خفاش سیاه ... 🖤 فصل 2 قسمت 5 🖤
در رو با جرئت و ترس زیاد باز کردم ...😱
که یهو با چیزی که دیدم شوکه شدم ... ×_×
عجیب و غریب بود ...😱
تا حالا همچین چیزی ندیده بودم ...😱
آدرین نبود ...
یه مروارید اونجا بود ....😱
یه مروارید بزرگ اندازه یه دست
خیلی بزرگ بود ... خوشگل به نظر میومد
اما خیلی ترسناک بود ...😱
توش برق میزد و براق بود
رنگ سیاهی داشت ... اما این مروارید توی یه شیشه مکعبی بود و نمیذاشت کسی بهش دست بزنه ...
یه علامت دست زدن ممنوع روش بود
آروم جلو رفتم و نگاهی انداختم
خوب که نگاهش کردم دیدم یه علامت خفاش روی مروارید بود ...
😱
به یاد حرفای آدرین افتادم
قدرت خفاش سیاه ...😱
نکنه این مروارید همون قدرت خفاش سیاه باشه ؟😱
چون ورود ممنوع بود
و علامت خفاش رو مرواریده ... ! _ !
رفتم تا ببینم میتونم اونو از توی شیشه که محافظش بود بردارم یا نه ...
* بعد از تلاش *
مرینت = هر کاری کردم نتونستم بیرون بیارمش
یه قفل داشت
اما کلیدش نبود ...
پشتم یه میز بود
رفتم و کشو های میز رو نگاه کردم
وااای کلید اونجا بود !!!
کلید رو برداشتم و رفتم سراغ اون مروارید ..
دستم رو دراز کردم و خواستم قفل رو باز کنم ...
اما میترسیدم اتفاقی بیفته ... ##
از زبان راوی گلتون ( من )
مرینت با ترس دستشو دراز کرد و قفل رو باز کرد ...
در همون موقع مروارید خود به خود به سمت هوا رفت😱
و تو هوا خیلی کوچیک شد ...
و یهو چسبید به زیر گردن مرینت ...😱
یه نور بزرررگ و سیاه تو هوا ایجاد شد ...
خیلی وحشتناک بود ...
مرینت تو هوا بین اون سیاهی ها بود ...
و دستش رو مرواریدی بود که رو بدنشه
مثل طوفان بود ... معلوم نبود چه اتفاقی داشت میفتاد😱
مرینت تو هوا آروم آروم چشماشو بست و بیهوش شد
و افتاد زمین و اون نور بزرگ و وحشتناکی که بوجود اومد برگشت توی مروارید
مروارید زیر گردن مرینت چسبیده بود ...
و مرینت افتاد زمین و بیهوش بود ...
1 ساعت بعد ...
مرینت = چشمام رو آروم باز کردم ... روی زمین افتاده بودم ...
معلوم نبود چه بلایی سرم اومده
به پایین گردنم نگاه کردم ... چشمام گرد شد
اون مروارید پایین گردنم بود ... چسبیده بود اون جا
دستم رو دراز کردم و هر چه کردم نمیتونستم بکنمش ... !
ترس دلم رو به وحشت انداخت ..😱
به دستام و پاهایم که خون اشام ها زخمیش کردن بودن نگاهی انداختم
وای ...
چ ... چ ... چیییییییییییی !!😱
خوب خوب شده بودن ... حتی ردش هم نمونده بود ...
اصلا درد نمیکرد و خوب خوب مثل اول شده بود
شمشیر خودم رو برداشتم و دستم رو بریدم
اصلا دردی نداشت
اما خود به خود درست میشد و مثل اول میشد
تعجب کردم ... چجور ممکنه ...
هزار بار پاهام و دستام رو با شمشیر بریدم
اما خیلی زود به هم میچسبیدن و درست میشدن ...
اصلا هم درد نمیکرد ...
خیلی وحشتناک بود ...
حتی تعجب انگیز هم بود ....
ن ... ن ... نکنه ... این .. قدرت خفاش سیاه باشه ...
چشمام رو به سیاهی رفت ×_×
دیگه بی خیالش شدم ...
اون جا یه مبل سیاه رنگ کوچیک بود
رفتم روش نشستم ...
یه فرش سیاه رنگ زیر پاهام بود
زیرش رو نگاه کردم ... وای ....
یه چیزی پیدا کردم ... یه چیزی شبیه یه نامه وحشتناک
و با ترس بازش کردم ....
تموم شد😐
خدایی زیاد نوشتما😐
نظر نشه فراموش
های ^-^