آدرین:

شب شده بود تقریبا و مهمونی شروع شده بود تبدیل شدم و از پنجره رفتم بیرون...

از پنجره مرینت رد شدم و دیدمش که واقعا زیبا شده بود به از پنجره در شدم و گفتم<می تونم بیام تو؟>مرینت<کت نوار اینجا چی‌کار میکنی؟!>من<اومده بودم تورو ببینم>مرینت<برای چی مشکلی پیش اومده؟!>من<نه...فقط می خواستم بهت یه چیزی بگم...>

-(ورد تبدیل شدن به حالت عادی)

مرینت دهنش باز مونده بود و تعجب کرده بود من<درسته من کت نوارم و میدونم که تو لیدی باگی>مرینت<چطوری؟!>من<توی مدرسه وقتی به حالت عادی برگشتی دیدمت>مرینت<باورم نمیشه😐!>من<خب...> مرینت<میدونم چی می خوای بگی ولی این درست نیست چون ضد قانون ابر قهرماناست>من<تو نگران گاکامی یا نگران قانون ابرقهرمانا؟:)/>مرینت<اونم هست...>من<فقط یه فرصت😐🥺>و بعد دوباره تبدیل به کت نوار شدم و مرینتو بغل کردم و از پنجره بردمش بیرون و بردمش طرف یه ساحل مرینت<جای زیباییه>

ساعت:00:00🥂🔥

مرینت<خب بهتره از این فرصت خوب استفاده کنی>من<مطمئن باش...حالا دیگه باید ببرمت خونه>

از زبان جورج☕🍪

منتظر مرینت بودم ولی اون به مهمونی نیومد یعنی اتفاقی براش افتاده بود؟!یه صدا از پشت سرم اومد روم رو برگردوندم و کت نوار رو دیدم کت نوار<مرینت به مهمونیت نمیاد نه الان و نه هیجوقت دیگه😎🤚🏻🔥>

موهای مرینت:

لباس مرینت:

کفش مرینت:


قسمت پایانی داستان رو خیلی دوست داشتم😊😎🔥😂

اگه شما هم دوست داشتید حتما کامنت بدین💞்⸙