مامور مخفی!(شروع دوباره)P10
ادرین: داشتم از ترس خودمو خیس میکردم
اون صدا!اون صداااااا...
اون صدای یه توله سگ ترسناک بود!!!!!!!!!!*حتما میپرسید چجوری کارم به اینجا کشید-_-*
وقتی الیا به مرینت زنگ زد و جوابی نگرفت بی خیال شدم...
رفتم سمت گروه موسیقی توی حیاط و نگاشون کردم ... بعد با خودم گفتم اصلا من چرا باید دنبالش بگردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
داشتم با خودم فکر میکردم که یهو صدای یه سگ اومد من همیشه از سگا میترسیدم...ریا نباشه یه حساسیت کوچولویی هم به موهاشون دارم
رومو برگردوندم و یه سگ و دیدم یه سگ که داشت میومد سمتم... اون...نزدیک و نزدیک ونزدیک تر میشد-_-صاحبش که یه زن بود داشت میدوید دنبالش و میگفت:رکس برگرد پسر!!!!!!!!
چرا من؟! چرا برای من باید این اتفاق می افتاد
میخواستم نترسم میخواستم فرار نکنم و جیغ نکشم*^*
اما فقط دو قدم با هام فاصله داشت!
وقتی شد یه قدم چمشام سیاه شد تاریک تاریک ...
و حالا هم اینجام
فک کنم اینقدر جیغ کشیدم و دویدم که به این تونا تاریک رسیدم
اخه زلیل مرده هنوز داشت دنبالم میکرد 
منم داشتم میدویدم
*زمان حال*
جلوم تاریک بود و فقط حواسم به پشت سرم بود که یه وقت نیاد پاچم رو بگیره
که یهو خوردم به یه چیزی و متوقف شدم...
چی بود؟
گرم بود
تازه نرمم بود!
نکنه سگه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نه بزرگ تراز اون بود!
یه..ا...ادم بود!!
***
مرینت:بلند که شدم یه ادم رو دیدم! یکم بیشتر که نگا کردم دیدم مامور ادرینه!
-وای خدا رو شکر شمایید اقای ادرین منم مرینت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-ه...هه....ه.....
داشت نفس نفس میزد!
یهو یه صدای پارس اومد ادرین یه جیغی کشید که نگو!!!!!
گفتم چی شده!؟
-باید بریم وگرنه..
-وگرنه چی؟
-وگرنه اونننننننننننننننننننننن جرمون میده
-کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد دیدم یه چیز نرم به بام خورد! یه نگا که انداختم یه توله سگ سیاه دیدم
که یهو دوباره ادرین جیغ کشید!
بلند شدم و گفتم چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-دورش کن ترو خداااااااااااااااااااااااااا
فک کنم داشت گریه میکرد
سگ کوچولو رو بقل کردم و گفتم بیا نترس بعد گوشیش رو کنارش دیدم و برش داشتم چراق قوش رو روشن کردم و انداختم روش...
رنگش شده بود گچ دیوار!
راستش یکم دلم براش سوخت یکما!
یکم که گذشت بلند شد و گفت:
-اون هیولای ترسناک رو ازم دور کن!!!!!!!!!
-امممم این فقط یه توله سگه ها!
-توله سگ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اون اون...
پیش نویس(خب بزارید بگم براتون-_- ادرین بخاطر ترسش از سگا اونو اینجوری میدید:
خاک تو سرش
و جوری که واقعا بود و مرینت میدیدش:
)
به هر بدبختی بود با ادرین از تونل زدیم بیرون راستش...
خوشحال بودم که تنها کسی که ترسیده بود من نبودم
وقتی به نور رسیدیم صدای اژیر پلیس میومد کل حیاط پر بود از مامور و ماشین پلیس!
وقتی اومدیم بیرون خشکمون زد...
چی شده بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
کنار ماشین پلیس زیر یه دخت کاج با کلویی نشسته بودم...
چجوری کارم به اینجا کشید؟؟؟
قرار بود امشب بهترین شب امرم بشه
هردو سردمون بود الیا با بقیه مهمونا اون ور بودن و داشتن سوالای پلیس رو جواب میدادن ادرین هم تو امبلانس بود و فک کنم داشتن بهش ثقویت کننده میزدن یا یه چی اینطوری چون وقتی اومدرم بیرون و پلیسا ماجرارو بهمون گفتن تقریبا مرده بود!
یکم که گذشت بل بشو ها کمتر شد و بعضی از مهمونا هم رفتن اما بیشتریا مونده بودن الیا نگرانم بود اما نمیتونیسیم بخاطر پلیسا همو ببینیم ...
یهو همون جادوگر کیوته(فیلیکس بود)اومد سمتمون و دوتا پتو با خودش اورده بود..
یکی رو انداخت دور کلویی و یکی دیگش رو جلوی من گرفت و سرش رو انداخت پایین و گفت:
-خوشم نمیاد از کسی عذر خواهی کنم ولی بهت مدیونم و اینکه ممنونم که به خواهرم کمک کردی...پتورو بگیر سردت میشه!
خشک شده بودم... نمیدونم چرا پتو رو ازش گرفتم و دور خودم پیچیدمش ... فیلیکس جلوی کلویی اروم رو پاش نشست و گفت:
-خوبی؟
-...ا...ره
-باشه........برمیگردم
و بعد دوباره رفت
و بعدش یه پسر که گشاد گشاد راه میرفت(همون با پاهای باز
)و کمرش رو با دستش گرفته بود اومد راست نشست کنار من...
کلویی:اوه اوه اوه! چی شده چرا اونجا نشستی؟ها؟شیطون بگو دیگه
مرینت با قیافه گرفته گفت:وای کلویی حال داریا
ادرین:اخ این زنه امپول رو بد زدا!
اخخخخخخخخخ
دلم میخواست خفش کنم ولی نمیدونم چرا
داشتم نگاش میکردم که یهو فیلیکس دوباره جلومون ظاهر شد و به من و کلویی یه لیوان قهوه داد...
ادرین:پس مال من کو خسیس؟؟؟؟؟؟
-
گشنه تو که چیزیت نشده فقط یه امپول خوردیا!
-چیزیم نشده!!!!!!!!!!!!!!!!!!قندم افتاده نامرد هالویینم زهر مارم شد!
-خب؟
-خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-اره خب!
-سگ دنبالم کرد !حساسیتم اوت کرد! زمین خوردم...
مرینت :البته رو من افتادی
-حالا هرچی .... تازه مجبور شدم امپول هم بزنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-اوففففففففف چه زر زری میکنی باشه !
بعد دوباره رفت بنده خدا
بعد چند دقیقه با یه لیوان شیر کاکائو برگشت...
-این چیه ؟؟؟؟
-شیر کاکائو شما تو غاری از اینا ندیدی ولی خوش مزست برات خوبه بخور قندت نیافته پهلوون
-تیکه ننداز اه
-لوس ننر
-خودتی! اصلا بی خیال ولی ممنون
...
بعد هم فیلیکس رفت و کنار کلویی نشست...
شب ارومی شده بودا!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 17:42 توسط мσвιиα...🔮
|
های ^-^