورج<یه شاهزاده؟!>من<اره!>جورج<من اون شاهزادم>دست و پام رو گم کردم و گفتم<واق..عا؟!>جورج<آره..تمام مردمان این کشور امشب به مهمونی دعوتن و امید وارم که امشب توهم بیای دعوت نامه رومی تونی از مدیر مدرستون بگیری...>

از زبان آدرین

داشتم دنبال مرینت میگشتم که دیدم داره بایه پسر حرف میزنه دقت کردم و دیدم اون شاهزاده جورجه!با مرینت چی کار داره اون؟!صدای آصای داماکلیس(اسم مدیر مدرسه چی بود؟😐🤲🏻)اومد<بچه ها شاهزاده جورج مدرسه مارو به یه مهمونی باشکوه دعوت کردن(بعد مارو مسجد دعوت میکنن اونم بزور پولشو از ما میگیرن واسه دوتا سیب می خوان بدن دستمون😑💔)برای گرفتن دعوت نامه صف بکشید>همه بچه ها صف کشیده بودن و خوشحال شده بودم حتما مرینتم به مهمونی میره و منم باید اونجا باشم چون جورج و مرینت اونجان🔪🔪🔪

کمی بعد...

بعد کلاس رفتم خونه و می خواستم از پدرم اجازه بگیرم کاش بهم اجازه بده😐🔪

رفتم دم اتاقش

من<پدر....می تونم داخل شم؟>گابریل<بله آدرین>من<امروز از طرف مدرسه به قصر شاهزاده جورج دعوت شدیم می تونم برم پدر؟!>گابریل<نه آدرین این اجازه رو نمیدم>من<ولی پدر...>گابربل<گفتم نه برگرد اتاقت>چشمام پر اشک شد چرا اون نمی خواد من به اون مهمونی برم؟از اتاقش رفتمو و سمت اتاق خودم رفتم...اگه آدرین نمی تونه بره مهمونی پس کت نوار می تونه!


به نظرتون چه اتفاقی میوفته تو مهمونی؟

پارت بعد=5 تا کامنت ناقابل^-^