از زبان مری

که از زیر فرش یه نامه پیدا کردم ... 

توشو باز کردم و دیدم بالاش نوشته روش بوجود اوردن قدرت خفاش سیاه

 

تعجب کردم 

خیلی کنجکاو شدم که بدونم قدرت خفاش سیاه چجوری درست میشه 

 

و مری شروع به خواندن کرد

 

 

چیزی که در نامه بود =

 قدرت خفاش سیاه  قدرتی بسیار قوی و نیرومند است 

این قدرت باعث خرابی و یا نجات شهر میشود

کاربرد زیادی دارد

و خون اشام های زیادی برای تهیه این قدرت سعی و تلاش کردن

 

مواد اصلی این قدرت * اشک تلخ * است

که با مروارید هی سیاه و جوهر مرواردید سیاه که ته دریا است تهیه میشود

 

تنها اشک تلخ میتواند این قدرت را بسازد *

 

 

مرینت = ا ... اشک تلخ .. ؟!

به زیر نامه نگاهی کردم ... که روش نوشته بود =

اهداکننده اشک تلخ = ادرین

 

اسم ادرین رو که دیدم اشک تو چشمام حلقه زد ... نه نه نهههههههه

و فریادم اتاق رو برداشت

 

گریه هام زیاد تر و بیشتر شد 

...

 

داد و بیداد میکردم ... و جیغ میزدم .... بعد پنج دقیقه گریه اروم شدم ... اشک هام صورتم رو خیس کرده بودن

 

حالا فهمیدم .... حالا فهمیدم چرا ادرین رو دزدیدن و اینجا اوردن ...

حالا فهمیدم چرا تا حد مرگ شکنجش داده بودن ....

 

فقط به ... به خاطر ریختن اشکش ... فقط به خاطر اشک تلخش ... ادرین ... متاسفم ... متاااااااااسفممممممممم 

 

* و در حال هق هق کردن *

 

من تمام اتاق ها رو گشتم .... تمام جاها رو گشتم ... پس ادرین تو کجایی ؟ 

به یاد روزی افتادم که باهم تو تخت بودیم و لبم رو بوسید و بغلم کرد .. کاش اون روز بود 

با نا امیدی رفتم و سرم رو روی دیوار گذاشتم 

وای هو وا

کم بود بیفتم که خودمو جمع و جور کزدم ...

یا خدا این چی بودددددددددد

دیوار کمی کج شده بود .. انگار یه در بود که به جایی ختم میشد

این در نامرئی بود 

اروم رفتم و در رو باز کردم ...

چ ... چ ... چییییییی !!!!

چشمام گرد کاسه شد ... ادرین رو دیدم ... 

با طناب بسته بودنش ... و زیر پاهاش اتش روشن کرده بودن .... نه نه نه

ادریننننن

محکم و با سرعت دویدم سمتش و طناب رو باز کردم اتیش رو خاموش کردم و ادرین رو بردم یه گوشه 

بیهوش بود ... پاهاش سیاه شده بود .. بالای اتیش گرم و سیاه و کبود شده بودن

نازشون کردم و قطرات اشکم رو صورت و پاهای ادرین میفتاد

ادرین که چشماش بسته بود یه لبخند خشک و چروکیده زد ... اونقدر خوشحال شدم که منم با دل شکسته و خونی ام بهش لبخند زدم ...

 

باید استراحت میکرد

به زور کولش کردم و به راه افتادم

 

تو راه روی قصر بودم که 6 تا خون اشام جلوم ظاهر شد 

 

چشمام گرد شد

ادرین رو گذاشتم گوشه زمین

خیلی خشم گین بودم ... چشمام داشت جوش میزد ... اونقدر عصبانی بودم 

 

فک میکنم میتونستم با 100 تا خون اشام بجنگم ... چشمام رو به قرمزی رفت و دود سیاهی از مروارید در اومد ...

دستام رو روبروی خون اشام ها گرفتم و گفتم / حملههه / 

 

دود ها به سمت خون اشام ها رفتن و گلوی همه خون اشام ها رو سوراخ کرد ... همشون مردن

و دود سیاه به مرواریدی که زیر گردن مرینت بود برگشت 

 

چشمای مرینت از قرمزی به ابی تبدیل شدن .. همون رنگ های عادی مثل دریا

 

مرینت = رفتم و ادرین رو دوباره کول کردم پشتم و از قصر خون اشام ها زدم بیرون ... 

 

رو به قصر خون اشام ها ایستادم .... مرواریدی که رو گردنم بود از من جدا شد و رفت سمت هوا

دودی بزرگ ایجاد شد و رفت خودشو کوبید به قصر خون اشام ها و قصر خون اشام ها تکه تکه شد ...

 

همه مردم شهر خوشحال بودن و همه جشن میگرفتن 

 

 

من ادرین رو کول کردم و رفتم سمت قصر ادرین 

بالاخره رسیدم 

اما کمرم شیکست 

 

ادرین 10689685938957 کیلو هست ؟ خنده ای کردم

 

اما وقت خنده نبود

ادرین بیهوش و زخمی و خونی بود 

 

زود بردم توی قصر و گذاتمش روی تخت خودش

ادرین بالاخره پیدات کردم ... صورت خوشگلتو بازم دیدم ... 

 

و بعد حرف زدن مرینت رفت و دستمال و ضدعفونی و .... اورد

زخم های ادرین رو بست و با اب خوب تمیزش کرد 

 

چند ساعت بعد ... 

 

 

مرینت = صدای ادرین رو شنیدم که آه کشید  

وای بالاخره به هوش اومدددددد

بدو بدو رفتم پیش تختش 

دیدم رو تخت دراز کشیده و بالا رو نگاه میکنه 

 

لبخندی از ته قلبم زدم

رفتم پیشش  

مرینت = ادرین 

ادرین منو نگاه کرد 

لبخند زد و دستم رو گرفت و پرتم کرد رو خودش 

من روی پاهاش بودم و روبروی صورتش

سرخ شدم

 

یهو صورتم رو گرفت و لبام رو تو دهنش کرد و مکید 

منم همراهیش کردم

 

با زبونش لبام رو لیس میزد و میمکید 

تا چن دقیقه ادامه داد بعد منو خوابوند رو تخت و روم دراز کشید  

لباشو جلو اورد و لبام رو تو دهنش کرد و محکم مک زد  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انها به این صورت زندگی کردن ^^

ازدواجم کردن ^^