عشق نهان شده p1
عشق نهان شده♥️
پارت1♦️
فلش بک&
مرینت:بازم یه روز مسخره ی دیگه و البته متفاوت-_-
امروز اولین روز دانشگاهه:/
من قراره توی یه مکان جدید قدم بردارم
مکانی که مشخص میکنه در آینده چه جور آدمی خواهم بود^^
به هرحال باید امیدوار باشم با نا امیدی چیزی بهم نمیرسه'-'
مسواکمو میزنم پیرهنمو میپوشم-_-
که یه دفعه مامان صدام میکنه
پایان فلش بک&
مامان:مرینت جان، بیا صبحونه بخور عزیزم^^
مرینت:چشم
مرینت:به به مامان چه کردی^^
مامان:فدات دخترخوشگلم بخور عزیز دلم قربون اون شکل ماهت بشم
بابا:اینقدر قربون صدقه ی دخترت نرو"-"
بیا کمک کن که کیک رو آماده کنم://
مرینت:کیک واسه چی؟؟:/
مامان:فردا شب قراره واست خواستگار بیاد خوشگلکم^^
مرینت با پوزخند: هه پس به این زودی از من خسته شدید؟؟
اگه اضافی هستم بگید میرم
مامان:آخه عزیزم این چه حرفیه:/
هرکسی باید یه روز بره سر خونه زندگیش
بابا:حق با مادرته
مرینت: اما من تازه میخوام برم دانشگاه قصد ازدواج هم ندارم://// =_=
تازه اون احمقو هم نمیشناسم
بابا: رو حرف منو مادرت حق نداری حرف بزنی همین که گفتم
مرینت:اگه واقعا از من خسته اید بگید خجالت نکشید^^
مامان:برو دیگه دانشگاهت دیر شد
مرینت:خداااااحافظظظظط
فلش بک&
مرینت: داشتم پیاده میرفتم دانشگاه که یه دفعه با یه آقای قد بلند برخورد کردم
آقاهه گفت: حواستو جمع کن کجا میری^^
مرینت:نیاز نیست شما بگی-_-
پایان فلش بک&
آقاهه:به هر حال باید حواست جمع باشه ریزه ی کوچولو
مرینت: به من نگید ریزه ی کوچولو
آقاهه: برو بابا
مرینت: منم بی اهمیت از کنارش رد شدم و به راه خودم ادامه دادم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
در دانشگاه
اعلامیه:همه ی دانشجوها به کلاساتشون برن
مرینت:به کلاسم رفتم
روی یه صندلی نشستم
یه دختر اومد و کنارم نشست و گفت
دختره:سلام^^ من آلیا هستم^^ و شما؟؟؟
من: سلام مرینت هستم میتونی مری صدام کنی
آلیا:خوشبختم مرینت جان^^
من:همچنین^^
آلیا:راستی میدونی بیشتر اساتید اینجا خوش قیافه هستن؟_؟
من: ها؟؟؟
آلیا: اگه یه دختر، با یکی از این اساتید رابطه ی عاشقانه داشته باشه از دانشگاه اخراج میشه
من: آخه روابط عاشقانمون کجا بود
آلیا:والااا
های ^-^